سلام به همه دوستای خوب مامانی و نی نی ش...

با اجازتون من خاله ريزه هستم...

اومدم بگم که فرشته کوچولوی مامان و بابا به دنيا اومده... يه پسر کوچولوی ناز....

اسمش که آقا مانی گل گلابه....

اين چند وقتی که مامانی نميتونه پشت کامپيوتر بشينه....من از طرف ايشون نايبم....

دعا کنيد مامانی زود تر حالش خوب بشه .....تا از شر من راحت بشيد....

راستی تو پست بعدی سعی ميکنم عکسای مانی خوشگله رو بذارم....

مامانی و نی نی ش به همتون سلام ميرسونن....

بای...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۳۱ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

خوب مامی این هفته هم هفته سی و نهمه..... این هفته سه شنبه که برم پیش دکتر دیگه تموم میشه...  و هفتهء دیگه یکشنبه انتظار به سر میرسه... خیلی دوست دارم ببینم چه شلکی هستی.... بیشتر دوست دارم دستهاتو ببوسم... بابایی هم خیلی منتظره... اونم نگران بغل کردنته آخه یه خورده میترسه... میدونی دیگه تجربهء این کارها رو نداره تو خونوادشونم که نی نی کوچولو نداشتن... بهش حق بده... ولی از همین حالا خیلی دوستت داره...

از الانم به قول خودش اسمتو برای کنکور نوشته.... پس خدا کنه به من نری که خنگ میشی...

اگه بتونی تا هفتهء دیگه هم همینطوری خوب و سر براه باشی معلومه که بچهء خیلی خوبی هستی... آخه این اواخر کمتر مامی رو اذیت میکنی... واسه همینم ازت ممنونم....

گپ خودمونی با خانمها و مادرهای عزیز..::::

روز زن رو هم به همهء خانمهای عزیز و مادرهای مهربون تبریک میگم.... امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشین.... و در تمام مراحل زندگی موفق.......

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢٥ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام مامی جون... این هفته هم داره تموم میشه و فقط هفتهء دیگه بتونی تحمل کنی میای پیش خودمون.... هفتهء‌دیگه آخرین وقت دکتر رو هم گرفتم تا ایشاء ا... هفتهء بعدیش یکشنبه برم بیمارستان و .................

دیروز هم وقت دکتر داشتم... همه چیز خوب بود فقط ۴۰۰ گرم اضافه کرده بودم.. دکتر گفت که خودت وزن کم کردی... گفت احتمالاً به خاطر گرمای هوا یه مقدار از آب بدنتو از دست دادی....

دیروز دائی احسان و زندایی سارا و فاطمه جون اومده بودن خونهء ما... زندائی سارا یه ماشین خیلی خوشگل (مارک بنز) برات خریده و فاطمه جونم کلی جوجه های کوچولوی خوشگل که همشون جغجغه هستن برات آورده .... خیلی نازن.

بابایی بیچاره هم این مدت حسابی خسته شده.... راستی دیگه منو بیرون نمیبره میگه خطرناکه... فکر کنم اگه اینجوری بشه افسرده بشم...

ولی ناراحت نباش حریف ما نمیشه.. به هر بهانه ای که شده میبرمش بیرون که ما رو یکمی بگردونه...... 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٢۱ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

مانی

سلام به همگی شما دوستای گلم.... اول از همه از همتون عذر ميخوام که مدتيه نتونستم بهتون سر بزنم... چون ديگه پشت کامپيوتر نشستن برام سخت شده تازه با اين خط اينترنت کند که اگه بدونين واسه گذاشتن عکسهای کوپولچه چه بلايی سرم اومد... ديگه زياد که پشت کامپيوتر ميشينم دلم درد ميگيره... فکر کنم کوپولچه با کامپيوتر زياد ميونهء خوبی نداره...

راستی .......... يادم رفت بگم بالاخره بابايی افتخار دادن و اسم واسه اين کوپولچهء ما انتخاب کردن (خسته نباشن)... بالاخره اسمش شد مانی.... از بين صدهزار تا اسمی که پيشنهاد شد... به نظر منم اسم قشنگيه... البته اميدوارم همين بمونه و ديگه عوض نشه... به خدا من که ديگه خسته شدم از بس اسمهای جور واجور شنيدم....

سه شنبهء قبل رفتم سونوگرافی برای سلامت جنين و وزن مانی جون... خدا رو شکر همه چيز نرمال نرمال بود.... وزنش دو کيلو و هفتصد و ده گرم بود... خدا رو شکر... باباش از نگرانی دراومد.. بعد از اينکه سونوگرافی تموم شد... دکتر بابايی رو صدا کرد و اجزای مانی رو برای بابايی تشريح کرد... خيلی جالب بود... چشمها... دنده ها... دهن... قلب... دستهاش.. مخصوصاً پاهاش که خيلی جالب بود ... پاهاشو انداخته بود رو هم..  (ناقلا از همين حالا لَم دادنو ياد گرفته).... بابايی هم کلی ذوق کرد.....

بعدش هم رفتيم پيش دکتر خودم... دکتر هم گفت که ديگه از ۲۶ تير تا ۱ مرداد يک روز رو بايد حتماً انتخاب کنين برای سزارين.... چون احتمالاً کوپولچه تا ۵ مرداد دووم نمياره و شروع ميکنه به اذيت کردنت... 

منم اول مرداد رو انتخاب کردم.. چون دوست داشتم تاريخ تولدش رُند باشه... حالا که ۵/۵/۸۵ نشد حداقل بشه ۱/۵/۸۵ که ميشه روز يکشنبه... آخه دوست دارم هيچکی روز تولدشو يادش نره

البته اميدوارم مانی جون تا اونموقع دووم بياره و نخواد زودتر مامی و باباييشو ببينه...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۱٦ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

اينم عکسهای اتاق نقلی فرشته کوچولوی ما

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۱٢ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشهء آسمون پر رنگین گمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه
اما گل خورشید
رو شاخه های بید
دلش میگیره
دره مهتابی میشه
اما گل مهتاب
از برکه های آب
بالا نمیره
تو که دست تکون میدی
به ستاره جون میدی
میشکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد
دو ستاره کم میاد
میسوزه شقایق از داغ

گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

خواننده: سيمين غانم

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۱٢ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

وای که چقدر تنبل شدم... هيچ وقت فکر نميکردم يه روز اينجوری بشم... اصلاً ديگه نميتونم کار کنم... يه ذره که کار ميکنم زودی خسته ميشم و بايد برم دراز بکشم... ماشاء ا... همش خوابم... صبحها پاميشم صبحونمو ميخورم... بعدش ميرم ميخوابم دوباره پا ميشم اگه بشه يه نهاری درست ميکنم و نهارمو ميخورم و دوباره ميرم ميخوابم.... شدم خرس خواب آلو.....

دو روز پيش يعنی يکشنبه وقت دکتر داشتم... تو دو هفته دو کيلو و هشت گرم اضافه کردم... ولی چه فايده نينی گولوی ما يه ذره همش وزن گرفته.... دکتر هم دلواپس شده .... يه سونوگرافی نوشته فقط برای وزن جنين...

که هفتهء ديگه سه شنبه که دوباره وقت دکتر دارم سونو رو براش ببرم... بعدشم در مورد زايمان صحبت کنيم که تاريخش کی بشه....

خودم دوست دارم ۵ مرداد بشه... تاريخش قشنگ ميشه... ميشه ۵/۵/۸۵ تازه روزشم ميشه ۵ شنبه....... ۵ تو ۵ ميشه....

البته همش بستگی به نظر دکتر داره ببينيم چی ميشه...

راستــــــــــــــــــــی....

بالاخره اتاق کوپولچه با همياری بابايی و خاله ريزه و عموجون و البته يه کمی هم خودم کارش تموم شده....

در همين جا لازم ميدانم از خاله ريزه و عموجان عزيز و بابايی عزيزتر از جان کمال تشکر و قدردانی را بنمايم... چون حسابی خسته شدن.... (با من)

اميدوارم بتونم بعداً براشون جبران کنم.... تو اولين فرصت عکسهای اتاق کوپولچه رو ميزارم....

اگه بدونين واسه خريد وسايل اتاق چه مکافاتی کشيديم... من بدبخت که با اين شکم  گنده با بابايی راه می افتادم تو خيابونها دنبال وسايل.. چه پدری ازمون دراومد... هيچکی هم نبود اوايل حاملگی بهمون بگه بابا زودتر سيسمونی بچه رو بخرين...

با اجازه الان برم نهارمو بخورم... تا کوپولچه ضعف نکرده...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/٦ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس