اين هفته حسابی سرم گرم بود آخه برای اولين بار داشتم هفت سين درست ميکردم.. آخه هميشه عيد ميرفتيم مسافرت مثل امسال که منتظريم سال تحويل بشه و فرداش بزنيم بريم شمال پيش خونوادهء گرامی... راستی سبزه هم انداختم  چه سبزه ای نصفش سبز شده و نصفشم اصلاً جوونه نزده  ولی خوب برای اولين تجربه خوب بود ... اصلاً همون حال سبزه انداختنش جالب بود... کوپولچه هم اين مدت حسابی اذيت شد.. چون همش بوديم خريد و اينور و اونور.. اينور سالو نميتونم قول بدم ولی بعد از سال تحويل قول ميدم کمتر اذيتت کنم (باشه مامانی).. هرچند تو هم همچين کم مامانی رو اذيت نمی کنی ها.. اين مدت کمردردم بيشتر شده بايد فردا برم کمربند حاملگی بخرم تا تو مسافرت اذيت نشم..

الان بابايی با يه سيب پوست کندهء گنده اومده تو اتاق الهی که قربونش برم  .

منم که طبق معمول ترش کردم و الان حسابی دارم اذيت ميشم..  بهتره برم يه خورده دراز بکشم...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢٧ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام مامی... تو اين هفته خونه تکونی داشتيم واسهء عيد... بيچاره بابائيت خيلی خسته شد... با اينکه يه نفرو  آورده بوديم واسه کمک ولی بابايی بيچاره حسابی خسته و کوفته شده بود.. به قول خودش کارگر که واسه تميزي خونت دل نميسوزونه ... آخه ميدونی چيه... گوشتو بيار که هيچکی نشنوه.. بابائيت يه خورده تو تميزی خونه وسواس داره و همه جا بايد هميشه برق بزنه... اگه چند روز پشت سر هم مهمون داشته باشيم و خونه يه خورده بهم ريخته بشه... خيلی بهش سخت ميگذره... اون روز خدائيش منم خيلی خسته شدم... با اين که بابائی نميذاشت دست به سياه و سفيد بزنم ... ولی مگه دلم طاقت مياورد يه دستمال ورداشته بودم و بعضی جاها رو گردگيری می کردم... البته چشتم روز بد نبينه اون شب حسابی کمردرد گرفتم و شبم بخاطر سرفه های زياد اصلاْ نتونستم بخوابم اون بيچاره رو هم بی خواب کردم... سرفه هامم به خاطر گرد و خاکی بود که تو خونه تکونی نوش جان کرده بودم.. يادمم رفته بود جلوی بينيمو بگيرم... البته هنوزم سرفه هام کاملاْ خوب نشده.. دلمم برات ميسوزه حتماْ خيلی بهت فشار مياد...

راستی امرز صبح اولين حرکتهاتو به چشم ديدم... قبلاْ حرکتهاتو احساس ميکردم ولی هيچ وقت نديده بودم که شکمم تکون بخوره... فکر کنم از بس سرفه کردم که کلافه شدی و داری اعتراض ميکنی... هرچی بود خيلی برام جالب بود.. انگار تازه از خواب پا شده بودی و داشتی جابه جا ميشدی...

هنوز به بابائيت چيزی نگفتم... ولی مطمئنم خيلی خوشحال ميشه... خوب ديگه اگه ديگه کاری نداری برم يه چيزی بخورم که خيلی گشنمه...

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢٢ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

وای اين هفته هفتهء بيستمه يعنی ۵ ماهم تموم شده و وارد ۶ ماهگی شدم.. ولی خيلی جالب نيست از الان کمردرد و پادردم شروع شده تو يه کتاب خوندم به خاطر شل شدن رباطها و مفاصل بدن از اين هفته همينطوريه.. وای اگه بدونين شبها فکر کنم هزار بار از اين پهلو به اون پهلو ميشم و صدبارم گلاب به روتون ميرم دستشويی... وای درد پا رو نگو که نميزاره اصلاْ شبها بخوابم...

دو روز پيش هم رفته بوديم سونوگرافی برای تعيين جنسيت و سلامتی جنين... دکتره ميگفت که دختره.. ميگفت بالای ۹۰ درصد دختره.. ولی خوب من هنوز شک دارم چون خيلی شنيدم که نميشه به اين سونوگرافيها اعتماد کرد.. ميگن دختره ولی آخرش پسر دنيا مياد... نميدونم والله....

خيلی جالب بود آخر سونوگرافی که آقای دکتر ضربان قلب و گذاشت ما گوش کرديم و کارهای خودشو انجام داد برای آقای پدر تمام اعضای بچه رو تشريح کرد اوون وروجکم اونقدر وول ميخورد که نگو.... آقای پدر خيلی حال کرده بود.. ميگفت تا حالا باورم نميشد ولی با ديدنش باورم شده که دارم بابا ميشم.... ولی خوب من زياد حال نکردم.. چون لحظه های آخر که داشت هنرنمائيهای کوپولچه رو (به قول آقای دکتر انگار داشت بستنی ميخورد) نشون ميداد درد عجيبی تمام پشتمو گرفت که مجبور شدم نزديک نيم ساعت همون جا دراز بکشم تا بهتر شم...

ديروز هم رفته بودم پيش دکتر خودم بعد از وزن کردن و فشار گرفتن و معاينه گفت که همه چيز نرماله.. ولی بچه خيلی شيطونه مثل اينکه به مامانش رفته  آخه دوباره خواسته بود صدای قلبشو بشنوه ولی نميتونست هی از زير دستش در ميرفت...

خدا به خير بگذرونه.... بعد از تولدش چی ميخواد بشه؟؟ خدا ميدونه..

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۱٥ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام مامی... اين هفته هفتهء نوزدهمه که تو تو دل من جا خوش کردی... خدا رو شکر کم کم داری بهتر می شی و کمتر مامی رو اذيت می کنی.. واسه همينم بابايی قراره برات جايزه بخره... قراره بريم و سارافون حاملگی و از اين چيزا بخريم تا تو تو شکم من اذيت نشی و خدای نکرده اون لباسهای تنگ قديمی بهت فشار نياره... البته قبلاً شلوار حاملگی خريده بودم.. ولی فکر کنم کم کم که بزرگتر ميشی و واسه اينکه آب تو دلت تکون نخوره با سارافون راحت تری...

راستی تو يه سايتی خوندم که تو اين هفته جوانه دندانهاي اصلي پشت دندانهاي شيري شروع به تكامل می کنند و موهاي كركي شكل بدنتو می پوشونن و  وزنتم تو اين هفته 200 تا 220گرم وقدتم  20 تا 2 سانتي متر است.

خيلی برام عجيب بود مگه الان شماها دندونم دارين؟؟؟

خلاصه که هنوز نرفتيم سونوگرافی برای تشخيص هويتت... چون بابائيت اصرار داره يکمی بزرگتر شی تا ديگه با خيال راحت بريم سونوگرافی که يوقت تو جوابش شکی نباشه.... ولی من برای هفتهء ديگه وقت گرفتم... ديگه طاقت ندارم....

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/۸ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام مامانی.. امروز هجده هفته از عمرت ميگذره... حتماْ الان خوشگلتر شدی... دو هفته پيش که رفته بودم پيش دکتر... منو وزن کرد. اونوقت با تعجب پرسيد فقط ۷۰۰ گرم اضافه کردی... منم يهو هل شدم... اونم که ديد من ترسيدم.. گفت نترس چيزی نيست. ولی از الان بايد هفته ای نيم کيلو اضافه کنی... وای فکر کن مامانی وقتی دنيا بيای چه غولی رو جلو روت می بينی ... هرچند تا حالا که زياد تغييری تو من ايجاد نشده... همونطوری مثل قبل خوش تیپم... واسه همينم همه ميگن احتمالاْ بچت پسره...

بعدشم دکتر خواست ضربان قلبتو با اکو بشنويم.. خيلی سعی کرد گيرت بياره تا يک ثانيه نشده از دستش در ميرفتی و نميزاشتی گوش کنيم.. دکترم گفت.. وای عجب وروجکيه هی از دستم در ميره... خوب ديگه بچه به باباش رفته .....

خلاصه نتونستيم يه دل سير گوش کنيم بابای بدبختت که اصلاْ هيچی نشنيد... ولی ايندفعه ميگم دوباره برام اکو بزاره.. تا صدای قلبتو گوش کنيم... اميدوارم ايندفعه ديگه شيطونی نکنی... هر چی باشه دو هفته بزرگتر شدی ديگه.....

هفتهء ديگه برای تعيين جنسيتت ميرم سونوگرافی ... خيلی دوست دارم بدونم دختری يا پسر.. البته فرقی نمی کنه... ولی خوب کنجکاوی منه ديگه... نميشه کاريش کرد... شايدم برم سونوگرافی رنگی. از اين سه بعدياش بعدشم حتماْ عکستو اينجا ميزارم تا همه ببينن........

خوب ديگه مامانی بسه... برو حاضر شو.. الان بابايی مياد خونه ميخواد ما دو تا رو ببره بگردونه.... نميدونم کجا بريم بهتره... خلاصه يه جا ميريم ديگه......

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس