مامی.. عزیزدل مامان.. امروز سه ماهت شده... به خودمون تبریک میگم که دسته گلی مثل تو پیشمونه

امروز رفته بودیم دکتر... خیلی آقا بودی.. همش دوبار پی پی کردی... ولی به جاش اصلاًً گریه نکردی... حتی موقعی که آقای دکتر داشت معاینت می کرد صدات در نیومد شاید واسه اینکه خواب آلود بودی و حال جیغ کشیدن نداشتی...

وزنت امروز ۵ کیلو و ۷۵۰ گرم بود... با اینکه ماه قبل خیلی بی قراری می کردی و همش شیر بالا می آوردی و خوابتم کم بود ولی به قول آقای دکتر خوب وزن گرفتی...

قرار بود فردا بریم شمال ولی امروز یه اتفاق خیلی بد افتاد...

وقتی که از دکتر برگشتیم... بابایی ماشینو نبرد تو پارکینگ.. آخه میخواست بعد از اینکه ما رو تا داخل خونه راهنمایی کرد بره سر کار... همین که اومدیم بالا... صدای دزدگیر ماشین دراومد.. بابایی هم دوید سمت پنجره تا ببینه چه خبره که چشت روز بد نبینه...

دو سارق حرفه ای .... در یک چشم بهم زدن شیشه رو شکوندن و داشبورد ماشینو داغون کردن و ضبطو برداشتن و رفتن..... بابایی هم به سرعت رفت پایین..... ولی خوب اونا در رفته بودن...

حالا هم بابایی رفته سراغ درست کردن ماشین و هنوزم برنگشته.... ولی خیلی ناراحت و شاکی بود....

نمیدونم این مدت چرا اینهمه بلا نازل میشه...

ولی بی خیال فدای سر تو و بابایی...

حال نمیدونم شاید شنبه یا یکشنبه راه بیفتیم بریم شمال... امیدوارم زودتر کار ماشین تموم شه.... بابایی هم دیگه غصه نخوره

یه خبر بد دیگه واسه من و تو اینکه ... دوباره بابایی قراره بره مسافرت یعنی سه شنبه‌ء‌ همین هفته.... امیدوارم کارها طوری پیش بره که با خیال راحت بره و برگرده.... واسه همینم ما واسه یه هفته میرم شمال ... (خوشگذرونی)غصه نخور بابایی جای تو رو هم خالی می کنیم... به شرطی که اونجا جای ما رم خالی کنی...

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٧ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام به مانی گل خودم و همهء دوستای نازنینش...

خیلی خوشحالم چون مانی داره روز به روز بزرگتر میشه و بالاخره میتونم از این زندون آزاد شم... چون واقعاً اوایل خیلی سخت بود که با بچهء کوچولو بری بیرون واسهء گردش (هرچند الانم خیلی سخته)- ولی خوب حداقل ترس مریض شدن بچه کمتر میشه.... منم که دََدَری.. همش باید میرفتیم بیرون برای گردش و با اومدن مانی خونه موندن برام خیلی سخت شده...

بالاخره بعد از مدتها بابایی واسهء هفتهء‌ پیش ما رو برد پارک لویزان... تا حالا بیرون رفتنمون فقط بسنده شده بود به دکتر بردن مانی و چیزهایی از این قبیل...

کلی ذوق کردم..

با اجازهء شما روزه خواری هم کردم... اونم یواشکی... و طبق معمول با عجله چون آقا مانی تو بغل عموجونش تاب نمی آورد و باید زودتر بچه رو می گرفتم...

اصلاً از وقتی مانی دنیا اومده یادم نمی آد یه بار راحت و با آرامش غذا خورده باشم... مگه اینکه خواب بوده باشه.. که اونم از ترس اینکه مبادا الان بیدار شه سریع غذامو تموم میکردم و میکنم...

دست بابایی هم داره بهتر میشه... خلاصه مجبور شد بره ناخنشو بکشه و بخیه بزنه.. همین پنج شنبه میره بخیهء دستشو بکشه... امیدوارم ناخن جدید زودتر در بیاد... چون الان زیاد قیافهء خوشایندی نداره..

مانی هم که جدیداً همش بدخواب میشه... فکر کنم چون بلد نیست چجوری بخوابه... منم که از اون خنگ تر...نمیدونم باید چیکار کنم... نمیدونم دادن پستونک براش خوبه یا نه؟؟؟

 البته شبها رو کاملاً خوب میخوابه... یعنی ساعت ۱۱ شب میخوابه تا ساعت ۵ و نیم صبح.. دوباره شیر میخوره و میخوابه تا ساعت ۷ و نیم... ولی بعدش تو تموم روز بیداره و نق میزنه تا ساعت ۱۱ بشه و دوباره بخوابه...

فقط موقع شیر خوردن میخوابه و بعد که میزاریش سر جاش با گریه بیدار میشه و خلاصه حسابی هم بد خواب میشه... نمیدونم باید چیکارش کنم...

حسابی کلافه شدم.....

دو روز پیش برده بودیمش سنجش شنوایی ... خانمی که سنجش رو انجام داد گفت که شنواییش عالیه.... و باید بعد از ۶ ماهگی هم یک بار دیگه تست انجام بشه... چون تو این مدت به خاطر سرماخوردگی و چیزهای دیگه ممکنه مشکلی توی شنوایی ایجاد بشه.. که هرچی زودتر بفهمیم حل کردنش آسونتره...

خوب اینم عکسهای آقا مانی تو دو ماه و ده روزگی... تو پارک لویزان....:

  

اینم لبخند ژوکوند

و بالاخره تفکر مانوی

undefined

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام به همگی ...

بالاخره مامانی وقت کرد که بیاد و وبلاگ پسر گلشو آپ کنه... این مدت حسابی سرم شلوغ بود..  یه مدت که رفته بودم شمال و بعد از اینکه از شمال برگشتم پشت سر هم مهمون داشتم.. دیگه فکرشو بکنین بچه داری و مهمون داری خیلی سخته.. تا وقتی که مانی بیدار بود باید به اون میرسیدم.. موقعی هم که خواب بود یا تو بغل این و اون باید به وضع خونه میرسیدم و شام و نهار درست میکردم... خلاصه وقتی برای پشت کامپیوتر نشستن نداشتم...

به قول بابایی دیگه حسابی مامان شدم...

قبل از اینکه گزارش کار بدم..  میخوام تولد بابایی رو که دیروز بود بهش تبریک بگم.. امسال اولین سالی بود که براش چیزی نخریدم.. آخه به خاطر مانی گل گلاب نتونستم برم بیرون...

البته میدونم که بابایی ناراحت نمیشه.. واسه اینکه میدونه چقدر دوستش داریم..

عزیزم.. تولدت مبارک...اندازهء دوتا دنیا دوستت داریم.. 

اول از شمال بگم که خیلی خوش گذشت.. همش با بچه ها بودیم اینور و انور.. خرید و بازار و مخصوصاً بازار ترکمنها...

برای مانی هم تو این مدتی که شمال بودیم جشن گرفتیم.. هم بخاطر تولدش و هم به خاطر ختنه سورانش... اون شب هم خیلی خوش گذشت و همه سنگ تموم گذاشتن..

خلاصه اون شب تونستیم کادویی دائی احسان رو هم ببینیم که سفارش داده بود برای مانی درست کنن... یه پلاک خوشگل که اسم مانی روش نوشته شده بود و دورش رو با نگین کار کرده بودن و پشتشم اسم خودشو و سارا رو حک کرده بودن... خیلی خوشگله..

البته اون شب جای عمو حسام و خاله ریزه خیلی خالی بود..‌ آخه اون شب جشن عقد داداش خاله ریزه بود و اونا نمی تونستن بیان... (ان شاء ا... که خوشبخت بشن)

۶ روز پیش مانی رو بردیم پیش دکتر.. (سر دوماهگیش)... آقای دکتر هم طبق معمول بعد از معاینه مانی و وزن کردنش خرسند از وزن گیری مانی .. که ۵ کیلو شده بود.. گفت که بچه هیچ مشکلی نداره ... و الان باید واکسنهای دو ماهگیشو (فلج اطفال و هپاتیت و واکسن سه گانه) بزنیم..

خلاصه موقع زدن واکسنها و خوروندن قطرهء فلج اطفال مانی یه گریه ای می کرد که دلم داشت براش کباب میشد..

طوری که مجبور شدم همونجا پیش آقای دکتر بهش شیر بدم و پوشکشو عوض کنم...

آقای دکتر هم که خیلی دکتر خوبیه.. با صبر و حوصلهء زیاد گذاشت که من به کارهام برسم..

بعدش آقای دکتر گفت که بعد از زدن واکسن سه گانه... بچه برای چهار روز تب و گریه و بیقراری می کنه و جای واکسن هم ورم میکنه...

مانی همون شب اول تب داشت و خدا رو شکر جای واکسنشم اصلاً ورم نکرد... ولی خوب به خاطر بی تجربگی من که تو طول این چهار روز حتی موقعی که مانی تب هم نداشت قطره استامینوفن رو بهش دادم.. بچه حسابی حالش بد شده بود و هرچی میخورد بالا می آورد و ما هم نمیدونستیم از چیه... بعد از این که قطره رو قطع کردیم حالش خوب شد و دوباره مانی شد پسر گل مامان و بابا...

تو این مدت دو تا اتفاق خیلی بد برام افتاد...

یکی اینکه دخترخالم با خونوادش در راه برگشت از مشهد... تصادف کردن و دخترخالم با پسر ۱۰ سالش فوت کردن... (خدا رحمتشون کنه).. خیلی دوست داشتم تو تشیع جنازشون باشم.. ولی به خاطر حال مانی نشد.. بابایی و عمو حسام رفتن... ولی من و خاله ریزه موندیم تا از مانی مواظبت کنیم...

یه اتفاق بد دیگه اینکه... بابایی وقتی داشت از شمال بر میگشت دستش رفت لای صندوق عقب ماشین و انگشت شصتش حسابی داغون شد...کلی هم درد داشت.. بعد از عکس گرفتن معلوم شد که انگشتش نشکسته ولی ناخنش حتماً می افته... ولی بدیش اینه که این سیاهی داره پیشرفت می کنه و دورشم قرمز شده...

دیروز که رفته بود پیش دکتر.. دکتر براش آزمایش نوشت و گفت که به سیستم دفاعی بدنت مشکوکم... دعا کنین چیزی نباشه..

دلدردها مانی هم که این چند روزه زیاد شده و من هم که باید الان دیگه به دو نفر برسم.. شدم پرستار مانی و بابایی..  هرچند یه جورایی از این کار لذت میبرم..

فقط امیدوارم حال بابایی زودتر خوب شه.. اینطوری خیال منم جمع میشه..

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس