خوب عزيز دل بابا و مامان اين هفته هم هفتهء بيست و هفتمت تموم ميشه و يه هفتهء ديگه بزرگتر ميشی.... تکونهاتم که ماشاء ا... چه خبره... مثل اينکه ديگه کم کم داری جا کم مياری... ديشب بابايی قشنگ تکونهاتو ديد... دستشم گذاشته بود زير دلم و تکونهاتو حس ميکرد و کلی هم ذوق کرد... ولی خوب يه مدته که کمتر حالتو ميپرسه.. آخه هفتهء ديگه قراره بره مسافرت و حسابی سرش شلوغه... به دل نگير باشه....

تو اين هفته هم که ميگن رنگ چشات آبی روشن يا تيره است... خيلی جالبه نه... ای کاش همينطوری بمونه...

منم که به خاطر مسافرت بابايی بايد وقت دکترمو يه هفته بندازم جلوتر... تازه هنوز نه سونوگرافی رفتم و نه آزمايش خونمو دادم.... وای که تو اين هفته چقدر کار دارم... تازه بايد بار و بنديلمم ببندم و واسه اين يه ماهی که بابايی نيست برم خونهء مجرديهام.. (يعنی خونهء باباجون و مامان جونم)....

واقعاً که بدون بابايی خيلی سخت ميگذره... ولی خوب بايد تحمل کنم... چون يه مسافرت کاريه و نميشه کاريش کرد....

به جاش قول داده چيزهای خوب خوب برامون بياره.. ...

تازه بهش گفتم که وسايل بهداشتی و آرايشيتو مثل شامپو و پودر و پوشک و امثالهم رو از اونور بياره... چون احتمالاً جنسشون بهتره... ديگه چيزی به نظرم نرسيد که بگم بياره... آخه ميدونی ديگه صفر کيلومترم و بی تجربه... ولی بهش گفتم اگه چيزهای خوب خوب ديگه هم ديد بياره...

راستی لالايی رو که قولشو داده بودم.. چند تاشو پيدا کردم اما هنوز وقت نکردم از توشون يکی رو انتخاب کنم... اينو واسه اين گفتم که نگی مامانم بدقوله که حسابی شاکی ميشم....

امروزم يه خبر خيلی خوب بهم دادن... کار عموجونتم درست شده و از شنبه ميره سر کار جديدش... ايشاء ا... که موفق باشه...

خلاصه که ميبوسمت و هوارتا دوستت دارم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٢/٤ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس