اینم عکس اپرای آقا مانی در ۱۱ روزگی.. ببخشید دعوتتون نکردیم آخه بلیطاش همه پیش فروش شده بودن.. 

 اینم خواب نازگولو در ۱۳ روزگی (شمال) 

 اینم ماهاراجهء‌ هندی (خواب بعد از حمام در ۲۴ روزگی) دو روز قبل از ختنه 

اینام عکس مانی موقعی که زردی داشت و دو روز تو بیمارستان تو دستگاه بود (هفت روزگی)...(عکسها کیفیتش بد نیست.. به خاطر اشعهء دستگاه عکس اینجوری افتاده.. )

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٦ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام مامی ... امروز بیست و نه روزه میشی.... سه روز پیش با بابایی و خاله ریزه و مامان خاله ریزه برده بودیمت برای ختنه... خیلی بچهء خوبی بودی... از همهء بچه هایی که اونجا بودن کوچولوتر بودی.. همه می اومدن می پرسیدن بچتون چند وقتشه؟؟؟؟.... ما هم می گفتیم  ۲۶ روزه... بعد نازت می کردن و می رفتن...

دکتر گفته بود که دو روز بعد از ختنه یعنی دیروز ببریمت پیشش که جای ختنه رو ببینه ولی یه روز قبلش اونقدر ناآرومی کردی که مجبور شدیم با عجله ببریمت پیش دکتر... دکترم جای ختنه رو معاینه کرد و گفت که هیچ ایرادی نداره و احتمالاً از داروی آنتی بیوتیکیه که بهش دادم.. 

آخه بعضی از بچه ها با خوردنش اسهال می گیرن ... و همینطورم بود ... دارو رو که قطع کردیم حالت دوباره خوب شد...

اونروزی که بردیمت پیش دکتر... آقای دکتر گفت که پوشکتو باز کنم تا معاینت کنه... تا وقتی من پیشت بودم هیچ خبری نبود... همین که آقای دکتر با پنسش اومد که معاینت کنه همچین جیشی زدی که به فوارهء میدون ولیعصرم میگفت زِکی........انگار میدونستی که الان آقای دکتر قراره چیکارت کنه......

از دیروزم کارم زیادتر شده ... آخه دکتر گفته که باید روزی ۵ تا ۶ بار جای ختنه رو شستشو بدم و بعد از خشک کردن پماد بهش بمالم...

اولش خیلی می ترسیدم فکر می کردم با اولین لمس... دادت بره آسمون.. ولی خدا رو شکر اصلاً جیکتم در نیومد و خدا رو شکر هیچ دردی نداشتی...

بعضی وقتا از دستت کلافه میشم.. آخه میرم قشنگ میشورمت.. میام خشکت میکنم... پمادم بهت میمالم... همینکه میام پوشکت کنم .... جیشششششش... دوباره روز از نو و روزی از نو.......

دکتر گفته احتمالاً تا هفتهء دیگه یکشنبه باید حلقه بیفته... اگه نشد باید دوباره بریم بیمارستان... تا خودشون جداش کنن... ان شاء ا... که خودش بیفته...

راستی یه خبر جدید... عمو هلو .. یه کار خیلی قشنگ برات انجام داده ...

خودت ببین...

دیدی چقدر ناز شده.... دستش درد نکنه.......

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢٥ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام مانی عزیزم...

امزور ۲۵ روزه که به این دنیا پا گذاشتی... مطمئناً زیاد راضی نیستی... آخه هرچی باشه تو دل مامان خیلی بهت خوش میگذشته....

این روزها داری دلدردهای دوران نوزادی (کولیک) رو تجربه می کنی... میدونم اصلاً خوب نیست.. همونطور که برای من و بابایی درد کشیدنهای تو زجر آوره...... البته من سعی می کنم با دادن دارو (گرایپ واتر) که دکترت تجویز کرده و واقعاً هم داروی خوبیه... یه کمی از این درد کم کنم...

دیشب مامان خاله ریزه اومد اینجا و دوتایی حمومت کردیم... به قول مامان خاله ریزه فردا که بزرگ شی مامان خاله ریزه میتونه قسم بخوره که باهات اومده حموم ..... بعد از حموم وای نمیدونی چقدر ناز شده بودی..  البته چون بعد از حموم خوابت برده بود و برای اینکه نور فلاش اذیتت نکنه نتونستیم ازت عکس بندازیم...

راستی زردیتم کم کم داره خوب میشه... چند روز پیش که برده بودیمت پیش دکتر گفت که سالم سالمی (خدا رو شکر) قد و وزن و دور سرتم عالیه.. یعنی از منحنی رشد هم داری بیشتر رشد می کنی و وزنتم خوبه.. وزنت الان شده ۳ کیلو و ۲۵۰ .... زردیتم دیگه حول و حوش پنج و شش درجه است... که اونم به زودی خوب میشه...

کم کم داری تپل مپل میشی...

خیلی جالبه همین الان وقتی دستهاتو میگیریم به خودت فشار میاری و سرتو بالا میگیری و به زور میخوای از زمین پاشی... (الهی قربونت برم که اینقدر شیطونی)

راستی یه خبر بد ... فردا صبح قراره ببریمت بیمارستان الغدیر برای ختنه... از همین الان دلم شور میزنه... اصلاً طاقت ندارم گریه هاتو ببینم.. خیلی میترسم... هر چند میگن که ختنه با حلقه خیلی آسونه و فقط بچه روز اول بی طاقتی می کنه.. ولی خوب همون یه روزشم اصلاً خوب نیست...

ان شاء ا... این چند روز هم به خیر و خوشی تموم بشه...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٢۱ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

اینم عزیز دردونهء بابا و مامان در اولین روز تولدش تو بیمارستان. بغل خاله جون فضه...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٧ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام به همهء دوستای گل گلاب....

بالاخره مامانی اومد.... خودمو میگم... اول از همه میخوام از همتون تشکر کنم... خیلی ما رو شرمنده کردین و البته پنج تا تشکر مخصوص از:

- بابایی گل گلاب که این مدت حسابی به من و مانی رسید و کلی خسته شد و منم فقط اذیتش کردم........ بابایی گل شرمنده... خیلی دوستت داریم... هوارتا.......

- خاله ریزه جون که این مدت همش هوای من و مانی رو داشت و نذاشت آب تو دلمون تکون بخوره و کلی بهم رسید... این مدت خیلی اذیتت کردیم.. ببخشید..

- خاله جون فضه ....... که این ده روزی که اومده بود پیشمون حسابی اذیت شد.. مخصوصاً این شب بیداریها و تو بیمارستان موندن.. چه بعد از زایمان و چه موقعی که مانی زردی گرفته بود حسابی خستش کرد... بیچاره از بس بیخوابی کشیده بود دیگه عادت کرده بود و موقعی هم که من میخوابیدم خوابش نمی برد.... واقعاً دستت درد نکنه...

- عمو حسام خان که این مدت خیلی اذیت شد... همین که این مدت از خونه و زندگیشون زدن و پیش ما موندن برام کلی ارزش داره.... بابایی هم که همش سر به سرش میذاشت...... 

- دائی احسان گل که باعث شد مانی جونمون زودتر به دنیا بیاد... یعنی انقدر اصرار کرد که  ما هم قبول کردیم که تاریخ زایمان رو جلوتر بندازیم...

خلاصه دست همشون درد نکنه........

بالاخره آقا مانی ما هم روز ۲۸ تیر ۱۳۸۵ ساعت ۸ صبح بدنیا اومد........

یه پسر مامانی ... البته زیاد تپل مپل نبود..  ولی بامزه بود و البته هست ... حداقل برای ما و خونواده هامون...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/۱٦ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

يه دو سه روزی بود که مانی کوچولو نا آرومی ميکرد...بابايی و خاله جون بردنش دکتر.....

دکتر گفت زرديش بالاس....بايد نور درمانی بشه(داخل يه دستگاه)

دستگاه رو آوردند خونه....اما اين آقا پسر شيطوون نميذاشت بذارنش تو دستگاه....

بيچاره مامانی هم که خيلی اين روزا دل نازک شده....همش گريه ميکرد...

طاقت نداشت که مانی رو تو دستگاه بزارن....

خلاصه مجبور شدند ببرنش بيمارستان....

اونجا داخل دستگاه گذاشتنش....مامانی هم با اون حالش رفت پيشش...تا تند تند شيرش بده...

آخه دکترش گفته که تا وقتی تو دستگاهه بايد تند تند شير بخوره تا رطوبت بدنش داخل دستگاه تبخير نشه....

حالا امروز شکر خدا زرديش پايين اومده....مانی طلا و مامان طلا...دو تايی دارن ميان خونه....

ولی باز بايد تحت درمان باشن....

خلاصه که نی نی داشتن خيلی دنگ و فنگ داره....بيچاره مامانی که خيلی اذيت شده...

دعا کنيد که مامانی زودتر حالش خوب بشه تا راحت تر بتونه به مانی کوچولو شير بده

راستی از باباييش و خاله جونش که اين روزا خيلی خسته شدن نگفتم....بيچاره ها شب ها هم خواب ندارن....

اميدوارم آقا مانی در آينده بتونه زحمات پدر و مادر مهربونش رو جبران کنه...

ارادتمند: خاله ريزه

نوشته شده در ۱۳۸٥/٥/٥ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس