سال ۸۶ هم کم کم داره تموم میشه و سال جدید داره شروع میشه....... درختها سبز میشن و شکوفه میدن...... همه جا پر گل میشه................ قشنگٍ قشنگ.....
میشه باب طبع من......
امیدوارم تو این بهار دلهامونم بهاری بشه و خالی از کینه.....

احتمالاْ این آخرین پست امسالمه...... و میره تا سال بعد.....
سال قبل که زیاد سال خوبی نبود..... امیدوارم سال جدید برای ما و برای همهء شما خوب خوب و سرشار از شادی باشه......

 

  

امروز مانی رو برده بودیم پیش دکترش....... آخه از هفتهء قبل آب ریزش داشت و گوشهاشم چرکی شده بود.....
امروز برای چکاپ دوباره برده بودیمش..... که آقای دکتر اصلاْ راضی نبود و گفت که بهتر شده ولی هنوز وضعش بده.... مثل اینکه آلرژی فصلی نمیذاره که مریضیش خوب بشه و هنوز گوشهاش مشکل داره .....
گفته که چند روز دیگه باید یه نوار گوش ازش بگیریم...... قطرهء بتامتازون برای بینیش نوشته و شربت سرماخوردگی.....
امیدوارم زودی خوب بشه....
از حالا غصه ام گرفته که قطره رو چه جوری بریزم تو بینیش...... آخه برخلاف اینکه دارو خوردنش عالیه ...... اصلاْ قبول نمیکنه که قطره بریزم تو بینیش.......
.............
نمیدونم این بچه ها این کلمات من درآوردی رو از کجاشون در میارن... مثلاْ مانی:
به سیب زمینی میگه: سیبَلَه
به اسمارتیز: اسِپِس
آسمون: آشبون
فرار: فَیار
نقاشی: نقاشو
آقاجون: آجاجون
و ....


از فرار کردن و قایموشکم که خیلی خوشش میاد......... وای به حال من اگه کلمهء فرارو بشنوه.... باید بغلش کنم و دوتایی فرار کنیم......
 
خیلی از چیزها رو اسمشونو به انگلیسی میدونه:
سیب..... خوک...... هواپیما....... ماهی...... توپ........ اتوبوس....... خورشید........ کلاه..... سر........ چشم..... موز.......... ماشین...... معلم.... تخت.... هاپو... پیشی.... پنکه.... کتاب.. دوربین...
و.....
 هر روز سعی میکنم یه کلمهء جدید یاد بگیره.... آخه هوش بچه ها و گیرائیشون خیلی خوبه... حیفه که استفاده نشه... 


 

امیدوارم که سال جدید سالی پر از شادکامی برای همه شما باشه و پیشاپیش تبریک منو بپذیرید..

 


 پ.ن۱: ممنونم نسیم جونم بابت این جملهء زیبا.....
سنگی که طاقت تیشه ندارد  تندیس زیبا نخواهد شد.!

از زخم تیشه خسته نشو که وجودت شایسته تندیس است!
                                                                                           اهورا مزدا
 

پ.ن۲: وقت نداشتم به همهء دوستان سر بزنم  و عید رو تبریک بگم..... به بزرگی خودتون ببخشید و از همینجا تبریک منو بپذیرید....

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢۸ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

 

چقدر امروز دلم گرفته..................... میخوام گریه کنم اما نمیشه.....

چقدر دوست داشتم الان بارون بیاد...... اونم  از نوع شدیدش.....

تا به جای این بغض لعنتی که نمی ترکه........ اون بباره......

داره عید میشه....... ولی چرا من شاد نیستم......

نمیدونم چرا.........

همهء خوشیهام زودگذر و سطحی شدن....... من که اینجوری نبودم...

چی به سرم اومده............ خداااااااا

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٦ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

فعلاْ حس نوشتن نیست.... مانی و آرزو (دختر همسایمون) دارن با هم بازی می کنن...

منم از فرصت استفاده کردم و اومدم تا چند تا عکس بزارم... 

این قابل توجه فافاجون... که عکس تر و تازه میخواستن... این عکس مربوط به جمعه است که رفته بودیم جاده امامزاده داوود... 

 

اینم رقص آقا مانی با جوراب بابایی... تا ولش کنی میره و جوراب بابایی رو ور میداره و شروع به چرخیدن میکنه.... این دیگه چه نوع علاقه ایه؟؟؟؟!!!! 

اینم عزیز دردونهء‌احساساتی من ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱۳ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دیشب چهلم بابام بود و ما به خاطر بیماری مانی نتونستیم بریم.... اینم یه محرومیت دیگه...

هفتهء پیش که مانی رو برده بودیم دکتر برای سرما خوردگیش همینطور لنگیدنش موقع راه رفتن (هر وقت سرما میخوره می لنگه و راه میره) که الحمدا... لنگیدنش خوب شده...

گفته بود خیلی خوب وزن اضافه کرده... بعد از معاینهء دندونهاش گفت که این نوع دندون در آوردن خیلی نادره..... و من تو این مدت شاید سه چهار تا بچهء این مدلی دیدم...

آخه اکثراً بچه ها اول دندونهای آسیاشون در می آد بعد دندونهای نیششون... ولی مانی اول داره دندونهای نیشش (پایین) در میاد ... دندونهای نیش بالا هم کمی متورم شده....

دراومدنشونم خیلی طول کشیده...

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۳ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

 

این پرشین بلاگم با تغییر سیستمش همهء وبلاگمو ریخت به هم....... واسه همین مجبور شدم قالبشو عوض کنم......

الناز جون:

حتماً در اولین فرصت قالبو عوض میکنم..... خودمم از یکنواختی رنگش خوشم نمی آد.....

عکس پست قبلی فکر کنم مربوط به شش هفت ماهگی مانی باشه..... که اینقده تپله...... الان دیگه از اون لپها خبری نیست.......

اون موقع آقاجون کم کم داشت مریضیش شدت پیدا میکرد....  

بابایی سه روز رفته بود مأموریت (ارومیه) .... مانی هم که درست بعد رفتن باباش سرما خورد... همراه با  تب...... واسه همین نتونستم یه سروسامونی به وبلاگش بدم.......(درست کردن وبلاگش دست دائیجونشو می بوسه البته بعد از عوض کردن قالب وبلاگ خودش)

امسال زمستون از نظر سرماخوردگی واسه مانی سال خیلی بدی بود..... 

به جرأت می تونم بگم تموم پائیز و زمستونو سرما داشت.... یک هفته سالم بود و دو هفته مریض.....

من که به شدت منتظر فصل بهارم..... شما چطور...... 

 

جمعه رفته بودیم بازارچه خیریه پیام امید..... جاتون خالی خیلی خوش گذشت...

اینم عکس مانی (عاشق لپ گیری) و علی آقای گل.... وبلاگ eli-ali.persianblog.ir

 

 

آقا دیگه دستش میرسه و از رو میز  همه چیو ور میداره و کار منو صد برابر میکنه...

اینم یه نمونه انگورها رو ریخته و بعد از تعارف کردن به من چند تاشو میل فرمودند و در نهایت ظرفشو به عنوان کلاه استفاده فرمودند....  

 

اینم بلز زن معروف ....

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس