اول از همه يه تشكر مخصوص مخصوص از عمو هلوي گل كه اين قالب زيبا رو واسه تولد ماني بهش هديه داد....... خيلي ازتون ممنونم.... جاتونم خيلي خالي بود...

و همينطور از خاله ريزهء گل كه باعث و باني اين عمل خير شد........

           

يك سال گذشت... تو يه چشم به هم زدن يك سال با ماني رو پشت سر گذاشتيم... خيلي زود گذشت... انگار همين ديروز بود كه به اصرار دائي احسان رفته بوديم بيمارستان البرز ...

و خدا يه پسر كاكل زري ماماني بهمون هديه داد...

عزيزم... پسر گلم خيلي دوستت دارم

و

تولدت مبارك

تولد ماني رو تو وبلاگش با ۳ روز تأخير جشن گرفتم... آخه سرم شلوغ بود و پرشين بلاگم كه ميدونين هك شده بود و منم نمي‌دونستم كه ميشه با اين‌حال آپ كرد ... كه خاله ريزه خبر داد كه مي‌شه و شد......

                                                        

صبح پنج شنبه ۲۸ تير ۱۳۸۵ ساعت ۷ و ۵۰ دقيقه.... اين واقعهء مهم رخ داد و پسر گلم به‌دنيا اومد....

هيچ وقت فكر نمي‌كردم تا اين حد دوستش داشته باشم.. ولي اون عشقي كه صحبتش رو مي‌كنن.............. همينه....

حالا بعد از يكسال... 

 

                          

                                   

             

اينم عكس‌هاي تولد....... و كيك تولد......:)

با عرض معذرت پلاك ماشينش كه ۱ بود در يك ويراژ جسورانه با ته يخچال برخورد كرده و كنده شده..

نميدونم اين كلاه چي داره كه رو سر آقا ماني بند نميشه..

اينم صمدآقاي من در حال نشون دادن نور شمع...

           شنيدين كه بچه ها تو تولدا خرابكاري نكنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جوجه ميگه جيك جيك.........

              

               

              

اينم كادوهاي تولد

        

 

 

 

          

اول از همه كادوي مامان و بابا (البته همراه با يه دنيا عشق)

   هديهء خاله جون فضه و زهرا جون                    هديهء خاله ريزه جون 

              

 اين دو تاهم هديهء دايي احسان...

          

  

      هديهء زينب جون...                                 هديهء ماريا جون... وبلاگ دريا 

                 

        

  

هديهء تيام جون.....                                    اينم هديهء همسايمون... آرزو جون..

                  

 

اينم ماني و تيام آخر مهموني واسه خودشون جشن گرفتن.....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/۱ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

بچه‌ها ! اگه گفتيد تولد كيه؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/٢٤ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

تا تو هستي ... تا گل سرخ به ناز مي‌رويد... تا دريا موج مي‌زند ...

تا خورشيد گرم و مهرآميز به ما نگاه مي‌كند ...

تا دل‌ها عاشق مي‌شوند و به تپش مي‌افتند... تا كويرها تشنه‌اند ...

و تا شعله‌ها سركش ...

من هم‌چنان تو را خواهم سرود ؛ اي معني زندگي ...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٤ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

هشتم تيرماه هشتادوشش- اولين باري كه ماني دريا رو ديد

با اجازتون ايندفعه بازم يه سفر سه روزه به شمال داشتيم .......  ميشه گفت ايندفعه بعد از مدتها سفر به من خوش گذشت....

آخه بابايي با ما بود و نميذاشت آب تو دلمون تكون بخوره.......

ماني هم كه هرچي بزرگتر ميشه ...... بزنم به چوب...... خيلي بهتر ميشه و اونجا اصلاً اذيت نكرد......

از وقتي هم كه ديگه ميتونه غذاهاي سفره رو بخوره خيلي بهتر شده...... احتياجي نبود هرجا كه ميرم يه ديگ سوپ واسش بار بزارم....

اينم عكس عشقولانه هاي منه.......

دوستتون دارم

از همينجا ميخوام به همهءدنيا اعلام كنم كه اندازه‌ء تمام دنيا دوستتون دارم..... مخصوصاً بابايي رو كه واسه راحتي ما اصلاً خستگي نمي شناسه......

 كم كم ديگه پسر گلم داره بزرگتر ميشه و من و باباييشو ذوق مرگ ميكنه......

اينم درحال نشون دادن دريا به ما و اييي گفتن........ هرچيزي رو كه جديد ميبينه ميگه اييي.....

پسر گلم اولين كلمه اي كه گفت...... (البته بعد از ماما و بابا و ايييي)... آب بود...... ديگه هر وقت تشنش بشه يا بطري آبو ببينه ميگه آب.........

البته هر وقت هاپو (همون سگ خودمونو) ببينه هم ميگه هاپ..... البته نميشه تشخيص داد ميگه آب يا هاپ

بعد ميتونه بگه ا‌‌‌َفت (رفت).... البته دستهاشم مياره بالا و بعد ميگه اَفت......

وقتي باهاش كلاغ پر بازي ميكني..... انگشتشو كه هميشه آن لاينه ميزاره زمينه و بعد ميبره پس كلشو ميگه پَر............

امروزم يادگرفته بگه اَس (يعني اسب)......

هشت تيرهشتادوشش- درياي شمال

وقتي ميگي ماهي به لبهات نگاه ميكنه تا اداي ماهي رو براش دربياري.....

وقتي ميبرمش سر سفره يه قاشق برميداره و دقيقاً ته دستهء قاشقو ميچسبه و ميزنه تو بشقاب و همه چيزو به هم ميريزه و بعد قاشقو ميزاره تو دهن خودش يا تو دهن من (اداي غذا خوردن)

خدا رو شكر غذاخوردنش خيلي خيلي خوب شده....... دفعهء قبل كه وقت دكتر داشت... آقاي دكتر گفت كه ۶۵۰ گرم وزن اضافه كرده و خيلي راضي بود.......

خيلي عاشق ولگرديه... بغل كسي نميره.... ولي همين كه بگن... ماني بيا بريم دَدَر... سريع ميپره تو بغل طرف

وقتي ميرقصه همراه با چرخوندن دستهاش پاهاشم ميكوبه زمين....

 ماني تپل ميشود........

 

اينم واسه بابايي كه خيلي دوستش دارم......

يه تشكر ديگه هم دارم از آقا محمد و عشقش -س-خانمي و آقا متين گل......

ممنون بابت كادوها..... خيلي خوشحال شديم... ماني بيشتر

اين عكس هديه ها... و اينم آدرس وبلاگ اين خانوادهء خوشبخت.....

yekkolbeeshgh.blogfa.com

اينم يك نمونه از خرابكاريهاي آقا ماني.....

بعد از جاروبرقي نوبت كشوي ميز كامپيوتره ديگه....

يه چيز ديگه........

از طرف ماريا جون به بازي خصوصيات دعوت شدم... با كمال ميل قبول مي كنم......

خصوصيات خوب:

۱)سعي مي كنم همسر و مادر خوبي باشم..

۲) سعي مي كنم آدم منظمي باشم.....

۳) سعي ميكنم همه رو دوست داشته باشم...

۴) سعي ميكنم مهمون نواز باشم...

بسه ديگه....... تا پررو نشدم خصوصيات بدمو بگم........

۱) خيلي زود از كاري كه انجام ميدم زده ميشم و تا آخر ادامه نميدمش منظورم بشتر كلاسهاست...... تو كلاس رفتن اصلاً اراده ندارم و زود ولشون ميكنم...

۲) تنهايي حوصلهء بيرون رفتن ندارم و حتماً يه پايه لازم دارم.....

۳) دروغگوي خوبي نيستم... واسه همين اكثر موارد كم ميارم...

۴) هيچ وقت نتونستم يه دوست خوب پيدا كنم.. واسه همين هيچ دوستي ندارم... و ترجيح ميدم با فاميلهام سرگرم باشم...... البته از نظر من زيادم بد نيست تا حالا جاي خاليشو حس نكردم.....

۵) يه بدي اساسي اينكه نميتونم -نه- بگم... چون ميترسم بقيه ناراحت بشن..... مخصوصاً تو لحظات حساس... البته به كمك همسر گلم دارم روش كار ميكنم كه بتونم.....

منم تمام كسايي كه تو اين پست كامنت ميزارن رو به اين بازي دعوت ميكنم...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱٠ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس