خدايا چرا من الان اينجام.......

فافا الان زنگ زد گفت دفنش كردن........ گفت چقده ناز خوابيده بود.......... ماه شده بود.....

خدايا دوست داشتم اونجا بودم..... دوست داشتم ببينمش.... همه ديدنش ..... پس من چي؟..

به كي بگم..........

                

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٢ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

ماني جونم..... ميدوني ديشب چي شد؟؟؟؟؟

نه تو كه چيزي نمي فهمي فقط تو اين گير و دار هي بيدار ميشدي و شير ميخواستي...

دييشب يكي از بدترين شبهاي عمرم بود........ شنيدي كه يكي بگه كمرم شكست......

ديشب براي منم همينطوري بود....

تو از دست دادن باباي مهربونم..... آقاجون عزيزم...... كمرم شكست......

قشنگ حس كردم كه چقدر تنها شدم.........

آخه خيلي دوستش داشتم......... اونم منو خيلي دوست داشت........

ديشب اصلاً خواب به چشام نمي اومد........ انگار با پتك ميكوبن توي سرم......

اين برف لعنتي.............

باعث شد واسه خاك سپاريش اونجا نباشم......... نه هواپيما نه قطار حركت داشتند و نه ما ميتونستيم تو اين برف راه بيفتيم و بريم.......

ديشب ساعت ۱ و نيم شب كه عمو حسام زنگ زد به بابا ........ خودم فهميدم...... اصلاً شبش كه با دائي احسان صحبت كرده بودم.......

ميدونستم كه يه چيزي ميشه..........

خداي من............ چقده بده........ نتونستم واسه آخرين بار ببينمش.......

دلم ميسوزه با توجه به اين فاصلهء كم اونجا نيستم.........

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

الان بابايي رفته ببينه ميتونه بليط هواپيما بگيره يا نه...... اگر نشد دائي احسان بايد با پارتي بازي يه جا واسه من بگيره و من و تو بريم........

بابا نميتونه بياد آخه اونم يكشنبه صبح پرواز داره واسه انگليس......

ديدي چقده تنهام............ اونم نميتونه با من باشه..........

يادته آقاجون تنها كسي بود كه هيچ وقت باهاش غريبي نكردي...........

از وقتي دنيا اومدي اونم مريض شد و زمين گير تا الان.........

هر وقت ميرفتيم اونجا...... تنها كسي بود كه با رضايت كامل بوسش ميكردي...... آخه خيلي مهربون بود.........

اونم خيلي دوستت داشت........... هيچ وقت بهمون نميگفت بيان....... ميگفت جاده ها خطرناكه كمتر بياين......

ولي از وقتي تو دنيا اومدي......... اونم مثل بقيه ميگفت زود به زود بياين......... آخه دلش واسه تو تنگ ميشد......

يكسال زجر كشيد و بالاخره راحت شد............ اونم تو ايام محرم.......... هفتمش مي اوفته روز تاسوعا.......... آخه همه سال واسه امام حسين خرج ميداد.......

خدا ميخواست تو اين روزها ببرتش پيش خودش.......... حالا از اون بالاها ما رو مي بينه.......

خيلي دوستش دارم......... هنوز باورم نميشه كه برم خونه و اون نباشه........

خدايا به هممون صبر بده.......

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/٢٢ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام .... بعد از مدتها اومدم..... دلم واسه اينجا حسابي تنگيده بود....... اميدوارم تو اين سرماي زمستون... دلتون بهاري بهاري باشه.......

اين مدت سرم شلوغ بود و آقا ماني هم كه نميذاشت بيام سمت كامپيوتر .... تا ميومدم اونقدر عكس عكس ميكرد (ميخواست بغلش كنم و تو كامپيوتر بهش عكس نشون بدم) ... يا اونقدر چيزهاي جور واجور ازم ميخواست كه عطايش را به لقايش بخشيدم تا الان.......

از شب يلدا تا حالا ميخوام آپ كنم ولي نميشه......

                شب يلدا آقا تو ماشين مست خواب....  

 

 

بعد از يلدا كه رفتيم شمال و بعد از برگشت هم كه مادر شوهر و پدرشوهرم مهمونمون بودن و بعد از رفتنشونم كه ماني سرما خورد و تا حالا هم حالش خوب نشده و مشغول مريض داري بودم.....

عيد غدير هم شمال بوديم و ماني براي سال دوم عيدي داد....

يه لحظه آروم و قرار نداشت تا يه عكس درست و حسابي ازش بگيرم.... بالاخره با كمك فافاجون اين عكسها حاصل شد..... (تو اتاق ژي ژي جون)

اينم عكس از آقاي اخمو تو عروسي كميل جون شب عيد غدير..... پسر‌ٍ پسرخالهء مامي....

              

دو روز پيش با خاله ريزه و عموجون رفته بوديم بيرون..... كه خاله ريزه جون پيشنهاد دادند شام بريم خونشون...... ما هم رفتيم ولي اونجا كه رسيديم يادم افتاد كه ماني جوراب شلواري پاشه و شلوار و جوراب ديگه اي نداره.... با جوراب شلواري هم اگه رو سراميك راه بره ممكنه سر بخوره و بخوره زمين....

لذا خاله ريزه دست به كار شد تا ببينيم چي ميتونيم پاي اين وروجك بپوشيم....

نتيجه شد دو تا ساق خاله ريزه جون و جورابهاي مامي......

 

و اما تولد خودم........

نگين پير شديا.....

اينه ديگه...... دل آدم بايد جوون باشه.....

گل پسرم ديگه تو خواب واسه خودش حرف ميزنه...                       

اولين بار كه تو خواب حرف زد....

از بيرون اومده بوديم و تو ماشين خوابش برده بود...... تو ماشين داشتيم آهنگ آرمين و رضايا و ... (نازي نازي نازگل من دل بي تو مي ميره) رو گوش ميكرديم.....

ماني طبق عادت اين آهنگ كه شروع ميشه ميگه "آرمین"

وقتی داشتم میذاشتمش تو رختخواب ..... یهو با صدای بلند گفت "آرمین"  و دوباره خوابید......

حالا بماند شبهای بعد که صدای گاو و گوسفند و سگ و گربه از خودش در می آورد.....

      

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٠/۱٧ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس