شیبشیبشیبشیبشیبشیبشیبشیبش
باز بعد از مدتها اومدم..
ســــــــــــــــلام به روی ماه همتون...
و ببخشید که خیلی وقته بهتون سر نزدم...
آقا مانی هم حسابی داره مرد میشه...
یه مدت بود حسابی عاشق لباس عوض کردن شده بود....
اول از کفشها شروع شد.... هر روز یه کفش جدید میپوشید و تو خونه رژه میرفت...
"ناگفته نمونه که مانی عاشق کفشه"
بعد هم از جورابها شروع شد....
بعد هم رسید به لباسها... زمستونی و تابستونی و شورت و زیرپوش و .........
خلاصه دیدم اینجوری نمیشه... هر روز باید بشینم و کمد لباسهاشو مرتب کنم... روزی ده بار کمدشو مرتب میکردم باز میریخت به هم...
خلاصه که ... تصمیم گرفتم چند دست لباسشو بذارم دم دستش و در کمد رو قفل کنم و اونم تا دلش میخواد ... هی بپوشه و دربیاره...
اینجوری هم اون راضی بود هم من.. 

بعضی وقتها انقدر بلوز و شلوار روی هم میپوشید که از خنده روده بر میشدم... میشد یه مانی تپلی 
از ایران که می اومدیم.. زی زی جون (دخترخالهء مانی) براش یه قلک خرید... خیلی خوشش میاد که پول جمع کنه... 
منم طبق معمول از آب گل آلود ماهی گرفتم و گفتم به ازای هر کار خوبی که بکنی (البته نه هر کاری) کاری که واقعن قابل پاداش دادن باشه...
بهت یه سکه میدم که بذاری تو قلکت... بعد هم میتونی با پولهای قلکت هرچی که دوست داری بخری..
مانی هم حسابی استقبال کرده و خوشش اومده..
اینم جایگاه آقا مانی تو خونهء جدید.. اگه جرات داری جاشو بگیر.. 

آقا مانی ما الان چند وقتیه که سرما خورده و طبق معمول همیشه گوشهاش شدیدن چرکی شده...
طوری که اگه دست به گوشش بخوره دادش میره هوا...
الانم داره آنتی بیوتیک مصرف میکنه .... این چند روزم مدرسه نرفته و فکر کنم تا آخر هفته مهمون خودم باشه.. 
حوصلشم تو خونه سر میره... همش میگه: به رومینا (دوستش) میگی بیاد خونمون؟؟ من بچهء خوبیم... رومینا میاد خونمون؟؟؟؟؟ فکر میکنه همه مثل خودش تعطیلن 
- روزی که داشتیم اسباب کشی میکردیم به این خونه... باباش مانی رو برداشت که ببره خونهء خاله الهام که ما زودتر به کارهامون برسیم که تو راه یه تصادف کوچولو کردن... باباش زنگ زد که بیا مانی رو ببر... منم تند خودمو رسوندم... همش دلم شور میزد که بچه حتما ترسیده و این چیزها...
تا رسیدم دیدم آقا مانی شاد و سرحال و خندان در ماشین و باز کرده و با شوق و ذوق داره برام تعریف میکنه که مامی ما crash کردیم و از این موضوع خیلی خوشحال بود.. 
- دیشب رفته بودیم یه سری خرت و پرت برای خونه بخریم... بعد از سه چهار ساعت که آقا شیطنت کرد و غذاشو هم بیرون خورد .... دیگه داشتیم برمیگشتیم خونه... تو راه از باباش میپرسه: بابا کجا داریم میریم؟؟؟
معمولا آخر هر بیرون رفتنی اینو میپرسه... باباشم گفت: داریم میریم خونه.
سه بار این سوالو تکرار کرد و باباشم هر سه بار جوابشو داد... و آخرشم میگفت:من نمیخوام برم خونه...
دیگه منم کفری شدم.. گفتم: مامی ما داریم میریم خونه... شما اگه دوست نداری میتونی نیای...
میگفت: نه خیر... ددی من نمیخوام برم خونه... اصلا مامی رو همینجا پیاده کن.. خودمون بریم.. 
وای خدا... انقدر بامزه گفته بود و منم تو اوج عصبانیت زدم زیر خنده...
وروجک همچین با باباش همدستی میکنه که نگو...
شبها پیش من میشینه و تلویزیون نگاه میکنه.. تا باباش میاد... میگه: من میرم پیش ددی.. آخه من boy هستم... پیش girl ها نمیشینم...
بعدشم با باباش یه hi-5 میزنن و زیر زیرکی به من میخندن.. بدجنسها 

اول از همه سلام به همهء دوستای خوبم که این مدت اومدن و کامنت گذاشتن.. اگه خدا بخواد به همتون سر میزنم..دوستانی هم که وبلاگ ندارن مثل "ملیکای عزیز" (که همیشه شرمندشون هستم) ایشالله وقتی وبلاگ خودتون راه افتاد حسابی از خجالتتون درمیام.. 
دیروز دیگه آخرین کارهامونم انجام شد و دیگه راحت شدم... البته تو هفتهء گذشته 2 بار هم مهمون داشتم و خلاصه حسابی این مدتی که نبودم درگیر بودم..
ولی اگه خدا بخواد دیگه کارهای خونه تموم شد و زندگی عادی شروع شده 

مانی هم مدرسهء جدیدش رو خیلی وقته شروع کرده... البته اون مدرسه ای که به ما نزدیکه متاسفانه جا نداشت و مجبورم ببرمش مدرسه ای که خیلی از ما دوره و هر روز صبح هم تو این سرما باید با اتوبوس بریم و بیایم... اتوبوسهای این خط هم انقدر دیر به دیر میاد که ما حسابی تو ایستگاه قندیل می بندیم 
دیگه کم کم باید شروع کنم برای گرفتن گواهینامه که همون شکوندن شاخ غوله... 
- مانی هم خدا رو شکر این خونه رو خیلی دوست داره و یه اتفاق خیلی مهمی که تو این خونه افتاد این بود که شازدهء ما دیگه تو اتاقش تنهایی میخوابه...
بهش گفتم این خونه دیگه نه هیولا داره نه هیچی ... واسه همین زیاد مقاومت نکرد و راحت تو اتاقش میخوابه...
در ضمن علاوه بر اینکه تو تختش میخوابه... دیگه خیلی راحت خودش میخوابه ... یعنی من میبرمش تو تختش ... بعدشم میبوسمش و ازش خداحافظی میکنم و میرم تو اتاق خودم... آقا مانی هم خیلی راحت خودش میخوابه...
بهش گفتم.. هروقت دیدی خوابت نمیبره یا اینکه فکر کردی از چیزی میترسی سریع مثل لاک پشتها سرتو بکن زیر پتو.. اینجوری دیگه هیچ کسی نمیتونه تو رو ببینه...
انقدر از این حرف خوشش اومد که نگو... هر شب که اینو بهش میگم.. کلی میخنده و لذت میبره.. 

- هر دفعه هم میگه I'm 4... هر کاری رو بهش بگم نکن یا نمیتونی.. سریع میگه: من دیگه بزرگ شدم... I'm 4... I can do it
خدا رو شکر که اینو یاد گرفت از این به بعد هرکاری رو که ازش بخوام انجام بده و لجبازی کنه... سریع بهش میگم: مامی شما دیگه 4 شدی... بزرگ شدی.. خودت میتونی این کارو بکنی...
اونم حسابی جوگیر میشه.. 
- خیلی دوست داره ادای بزرگترها رو دربیاره... یا توی جمع خودنمایی کنه...
موقع خداحافظی تو مدرسه منو جوری بغل میکنه و میبوسه که بچه های دیگه هم ببینن اگه ببینه کسی متوجه نشده... ازم میخواد دوباره بغلش کنم و حسابی حواسش به بچه ها هست که حتما ببیننش.. !!!!!!!!!!
- چند وقت پیش که halloween بود .... یه برنامه ای تو یکی از محلهای بازی بچه ها اجرا میشد... ما هم بلیط گرفتیم و رفتیم... مانی تو ماشین خوابش برد... وقتی رسیدیم بیدارش کردیم...

همین که وارد شدیم .. مانی که چشمش به شلوغی و جمعیت خورد شروع کرد به گریه کردن... با اینکه دوستهاشم اونجا بودن راضی به موندن نشد و به هیچ صراطی مستقیم نبود و همش میگفت بریم خونه.. و بالاخره باباش مجبور شد اونو برگردونه خونه و منم تنهایی اونجا موندم و با دوستان نشستیم و گپ زدیم...
ولی از اونجایی که بدون مانی و باباش هیچ جا برام اون لذتی رو که باید داشته باشه.. نداره... در نتیجه حواسم بیشتر به اونها بود تا پارتی ... در نتیجه زیاد لذتبخش نبود..

- یکبار دیگه هم که این اتفاق یه جای دیگه به نوع دیگه اتفاق افتاد.. چند وقت پیش بود که تو رستوران ایرانی اینجا.. خواننده آورده بودن ... ما هم رفتیم...
جمعیت تقریبا زیاد بود و سر و صدا هم که بود ... صدای خواننده هم که بهش اضافه شده بود.... مانی اولش خوب بود... بعد که سرو صدا زیاد شد اونم قاطی کرد...
نمیذاشت من از بغلش جم بخورم... اجازهء رقصیدن که به هیچ عنوان نداشتم.. دائم میگفت بشین و بغلم کن...
وقتی بغلش میکردم اجازهء دست زدن هم نداشتم.. باید دستهامو حلقه میکردم دورش... خیلی جالب بود.. موقعی که داشت با بچه ها بازی میکرد.. من یواشکی میرفتم که برقصم...
آقا زودی خبردار میشد و عین مأمور جلب.. میومد بلوزمو میکشید و منو میشوند سرجام.. وای که چقدر از دستش خندیدم و در عین حال حرص خوردم...

اینم یه نوع علاقه است دیگه..
امیدوارم وقتی بزرگ شد حداقل نصف این علاقه هنوز تو وجودش مونده باشه 

