سلام.. سلام... اين هفته هفتهء هفتدهم از زندگی کوپولچه است... يعنی من الان در اوايل ماه پنجم بارداری به سر می برم... خدا رو شکر يه خورده از اون دل دردهای اوايل و دلشوره ها کم شده.... هرچند هنوزم اگه يه خورده زياده روی کنم... کوپولچه و باباش می افتن به جونم.. اون يکی تو شکمم شيطونی ميکنه و دل درد می گيرم و باباشم که از اين ور دعوام ميکنه... يه جورايی بارداری خوبه و يه جورايی هم بده.. از يه طرف که پيش شوهرت عزيزتر ميشی خوبه ولی از طرفی هم چون نميتونی خيلی کارها رو انجام بدی.. بد ميگذره...

راستی يادم رفت بگم تازه از مسافرت برگشتيم.. خيلی خوب بود چون چند روز پيش خانوادم بودم.. ولی به خاطر يه سری مسائل شخصی که تو خونوادهء شوهرم پيش اومده بود حسابی اعصابم ريخت به هم.... ولی خوب به ديدن بابا و مامانم و کل خانوادم می ارزيد...

راستی يه خبر ديگه يکی ديگه از بچه های وبلاگی که اول وبلاگم گفته بودم.. يعنی علی و ندا هم دارن تربچه دنيا ميارن... البته الان تازه يک ماه و نيمشه.... ولی اون خيلی حالش از من بدتره.. ايشاءا... اونم زودتر خوب شه..

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٢٤ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام.. امروز پنج شنبه است.. امروز خيلی حال داد... چون خواهرزادم خونمونه و کلی از تنهايی دراومدم.. صبح که با هم رفتيم بيرون البته حول و حوش خونمون چون نميتونم زياد پياده برم... بعد بعدازظهر هم با ماشين رفتيم خيابون گردی... کلی هم چيز خريدم...خيلی خيلی حال داد...  چون خريد کردن يکی از بهترين تفريحات منه... اين کوپولچه هم که حسابی داره حال ميده... الان سه روزه که هيچ دردی ندارم... فکر کنم از خط و نشونی که براش کشيدم ترسيده... نازی.... اميدوارم همينطوری پيش بره تا بتونيم برای تعطيلات تاسوعا (چهارشنبه) و عاشورا و ۲۲ بهمن (شنبه) بريم مسافرت... آخه ميخوام برم پيش مامانم اينا... خدا کنه همه چيز خوب پيش بره...

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/۱۳ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

امروز يکشنبه است.. من چند روزيه که مهمون دارم.. مادرشوهرم و خواهرزادم اينجام.. خواهرزادم زينب که بعد از امتحانات دانشگاه به خودش استراحت داده و اومده پيشم و مادرشوهرم هم که به خاطر يک سری مسائل خانوادگی (که نميشه گفت) الان پيشمونه.

البته مهمون که چه عرض کنم به خاطر وضعيتم خودشون می پزن و ما هم يه کمک کوچولويی می کنيم و با هم ميخوريم.. ولی خودمونيم حسابی حوصلشون سر رفته.. چون من که تو استراحتم و نميتونم باهاشون برم بيرون بگردم. خودشونم که تنهايی جايی رو بلد نيستن ديگه اين آخرا معلومه که حسابی کلافن.. منم که شرمنده کاری نميتونم بکنم...

اين کوپولچهء ما هم که بعضی اوقات يعنی ميشه گفت اکثر اوقات بنای ناسازگاری ميزاره و حسابی تو دل ما شلوغ پلوغ ميکنه و حالم بد ميشه... يعنی زير دلم درد ميگيره.. پنج شنبه مهمون عموش اينا بوديم اونجا فکر کنم زياد شيطونی کردم و زيادی هم خوردم... شب که اومدم خونه داشتم از درد ميمردم.... همه منتظرن که اين کوپولچه بياد بيرون تا حسابی به حسابش برسن... البته به همه گفتم اولين دق دلی رو من سرش در ميارم...

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

با نام و ياد خدا... تازه ميخوام شروع کنم به نوشتن.... اگه خدا بخواد و مشکلی پيش نياد.

 بهتره اول خودمو معرفی کنم... من مامانيم... يعنی الان حدود سه ماه و انديه که مامانی شدم... نه... نه اونطوری که شما فکر می کنين... اين کوپولچهء ما هنوز دنيا نيومده تازه سه ماهشه و تو شکم من داره پادشاهی ميکنه... اونم چه پادشاهی... پدر منو درآورده.... کوپولچه اسميه که باباش روش گذاشته.... اسم باباش؟؟؟.. اسمش حامده.... البته من عزيزجون صداش ميکنم....

بالاخره بعد از ۹ سال و اندی... يعنی از ۲۴ شهريور ۷۵ که ازدواج کرديم.. تا حالا بعد از اصرارهای زياد خونواده ها تصيم گرفتيم بچه دار شيم...

هدف اصلی من از درست کردن اين وبلاگ اينه که اين کوپولچهء ما وقتی به دنيا اومد و يه کمی بزرگ شد... بتونه خاطرات مامانی و بابايی و خودشو اينجا داشته باشه.. نه اينکه من هيچ وقت هيچی از دوران بچگيم يادم نمی آد.. دوست ندارم بچمم اينطوری باشه.. و کلی خاطره از گذشتش داشته باشه..  و البته هم بفهمه که چه پوستی از من و باباش کنده تا اينقدی شده... 

هنوز که هيچی نشده دو بار تا مرحلهء تهديد به سقط پيش رفتم و دکتر به من استراحت مطلق داده... آخه اين کوپولچهء ما خيلی نازک نارنجی تشريف دارن... بار آخر سر تولد من بود... که ۱۵ دی ماه بود... شبش با عموش اينا و يکی از دوستای مشترکمون (علی و ندا) رفته بوديم شام بيرون و بعدشم کيک و شمع و خرت و پرت های ديگه گرفتيم (که البته بادکنکم جزوشون بود) رفتيم فشم... خيلی اون شب خوش گذشت ولی چه فايده فرداش از دماغ من و بابائيش درآورد... خونريزی و ... دوباره رفتيم سونوگرامی و رفتيم پيش دکترم... خدا رو شکر گفت چيزی نشده ولی تهديد به سقط بوده که اونم به خير گذشت تا حالا..............................

  

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱۱/٢ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس