سلام به همگی بالاخره مامانی تنبل اومد که آپ کنه.... باور کنین تو این مدت اصلاً وقت نداشتم...

اول که رفتیم مسافرت شمال و اونجا هم که مانی به خاطر تغییر آب و هوا و دلدردهایی که داشت حسابی کلافم کرده بود....

شبها که قربونش برم هر دفعه یه مدل خاص می خوابید... خدا رو شکر اونجا نیرو فراوون بود.. واِلا هلاک میشدم....

مثلاً اینم یه مدل خوابیدنش....

 

 البته تو شمال سرما خورد که دردسرهای خاص خودش رو داشت...

بعدشم که بابایی اومد و برگشتیم تهران.. بیچاره بچم اصلاً خواب نداشت.... همش دلدرد داشت... فکر کنم به خاطر شربت دیفن هیدرامین بود که دکتر به خاطر سرماخوردگی بهش داده بود... چون بعد از خوردن اون شربت دلدردهاش شدید شد و تو مدفوعش هم رگه های خون بود... و شبها هم هر یک ساعت یک ساعت با درد بیدار میشد و یا شیر میخورد یا با پستونک دوباره میخوابید... انگار با میک زدن درد دلش آروم میشد...

این داروهای دلدرد هم که هیچ اثری نداشت... حتی یه داروی دلدرد هم از آمریکا برام آوردن ولی هیچ تأثیری نداشت....

تا اینکه بردمش دکتر و دکتر هم داروی کولیت اِید colicaid  رو معرفی کرد که واقعاً داروی خوبیه.... کلی دعاش کردم....

هروقت دارو رو میخوره خوب میخوابه ... واسه همینم هست که الان تونستم بیام و آپ کنم...

حالا برای پنج شنبه همین هفته ساعت۱۱ هم وقت دکتر دارم پیش دکتر خودش (قابل توجه مامان ایدی...) که واکسن چهارماهگیشو بزنم و همینطور پیگیری کنم که چرا هر دفعه با خوردن دارو تو مدفوعش رگه های خون ظاهر میشه... حتی با خوردن مولتی ویتامین ... دعا کنین چیزی نباشه....

شمال که بودیم حسابی باعث سرگرمی همه شده بود... مانی هم کلی خودشو واسه همه لوس کرده بود...

اینم شیرین کاریهای دخترخاله هاش...

  

اینم شیرینی کاری خاله جون فضه....

                                      

بچم حسابی شیطون شده... حسابی هم قلقلکیه .... اگه بدونین وقتی قلقلکش میدم چجوری میخنده... اونموقع دوست دارم بخورمش....

همینطور موقعی که حرف میزنه... (البته آقون واقون)... یا موقعی که تف میریزه... یا موقعی که خواب داره و جیغ میکشه... یا موقعی که با حرص دستاشو میخوره ... و عروسکو تو دستهای کوچولوش نگه میداره... یا هر وقت که از خواب بیدار میشه و میرم بالای سرش میخنده... یا موقعی که من دارم با کامپیوتر کار میکنم با کیبورد ورد میره و همزمان به مانیتور نگاه میکنه... يا موقعی که وقتی رو پاهاش وايميستونيش خودش قدم بر ميداره...

راستی یه چیز دیگه موقعی که پی پی داره همچین خوندنش میگیره که نگو....  تازه مثل اینکه اونموقع دستاشم خوشمزه تر میشن...

 قربون پسرم برم با اون چشای تیله ایش.... این ذوق مادرانه بود....

                                  

 

                                                   وقتی مانی می ذوقد

                                                 

  اینم یه عکس داغ داغ (قابل توجه زهراجون)

                                   

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۸/۳٠ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس