عمرتون صد شب یلدا

                             دلتون قد یه دنیا         

توی این شبهای سرما

                   

                             یادتون همیشه با ما

شب یلدا مبارک

دو روز پیش مانی وروجک ما ۵ ماهه شد و دردسرهای ما هم کم کم داره بیشتر میشه... آخه وروجک ما خیلی خیلی کم شیر میخوره ... همین الان ۵ساعت و نیمه که شیر نخورده و هرکاریشم میکنم شیر نمیخوره....

همش دوست داره باهاش بازی کنی..... امروز وقت دکتر داشتیم ولی از مطب دکتر زنگ زدن و کنسل کردن...

بدیش اینه که قرار بود کسرا جون و مامان گلشو ببینیم... ولی نشد....

اینم عکس تیام گل که تو پست قبلی بد افتاده بود.. (تو این عکس دو ماه و ۱۹ روزشه)

                                    

  پ.ن: آره خودمم... امروز تونستم وبلاگو یه خُرده اونطوری که دوست دارم آپدیت کنم... آخه بابایی مانی رو نگه داشته تا من بتونم بشینم پشت کامپیوتر...

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۳٠ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام... امروز گلم چهار ماه و بیست و هفت روزشه... و یک ماه و سه روز دیگه به روز موعود نزدیک میشیم...

روز موعود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آره دیگه یعنی شش ماهگی که من عاشقشم... قراره اگه بشه و خدا بخواد تو شش ماهگی ببرمش آتلیه ازش عکس بگیرم...

آخه من بچه های شش ماهه رو خیلی دوست دارم...

خوب قراره از مانی جون گلم بگم... پسرم کم کم داره واسه خودش مردی میشه ها...

بچم دیگه میتونه پاهاشو بگیره... شیطونی کنه و همه رو سرگرم کنه... واسه مامانش حرف بزنه و آگا آگا کنه.... موقعی هم که عصبانیه دائم جیغ میکشه و قر قر میکنه...

منم بهش میگم هرچی میگی خودتی.. آخه انگار داره به آدم فحش میده...

پستونکشم با دستهای گلش میگیره و از این دست میده به اون دستشو بعد میبره سمت دهنش که بزاره تو دهنش اما متأسفانه هنوز نمیتونه کامل بزاره تو دهنش...

امروز یه اتفاق بدی افتاد... کپلمو کذاشته بودم تو کری یر... بعد رفتم تا قطرهء مولتی ویتامینشو بیارم... که دیدم یهو جیغ آقا بلند شد... سریع دوئیدم تو هال که دیدم آقا خواسته بلند شه که از تو کری یر افتاده پائین و دمر افتاده بود و هی جیغ میزد و گریه میکرد... قربونش برم...

آقا دیگه خطرناک شده دیگه نمیشه تنهاش گذاشت...

دیشبم خاله ریزه و عموجون و ندا و علی و البته تیام جون نازم.. خونهء ما مهمون بودن... وای که چه داستانی داشتیم ... حالا بماند که چجوری نهار خوردیم... یکی پا میشد و اونیکی میشست و همینطور صندلی ها خالی و پر میشد ...

خاله ریزه و عمو حسام هم که از دست این دو تا وروجک کلافه شده بودن.....

 مانی که قربونش برم... از بس شیطون شده.. از فرصت استفاده کرد و نه شیر خورد و نه خوابید... تا اینکه بالاخره مجبور شدیم شیر خشک درست کنیم که البته اونم با شیشه نخورد و مجبور شدیم با قاشق بریزیم تو حلقش...

اینم یه عکس از خوابوندن این دو تا وروجک... باباهاشونم در حال تاب دادن این دو تا (البته تیام یه خورده سیاه افتاده)...

به نگاه مانی توجه کنین... چه چپ چپ نگاه میکنه... وروجک....

 یادم رفت بگم که آخر ... کارشون به کتک کاری کشید و هی به هم لگد پرانی می کردن... کلی هم خندیدیم........

 اینم یه عکس دیگهء مانی

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢٥ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)
نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٢۱ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دو تا سلام..................

اولی به  یاس(!!!!!) عزیز که برام کامنت گذاشته بودی... ولی به خاطر مانی مجبور شدم کامنتتو پاک کنم...

میدونم خیلی عصبانی هستی... حق داری عصبانی باشی... ولی باور کن تقصیر هیچ کس نبود .. بعضی وقتا آدمها باید تاوان اشتباهات خودشونو بدن...

ما هیچ کدوم راضی به این کار نبودیم... اما تو این دوره زمونه نمیشه تو کار هیچکی دخالت کرد...

اگه یه سری از کارها رو بخاطر طرف مقابل انجام میدادید.. و از یه سری کارها دست میکشیدین.. شاید این مسئله پیش نمی اومد...

باور کن هیچکی مقصر نبود... جز خودتون..... مانی کوچولوی منم هیچ گناهی نداشت...

تو که معتقدی و میدونی که بچه ها چقدر پاک و معصومن... اگه خواستی با این کامنتت منو بچزونی مشکلی نداره...

من از دست تو ناراحت نشدم... فکر میکنم خواهرم تو حالت عصبانیتش زده تو گوشم...

در مورد اون ایرادی هم که گرفتی... مشکلی نداره که... اگه مانی بزرگ شد و همینطوری موند میریم مثل خودت عملش می کنیم... اینا چاره داره این دل آدمهاست که اگه بدترکیب بشه.. دیگه نمیشه کاریش کرد.......

یه سلام.. مخصوص دیگه دارم برای ماریا جون.................... ممنون بابت کامنتهات.... خیلی دوست دارم ببینم می شناسمت یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دو تا ایمیل هم برات فرستادم ولی هیچ جوابی بهم ندادی... اگه میشه جوابمو بده... ممنون

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۱٢ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

چه حس قشنگیه حس مادری... حسی که تا خودت مادر نشی هیچ وقت نمیتونی درکش کنی... چه حس قشنگیه وقتی یک نفرو بینهایت دوست داشته باشی تا حدی که نتونی وصفش کنی... هر چند اون کلی هم برات دردسر ایجاد کرده باشه... فکر کنم عشق واقعی یعنی این...

این آقا مانی گل گلاب ما برای پنج شنبه واکسنهای چهارماهگیشم زد... البته با چهار روز تأخیر....

شب اول بعد از زدن واکسنها فرشته کوچولوی مامان کلی بیحال شد.. و ۳۹.۱ درجه هم تب داشت... اون شب که من و بابایی اصلاً نتونستیم بخوابیم.. (البته بابایی یه وقتایی دیگه طاقت نمی آورد و یواشکی خوابش میبرد).... خلاصه اون شب همش به قطره استامینوفن دادن و پاشویه کردن گلم صبح شد..

صبح هم که خونهء خاله ریزه دعوت بودیم... قرار بود تیام هم بیاد که متأسفانه پدربزرگ ندا فوت کرد و اونا نتونستن بیان (نداجون تسلیت میگم)

به جاش داداش خاله ریزه و خانمش و بهرنگ و سها (از دوستای شمالیشون بودن)...

هر چند اون روز تبش پایین اومده بود ولی بچم اصلاً حال نداشت...

بعد از نهار با هم رفتیم بستنی منصور و بستنی خوردیم و با هم اومدیم خونهء ما... شام خوردیم و بعد از شام مهمونها رفتن...

اون شب هم پسر گلم اصلاً حال نداشت و تا صبح رو با گریه سر کرد...

صبحشم که من به خاطر خستگی و شب نخوابیدن.. حالم بد شد و حالت تهوع و تنگی نفس بهم دست داد... طوری که دیگه نمیتونستم حرف بزنم...

مجبور شدم زنگ بزنم به بابایی تا بابایی بیاد خونه و مانی رو نگه داره و من یه چرتی بزنم...

که البته یه عادت بد منم اینه که تا وقتی مانی بیداره اصلاً خواب به چشم نمیاد... خلاصه دو تایی مانی رو خواب کردیم و بعدشم خودمونیم حدود ۱ ساعت خوابیدیم تا من یه کوچولو بهتر شدم....

دیشبم که مانی کلی اذیت کرد... گریه های آن چنانی میکرد... از اونهایی که از سرِ درد نیست... مثل اینکه از مریض بودن مامانش ناراحت بود... جدی میگم به خدا... گریه هایی که دل هر بیننده ای رو به درد میاره....

خلاصه کلی بی تابی کرد و تا ساعت ۲ شبم بیدار بود... طوری که ترفندهای ما برای خوابوندنش بی اثر بود و بالاخره مجبور شدیم ببریمش ماشین گردی تا بخوابه ... خلاصه تا بردیمش تو ماشین و یه چرخی زدیم آقا خوابش برد و زودی برگشتیم خونه و بعدش دیگه خوابید...

امروزم خدا رو شکر مانی حالش بهتره.... پسرم داره میشه مانی گل و بلبل خودم... البته اگه اتفاق جدیدی نیفته که باعث بشه حال پسر گلم خراب بشه...

فردا هم قراره زهراجون با مامانش و زینب جون بیان اینجا خونهء ما...

کلی خوشحالم... چون هم از تنهایی درمیام... هم اینکه با اینا میتونم برم بیرون قدم بزنم البته با مانی....

اینم عکسهای جدید مانی که سها جون ازش گرفته....

اینم مانی تو بغل بابایی

 

 

اینم عادت جدید آقا مانی... (مثل اینکه خیلی خوشمزه است)

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٥ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس