بعد از دو هفته و اندي كه بابايي دوباره رفته بود سفر...... برگشت.........

خيلي دلمون براش تنگ شده بود.........

دائي احسانم كه رفته بود سفر.......

دو تا شون تقريباً همزمان رسيدن با كوله باري از سوغاتي هاي خوشمزه و قشنگ......

بابايي تقريباً ساعت ۵ صبح رسيد.........

 اونموقع دائي احسان و مهسا جون (دخترخاله مهسا كه تو اين مدت همش پيشمون بود...... البته فكر كنم ديگه توبه كرده و اينورها آفتابي نشه) پيشمون بودن.....

دائي احسانم كه تو مخ زني خبره ........ مخ من و بابايي رو زد و چند ساعت بعد از رسيدن بابايي از يه سفر طولاني و خسته كننده عازم شمال شديم.....

بابايي هم كه طبق معمول رو حرف من حرف نزد و با تموم خستگي و ۱۲ ساعت تو هواپيما بودن و بهم خوردن خوابش قبول كرد كه بريم ولي يك روزه برگرديم........

اين شد كه رفتيم و جاتون خالي خيلي هم خوش گذشت.......

مخصوصاً از وقتي ماني غذا خور شده و اشتهاشم تقريباً خوب شده ...... ديگه سفر رفتن و رستوران رفتن و كلاً دَدَر رفتن خيلي مي چسبه.......

بعد از اون مريضي طولاني و اسهالي كه گرفته بود........ يهو اشتهاي ماني خوب شد؟؟؟؟؟؟؟

به قول بابايي تو معدش يه سري آت و آشغال بود كه بايد خالي مي شد!!!!!

و امــــــــــــــــــــٌــــــا

ده سال پيش .............. (البته با چهار روز تأخير)

چه روزي بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دهمين سالگرد ازدواج ما........

سال پيش نهمين سالگرد ازدواجمون رو با حضور ماني جشن گرفتيم...... اونموقع ماني فقط دوماهش بود........

اما امسال................ واسه خودش مردي شده.......

اينم كادوي بابايي به مامي.......... (امسال سال دهم تموم شد و رفتيم تو يازده سال)

البته از دست بعضيها در امان نميمونه.............

گوشي نو بدين ... قراضه تحويل بگيرين.....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۳۱ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

عشقولانهء بابا و ماني.......(We Love You Havarta )

 

اينم دائي جون عزيزش كه زحمت کشید و این قالب قشنگو واسه مانی جون درست کرد....

دستت درد نکنه........  هوارتا دوستت داریم

 

 البته دائيش خيلي خوش تيپپپ تره ها....... البته خيلي هم بد عكسه...... تو عكس اصلاً خوب نيفتاده......... 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٦ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

بالاخره اين وروجك ما هم بهتر شد و ما تونستيم بريم سفر (موقع خرابكاري وقتي صداش ميكني ميكه او)

براي اولين بار هم اونجا موهاشو به طور رسمي كوتاه كرديم

دو بار هم قبلاَ من تو خواب براش كوتاه كرده بودم اما ايندفعه واقعي بود و خواهرم زحمتشو كشيد

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/۱٢ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

پسر گلم الان نه روزه که سرماخورده و تب و اسهال داره.......

تو این مدت نه خودش یه خواب آروم داشت نه ما...... حسابی دلپیچه داشت و کلافه بود....

تازه امروز تونست یه خورده آروم بخوابه..... (وقتی هم که پستونک از دهنش می افته .... همچنان با دهنش ادای مک زدنو درمیاره)

دوتا دندون جدیدم داره درمیاره که نور علی نوره........

خلاصه حسابی لجباز شده........

دیروز که برای بار آخر برده بودیمش پیش دکتر ... بعد از آزمایش مدفوع آقای دکتر تشخیص دادن که اسهال عفونی گرفته اونم از نوع شدیدش......

تو مدفوعشم خون زیادی وجود داره...........

از دیشب شروع کردیم بهش داروی آنتی بیوتیک (سفیکسیم) میدیم....... خدا رو شکر امروز حالش خیلی بهتره و فقط یک بار پی پی کرده.......

  

دعا کنین تا آخر هفته حالش خوب بشه........ آخه قرار بوده بریم شهرستان پیش بابا مامانهامون..... آخه حسابی دلمون تنگیده........

ولی خوب تا مانی حالش خوب نشه...... نمیشه......

پسرکم همچین بابا .... بابا میکنه که عقل و هوش باباییشو برده....... آره مامانم میگه.... البته فقط وقتی که یه چیزی بخواد....... زور داره نه........

 اینم شیرین کاری جدیدش...... جای همه چیزو تو خونه تغییر میده..... راهم که افتاده..... خلاصه تموم خونه رو شخم میزنه...

خدا میدونه این نایلون سیر دست این وروجک چیکار میکنه.......

نوشته شده در ۱۳۸٦/٦/٥ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس