Happy Valentine

اول از همه سلام به همهء‌شما دوستای گل من... و ولنتاین همتون مبارک... امیدوارم همتون تو زندگی عاشق باشین... چون بی عشق نمیشه زندگی کرد...

منم که دیگه از امسال عشقم سه نفره شده....

از اینجا به   بابایی  و مانی عزیزم میگم که:

قد همهء دنیا دوستتون دارم و بدون شما زندگی برام مفهومی نداره... 

                                                              

                                            

                                           

                  

     

 

 

 

 

     

 راستش الان یه خرده ناراحتم چون هفتهء پیش که مانی سرما خورده بود و رفته بودیم دکتر.. آقای دکتر بعد از معاینه و قد و وزن مانی گفت که این یک ماهی که مسافرت بودیم مانی عزیزم فقط ۳۰۰ گرم وزن اضافه کرده....

و آقای دکتر کلی دعوام کرد...  

 

آخه این وروجک من اصلاً خواب نداره و هرچی که میخوره با فعالیت کردنش از بین میره....

 

خلاصه آقای دکتر گفت که باید براش وقت و زمان خاصی هر روز برای خواب در نظر بگیرم..

 

که خدا رو شکر داره بهتر میشه و روزها بهتر میخوابه....

 

 

 

 

   چه کیک خوشمزه ای

                                       سومین سالگرد ازدواج عمو و زن عموش

 

      عروسی یکی از اقوام

تمام سعیم رو میکنم که تو این ماه وزن گیریش خوب بشه...             

  

 

 

اگه بدونین چقد کارتونهای موزیکال یا کلاً موسیقیهایی که از تلویزیون پخش میشه رو دوست داره...

                      

 چند روز پیش برده بودیمش سرزمین عجایب همچین با کنجکاوی به اطرافش مخصوصاً نقاط نورانی و چراغها نگاه میکرد..

                      

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/٢٤ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام به همگی...

اول از همه ممنون از طیبا جون به خاطر هدیهء نازی که برای مانی فرستاده ...  این دوتام از طرف من و مانی برای طیبای گل 

                              

 

این مانی کوچولوی ما خوابه.. من هم گفتم از فرصت استفاده کنم و سلامی عرض کنم... به خدا اگه مانی روزها بیشتر بخوابه من کولاک میکنم...

خواب این کوچولو واسه ما شده یه معضل بزرگ.. از وقتی از مسافرت برگشتیم یه خواب خوش ندارم... دیگه کلافه شدم.. فکر کنم اگه شبها نخوابم سنگینترم..

                                                           

                                                        (وضعیت من شبها)

 

فکر کنم دلش واسه دخترخاله هاش.. زهرا جون و زینب جون و فاطمه جون و خاله جون فضش تنگ شده... واسه خاله جون فضه که حتماً .. چون فقط اون بود که مانی رو راه میبرد.. مانی هم که قربونش برم همین الان دوست داره بدوئه

امیدوارم هرچه زودتر خوابش خوب شه والا سر از تیمارستان درمیارم... بعضی شبها اونقد حالم بد میشه که تو خیالم فکر می کنم اگه صبح بیدار شم و برم جلوی آینه همهء موهام سفید شدن... اینجوری... البته از جنس مؤنثش

روزهام که از دست این وروجک نمیشه خوابید... ای قربون این انرژی برم.. من که کم آوردم..

 

 

 

 

       (پریروز رستوران نائب-- بچم دلش غذا میخواست) 

 

اگه بدونین خرگوشکم چقد حموم دوست داره... 

 

 

 

 

 

یادم رفته بود بگم که واسه شش ماهگی که وزنش کرده بودم کوچولوی مامان ۷ کیلو شده بود.

                

ببین با کلاه خاله ریزه جون  چه حالی میکنه.. البته خاله ریزه رو خیلی دوست داره و اونم بالعکس مانی رو خیلی دوست داره

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٥ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام به همگی بالاخره ما هم برگشتیم سر خونه زندگی خودمون...

اگه بدونین شیطونکم چه بلایی شده ... قربونش برم من (بترکه چشم حسود)

                         

وقتی بابایی اومد ما هر دوتامون سرما خورده بودیم.. رو این حساب بابایی معطل نکرد و موندن رو جایز ندونست و سریع برگشتیم تهران...

با وجود اینکه مامانم اینا واسه عاشورا خرج میدن ولی توجهی به خواهش بقیه نکرد و ما رو برداشت و آورد خونه.... از ترس اینکه مبادا نازپسرش سرماش شدیدتر بشه...

منم روز عاشورا فکر و ذکرم شمال بود و خونهء مامان اینا.... البته با تلفن از جزئیات باخبر میشدم... ولی خوب اونجا بودن یه چیز دیگه است...

 واسه روز عاشورا رفتیم لواسون خونهء خالهء مدیرعامل بابایی ... آخه اونها نذری شعله زرد میپزن و نهارم قرمه سبزی و شیرین پلو خوردیم و واسه بعدازظهرم تولد مدیرعاملشون بود (پنجاه سالگی) کیک خوردیم...

خوش گذشت ...

ولی بازم میگم خونه ء مامانم اینا یه چیز دیگه است.........

                                               

سرمای پسر گلم کم کم داره بهتر میشه....  

فعلاً مانی فقط میتونه بشینه و با اسباب بازیهاش بازی کنه!! اونم چه بازی همه رو پرت میکنه اینور و اونور.... هنوز نمیتونه چهاردست و پا بره.. 

                  

موقعی هم که تو روروئک میزاریمش آسته آسته راه میره.... ولی تنبل خان زود خسته میشه......  

خلاصه از همین حالا شیطنتهاش شروع شده .... هیچی از دیدش دور نمیمونه و همه چی رو میخواد بگیره و بعد از گرفتن پرتشون میکنه...

یه چیز جالب چون از کوچیکی آهنگ سیمین غانم... گل گلدون من رو براش میخوندم.. حالا همین که میگم گل گلدون من... نیشش باز میشه.. و میخنده و زوق میکنه........ 

راستی یادم رفت بگم... اون شبی که از مسافرت برگشتیم... هنوز تو خونه نیومده مجبورشدیم مانی رو ببریم بیمارستان کودکان واسه سرماخوردگیش.. آخه شدیدتر شده بود...

وقتی برگشتیم خونه و گذاشتیمش رو تخت ... بچم از دیدن خونهء خودمون همچین ذوقی میکرد و دست و پا میزد که بیا و ببین... هرچی باشه یه ماه از خونهء خودش دور بود..

 

مامانجونا.. یه سوال..

مانی موقعی که میخوابه چه شب و چه روز ... بعد از تقریباً نیم ساعت یا یک ساعت خوابیدن با گریه از خواب بیدار میشه و دوباره با دادن پستونک یا بغل کردنش یا شیرخوردن دوباره میخوابه...

بعضی وقتها که اصلاً گشنشم نیست .. همین که پستونک میدم دهنش... یا بغلش میکنم.. سریع دوباره میخوابه.......

این قضیه خیلی اذیت کننده است... مخصوصاً شبها.. که یه خواب خوش ندارم... روزهام که قربونش برم اصلاً نمیخوابه ... اگه خدا قسمت کنه شاید یک ساعت یا یک ساعت و نیم بخوابه..

آخه همه میگن که دیگه بچه ها از شش ماهگی باید کاملاً شبها رو بخوابن .. اما مانی اینطوری نیست..

شما بگین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱٢ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام....

واي مامانجونم بالاخره قراره آپ کنه....

چقدر حرف داريم واسه اين يه ماهي که نبوديم... ولي ماماني همشو نميتونه بنويسه آخه ميگه شما حوصلهء خوندنشو ندارين....

اول از همه که اومديم شمال..... (آره فعل درست استفاده کردم.. اومديم شمال... چون هنوزم اينجائيم) ... عيد قربان بود و دو تا گوسفند بيچاره رو قربوني کرديم... آخه خونوادهء مامان اينا ماشاء ا.... پرجمعيتن....

کلي به ماماني حال داد.... چون واسه اولين بار منو گذاشت پيش زهراجونو و بقيهء بچه ها و واسه خودش هي گوشت کباب ميکرد.... تا جايي که ديگه داشت حالش بهم ميخورد...

خاله جون اينام که دور از چشم مامي يه خورده آب گوشت بهم دادن... بعد که مامي فهميد حسابي عصباني شد....

اينم يه عکس از عيد قربان ..... مانی با تعجب به گوسفندا نگاه میکرد... یه لحظه با تکون خوردن پای یکی از گوسفندها که در حال جون دادن بود (بیچاره).. یکدفعه ترسید و زد زیر گریه...

 

بعدشم که بابايي ما رو تنها گذاشت و رفت تهران و دوباره دو روز بعد برگشت که عيد غدير بود....

متأسفانه عروسي فاطمه جون به دلايلي برگزار نشد... ان شاء ا... بعد از محرم قراره برگزار بشه...

این یه عکس هویجوری... (زهراجون بیچاره این مدت خیلی خسته شده).. شخص پشت سر مانی زهراجونه... (خونهء فاطمه جون)

  ماني هم براي اولين بار عيدي عيد غدير داد....

تو اين مدت با بابايي رفتيم دريا و پارک شهيد زارع گشتيم... ماني هم براي اولين بار دريا رو ديد... نه ببخشيد نديد.. چون خواب بود.....

بعد از عيد غدير هم بابايي دوباره برگشت تهران و عازم سفر شد... دوباره رفت مسافرت.. ايندفعه فکر کنم برگرده ديگه مثل ژاپني ها چشم بادومي ميشه....

بايد اعتراف کنم خيلي دلم براش تنگ شده...

پنج شنبه... يعني همين دو روز پيش رفتيم و واکسن شش ماهگيشو زديم...

واي چي بگم کل ساري رو گشتيم تا بتونيم بهش واکسن بزنيم...

اينم عکس واکس زدن شش ماهگي...

از دو روز پيش هم اولين غذاي عمرشو خورد... (البته اگه چيزهايي رو که بقيه يواشکي بهش ميدادن حساب نکنيم... ) ... به لطف اینکه تا حالا چیزی بهش ندادم که بخوره ... مانی کوچولوی من هیچی رو جز پستونک و دستای نازشو تو دهنش نمی کنه...

يه فرني اجق وجق.... يه خورده آرد برنج و آرد و خيلي کم شکر رو بايد بجوشونيم تا غليظ بشه و بعد اجاق رو خاموش کنيم و شير خشک بهش اضافه کنيم و بعد فرني حاضر ميشه...

روز اول يه قاشق چاي خوري و روز دوم دو تا و ... تا روز دهم که ميشه ده قاشق و بعد از روز دهم حريره بادوم رو بايد شروع کنم...

وای چقدر غذا خوردن اینجوری بچه ها رو دوست دارم

اینم عکسهای جدید جدید شش ماهگی

 

                                           

 

اینم کار جدیدش

                                   

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱۱/۱ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس