خدا رو شكر امروز حالم خيلي بهتره و بازم ماني رو اندازهء همهء دنيا دوستش دارم...
و مي پرستمش......

پسر گلم ديگه هر چي كه بگي عين طوطي درست تكرار ميكنه.....
حافظهء خوبي هم داره و جاي همه چيو ميدونه و هيچي از ديدش مخفي نمي مونه.....
ديگه از صندلي و در رو ديوار بالا ميره....
واسه همينم هر روز در حال تغيير دكوراسيون هستم تا نتونه به خودش ضربه اي بزنه....
انقدر قشنگ حرف ميزنه كه دوست داري بخوريش.......
با اون لبهاي ناز و كوچولو و خوشمزش (قابل توجه فافاجون)

اينم عكس ماني و آقاجونش......
انقدر بامزه ميگه آقاجون.... مادرجون........
حيف كه آقاجون نيست كه بشنوه.......





نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٢ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

امروز چقدر خسته ام.......... ماني هم ديگه شورشو در آورده......

شيطونتر شده....... غذا نميخوره ..... اصلاً ..... شايد يك قاشق ظهر..... اونم به اجبار...

فقط شير ميخوره...... شبها همش بيدار ميشه......... لج ميكنه....... به زور ميخوابه......

كلافه ام كرده.........

همهء آزاديهامو ازم گرفته.......... آزادي خوابيدن.... بيدار شدن..... حموم رفتن.... خوردن..... بيرون رفتن..... همه چي و همه چي........

امروز ديگه حتي با خنده هاشم همهء دنيا رو بهم نميدادن......

شايد واسه شب نخوابيدنهاس كه ديوونه شدم.......

خسته شدم..... كم آوردم.........

        

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

ديروز رفتيم و واكسن هجده ماهگي ماني رو با تأخير زديم......

چه واكسني........ تب داره و ديشب از درد پاش اصلاً نتونست بخوابه.......

دو سه ساعتي بيدار بود و گريه ميكرد........

بعد اونم .......... رو پام خوابش برد....... منم دلم نيومد بزارمش سر جاش همونجوري در حالت نشسته يه چند ساعتي با هم خوابيديم........

ولي باز با درد بيدار شد........ آخه بچم عادت داره تو خواب هي وول ميخوره........ تا از اينور به اونور ميشد با گريه بيدار ميشد.........

..........

چند روز پيش رفتيم و اولين عكس پاسپورتي رو براش گرفتيم..... واي كه چقدر تو عكس آقا شده....

بزودي ميزارمش......

اين ماني هم مجال نميده تا يه مريضيش خوب ميشه..... يه درد ديگه مي آد سراغش.....

بيچاره .... خيلي دلم براش ميسوزه.......

درد دل خودم..........

چند شب پيش خواب بابامو ديدم...... خواب ديدم مرده و جسدش تو خونهء ماست ... منم دلم نمي آد دفنش كنم........ بعد چند ساعتي مي بينم كه زنده شده..... به همه ميگم ديدين دفنش نكردم..... بابام زنده شد........

بابامم تا زنده شد شروع كرد به بغل كردن و بوسيدن مامانم...... آخه ميدونين.... مامانم خيلي زحمتشو كشيد.........

همديگه رو دوست داشتن........ ولي ما بچه ها چي؟؟؟؟؟؟ پولو بيشتر دوست داريم و مي پرستيم........... واااااااااااي بر ما...........

اميدوارم بابا و مامانم از ماها راضي باشن...... اميدوارم........ فكر كنم شيطان بيشتر از دستمون راضيه و داره حالشو ميبره......

        

       

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/۱٤ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

ممنونم از همهء دوستاي گلي كه اومدن و تسلي خاطرم شدن........

مخصوصاً از خاله ريزهء عزيز با اون پست قشنگش و سماي نازنينم با تماس تلفنيش و الناز گلم كه بعد از مدتها از خوندن كامنتش چقده خوشحال شدم.......

اميدوارم سايه پدر و مادرتون هميشه بالاي سرتون باشه.......

چه روزهاي سختي بود.......

مخصوصاً اينكه ماني هم اونجا طبق معمول سرما خورد و تب داشت و كلافه ترم كرده بود ...

هنوز هم اين سرماي لعنتي باهاشه.......

هر وقت ميريم شمال و برميگرديم اين بچه سرما ميخوره....... باباشم گفته ديگه تا عيد نميريم شمال ....... شايد عيد هم نريم........

براي عاشورا هم تصميم داشتيم نريم...... ولي مثل اينكه بابام دوست نداشت عاشورا اونجا نباشيم.....

     

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس