نه اينا پاستيل نيستن......  مامان نيما جون (شيرپسر) درست گفتن..... اينا يه سري ماهي هاي خيلي كوچولو و بامزه هستن كه تو غذايي كه باباي ماني از ژاپن واسش آورده بود.... وجود داشتن...... چقدم زياد....

البته تو عكس يه كمي بزرگتر به نظر مي رسن!!!!!

ماني هم چون خوش اشتها شده بود..... بدون توجه به بوي خيلي بدش همهءغذا رو تا ته خورد...

منم كلي ذوق كردم....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳٠ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

چهارشنبهء پيش رفته بوديم نمايشگاه بين المللي شيريني و شكلات..... اصلاً خوش نگذشت..... اصلاً از شيريني و شكلات خوري (حتي براي خريد هم) خبري نبود..... قسمت ماني چند تا بادكنك خوشگل و خوشرنگ شده بود كه اونم چون بسته بوديم به كالسكش.... ازش جدا شد و افتاد و ما هم نفهميديم.......

ولي خدائي تا حالا نانوا با كراوات و ابروهاي ورداشته و شيك و پيك نديده بوديم كه ديديم....      

به جاش پنج شنبه و جمعه.............

پنج شنبه شب با وروجك و خاله ريزه و عموجون و البته بابايي........ رفتيم بوف جام جم....... جاتون خالي (مخصوصاً جاي دائي احسان خيلي خالي بود) خيلي خوش گذشت......       

دائي جون احسان..... غصه نخور قول ميدم ايندفعه كه اومدي با هم بريم.....

     

مثل اينكه آرش وروجك و مامان آرزوجونش هم اونجا بودن......... ولي ما نديديمشون.......          

جاده چالوس.. قزل آلاهاي زنده و ماني عاشق ماهي

 جمعه هم (باز جاتون خالي)...... رفتيم جاده چالوس......... بعد از پل خواب....... يه باغ خانوادگي بود........... باغ نگو..... بهشت بگو..........         

 

خيلي جاي قشنگي بود....... عالي......              

نهار اونجا كباب درست كرديم و خورديم..... ماني هم تا سفره پهن شد اومد و نشست پاي سفره!!!

lunch time

ماني هم اونجا حسابي حال كرد.... يكبار هم در صخره نورديهاش.... زمين خورد..... لبش كمي خون اومد........ خدا رو شكر چيزي نشد.....

ولي بابائيش......... هي ميرفت و صحنهء جنايت رو بازرسي ميكرد.... ديگه نميدونست چيكار كنه.....

وروجك مامي اونقدر خسته شده بود..... كه تو راه برگشت به خونه..... تو بغلم.... بدون پستونك و چي چي خوابش برد....... طوري كه اصلاً متوجه نشدم........

           اين خواب ظهره.... از خواب برگشتش عكسي در دست نمي باشد:)             

از دكتر تغذيه بردنش براتون بگم........

وروجك من واسه خودش بامزي شده...... هرچي دم دستش بياد ميخوره..... حسابي غذاخور شده........ من و بابائيشم حسابي حالشو ميبريم.......

          

راستي اگه گفتين اين عكس چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  

          

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۸ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

خدا رو شکر شیطونک من حالش حسابی خوب شده....... ولی همچنان سر غذا خوردن و خوابیدنش منو عذاب میده......

دوباره پروژهء شب شیر ندادن به مانی رو شروع کردم....... یکمی داره مقاومت میکنه......

تا ببینیم چی میشه....... شب اول که سه ساعت تمام بیدار بود..... تا دوباره شیر خورد و خوابید......

اما دیشب خیلی خوب قبول کرد.......... وقتی گفتم...... چی چی خبری نیست (آخه به شیر میگه چی چی) ...... آب خورد و با پستونکش به خواب رفت ولی یکساعت بعد دوباره بیدار شد و  .......

چی چی  کنان......... منم دلم سوخت و .............. و روز از نو روزی از نو......... بازم امشب پروژه داریم........

اگه شبی یکی دوبار بیدار شه که مشکلی ندارم...... ولی هر دو -سه ساعت یکبار بیدار میشه..... بعضی شبها که میشه هر یکساعت یکبار.........           

روز عيد فطر  پارك ملت

شنبه که عید فطر بود ..... بازم از صبح زدیم بیرون تا غروب...... آخه این وروجک ما وقتی که خونه میمونه حسابی ما رو کلافه میکنه ولی وقتی میبریش بیرون حسابی آروم میگیره......

ما هم که نمیخواستیم روز تعطیلمون خراب شه...... حسابی تهران گردی کردیم.....

میخواستیم بریم نهار که آقا خوابش برد و درست ۲ ساعت خوابید...... (تو ماشین خوابش عالیه) ما هم چون ضعف کرده بودیم....... یه بستنی خوردیم تا نهار........

اونقدر گشتیم تا ساعت ۳ آقا بیدار شد و رفتیم نهار خوردیم.......

چه نهاری......... نه خودش خورد نه ما فهمیدیم چی خوردیم........ اونم تو یه رستوران با کلاس که مجبور بودی پیتزا رو با کارد و چنگال میل کنی......... (تا ما باشیم دیگه هوس رستوران با کلاس به سرمون نزنه)

اینم رستوران بوکا....... مانی رو داشته باشین به جای غذا خوردن داره آدامس میخوره...

آدامسو تو دستهاش

ولی خدائی غذاش خوشمزه بود............

غروبم رفتیم سعادت آباد آب انار بخوریم..... (جاتون خالی)...... با راه رفتنش همه رو به خنده مینداخت.......

یکدفعه دیدیم یکی از مغازه دارها با یه آب نبات چوبی اومده و حسابی قربون صدقش رفت و آب نباتو بهش داد......... مانی هم بعد از بای بای کردن از آقای مغازه دار رفت به سمت مغازش.......

فکر کنم میخواست مغازه رو خالی کنه......... میگن به بچه روی خوش نشون نده همینه دیگه.....

امروز دوباره داریم میبریمش دکتر تغذیه...... ببینیم میتونه غذا خورش کنه یا نه؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن: از دائی جون احسانم کلی کلی تشکر میکنم که بنزینو میرسونه تا ما بتونیم حسابی بریم دَدَر و حال كنيم.......

          

                                     

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/٢۳ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

                     

مامي: ببعي ميگه؟؟؟؟؟؟؟                

ماني: بع بع....

مامي: دمبه داري؟؟؟؟؟؟

ماني : نه نه !!!!!!!!!

مامي: پس چرا ميگي .......

ماني : بع بع............

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٧ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

پنج شنبهء پيش حال ماني خيلي بد بود.......

همش تو خونه راه ميرفت و قر ميزد و آب ميخواست و تاب ميخواست و هاپ ميخواست...

شبشم كه اصلاً خوب نخوابيده بود و صبح زودم بيدار شده بود..... تا ظهر هرچي باهاش كلنجار رفتم نه چيزي خورد و نه خوابيد........ اخه بيچاره اصلاً نفسش درنميومد......

مجبور شديم بزنيم بيرون تا آقا يخورده تو ماشين بخوابه.......

واسه گرفتگي بينيشم يه قطرهء منتول خريديم و راه افتاديم..... بي هدف.....

همينكه از خونه راه افتاديم آقا خوابش برد........

رفتيم سمت لويزان و بعد از اينكه يه چرخي اونجا زديم ديديدم نه آقا بيدار بشو نيست.....

اين بود كه تصميم گرفتيم بريم سمت جاده چالوس........

هرچي باشه از خيابون گردي الكي بهتر بود..........

تا به ابتداي جاده چالوس رسيديم آقا بيدار شد.........

عجيب بود ۲ ساعت تموم خوابيده بود......

جاتون خالي نهار رو تو رستوران برداران پلخوابي !!!! خورديم ........ البته ماني لب به هيچي نزد .... طبق معمول........

حتي موز هم كه خيلي دوست داشت..... نخورد.......

تو راه برگشتم.......... آقا هي آتيش سوزوند تا رسيديم خونه.........

تو خونه بهش غذا دادم....... سوپ.......

ولي خوب هرچي خورده بود........ ۲ بار با فاصله بالا آورد.......... خسته و درمونده شده بودم......

تا بالاخره تونستم بخوابونمش.....

شنبه هم برديمش پيش دكتر........ آقاي دكتر هم آنتي بيوتيك براش تجويز كرد.....

دستشم نميدونم واسه چي اگزما شه...... دكتر واسش پماد ايپانتن نوشت..... ولي بعد از مصرف ...... اگزماش بدتر شده.......

گوششم از بس موقع خواب باهاش ور ميره زخم كرده.......

خلاصه مكافاتيه...........

الانم يه خورده حالش بهتره........

بعد از اينكه حالش خوب شد...... فوري فوري ميبريمش تا واكسن سرماخوردگي نوش جان كنه....

خودمم احتمالاً بايد نوش جان كنم........ چون منم زود به زود سرما مي خورم.....

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٦ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

عشق مامان مريضه...... سرما خورده و اصلاً حال نداره..... طبيعتاً منم اصلاً سرحال نيستم.....

خودمم يه خورده سرما خوردم و ديشبم به خاطر ماني همش بيدار بودم.....

بيچاره اصلاً نتونست بخوابه...... الانم كه بردم بخوابونمش فقط تونست يك ربع بخوابه.....

اين آبريزش لعنتي امونشو بريده.......... نميتونه نفس بكشه........

هفتهء پیش پنج شنبه یعنی ۵ مهر تولد تیام خانمی بود.........

جاتون خالی خیلی خوش گذشت..... مانی هم حسابی آتیش سوزوند.....

                  

اینم عکس مانی و عکس دائی احسان وقتی کوچیک بود در کنار هم......

                    بچه حلالزاده به دائيش ميره

این مانی کوچولوی بلای ما...... چه کارها که نمیکنه......

بد غذا میخوره.....

 بد میخوابه و شبها هزار بار بیدار میشه......

 از صبح که از خواب پا میشه یه بند راه میره....... حتی برای خوردن هم نمیشینه..... مگه اینکه خواب باشه.......

 ادای همه رو درمیاره...... سرفه بکنی- سرفه میکنه....... بخندی- میخنده.... بزنی-میخوری!..... اخم کنی هم میخوری........ مثل دخترها میگه اْه.......... و کوچولو میزنه تو صورتت!!!

 یک اسباب بازی جدید داره..... سی دی رام کامپیوتر ..... دکمشو میزنه و حالی میبره....

 ادای نشستن و جیش کردنو درمیاره.... و میگه جیشش

 صدای حیوونها رو میگه.... مخصوصاْ الاغه رو هیچ وقت فراموش نمیکنه.....

 علاقهء شدیدی به ماهی داره... (یه تقویم داشتیم که شکل ماهی تو صفحهء اولش بود... به علت علاقهء شدید صفحه رو پاره نمودند و منم انداختمش دور- حالا هی تقویمو میاره میده به من میگه ماهی ماهی) منم میگم ماهی رفت؟؟؟؟؟؟؟؟ اونم میگه اْفت!!!!!!!

 کنترلها رو از هم تشخیص میده........ کنترل دی وی دی رو میاره و میگه سی دی ...... یعنی براش سی دی مورد علاقش ــ Magic English ــ رو بزارم....... منم اطاعت میکنم...... وقتی هم برنامش تموم میشه دوباره کنترلو میاره و میگه سی دی.......

 

 هر جا بری همرات میاد و نمیزاره دست از پا خطا کنی....... مخصوصاْ موقع ددر رفتن...... دم کمد لباس مامی بدبخت وای میسته و نمیزاره جم بخوری......

 دائیش یه هواپیما از دبی براش آورده که رنگش آبیه........ حالا به همهء هواپیماها میگه آوی....

 میگی موتور پلیس چه رنگیه ......... میگه آوی.... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 خیلی دوست داره لخت باشه..... تا لباسهاشو درمیاری میدوئه و از دستت درمیره..... تازه با زحمت زیاد پوشکشم درمیاره و میزنه رو شکمش و راه میره و حالی میبره.....

 از پوشک پوشیدن بدش میاد.........

 عاشق قطرهء آهن و قطرهء مولتی ویتامینه و شربته؟؟؟؟؟؟

 خیلی کتاب دوست داره ......

 پوشکشو خودش میندازه تو سطل آشغال

 ماهو خیلی دوست داره.....  و تا ماهو میبینه کلافه میکنه از بس میگه ماه

 و ....... و ........ و ..........

بوس میده چه بوسی.....

 

                

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس