سال 88 چرا نمیای؟؟؟

سال دیگه سال چیه؟؟؟ فکر کنم سال "گاو" باشه... هست؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۸ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دو روز پیش رفته بودیم خونه خاله الهام گل و رومیناجون... یه دوست ایرانی دیگشونم که یه بچه 4 ساله داشتن دعوت کرده بودن (که اونها هم خیلی خوب بودن).... حسابی بهمون خوش گذشت و بچه ها هم تا تونستن آتیش سوزوندن و خونه رو ریختن به هم...خجالت

من واسه مانی 2 تا ماشین برده بودم که یوقت اونجا نخواد زیاد اذیت کنه... اولش که هنوز آرمین (همون پسر دوست الهام اینا ) نیومده بود... اوضاع بدک نبود و مانی با رومینا بازی میکرد... آرمین که اومد ...  ماشینهای مانی رو گرفت و مشغول بازی شد... مانی هم اومد گفت: مامی ماشین میخوام... منم بهش گفتم: باشه عزیزم برو به آرمین بگو.. یکی از ماشینها رو به من بده... پلیز...نیشخند

مانی هم عین بچه های خوب رفت گفت: ماشینو بده... آرمینم نامردی نکرد گوروپی کوبوند رو سر مانی.........نیشخند (فکر نکنین ناراحت شدما.. اصلاً.. بچن دیگه.. مانی هم از این کارها زیاد میکنه)

وای از اون به بعد داستان داشتیم... مانی نیم ساعت تمام داشت گریه میکرد... تو بغلم بودا... ولی هی میگفت بغلم کن... آخه تا حالا از کسی کتک نخورده بود...

خلاصه به زور ماشینها رو گرفتیم و دادیم به مانی.. بعد ماشینهای آرمین وارد بازی شد...... وااااااااااااااااااااااااای بدتر...

مانی گیر داده بود ماشین آرمینو میخواست (اینم از مانی)......... باور کنین یا نکنین..... دوست داشتم اون وسط بشینم و زار زار گریه کنم......کلافه

ولی خدا رو شکر آرمینماچ با شکلات سرگرم شد و ماشین رسید به مانی...  و بعد صلح و آرمش حکمفرما شد... و با هم دوستانه شروع به بازی کردن... (بچن دیگه)

مانی+ آرمین (که لباس رومینا رو پوشیده)+ رومینا خوشگله: سه تایی در حال به هم ریختن خونه

از دست این وروجک خانم خوشگلقلب ... نمیتونستم عکس بندازم... بینهایت به دوربین علاقه داره و سریع میاد که از دستم بگیره... ولی اونقده عشقه و ناز و با عشوه حرف میزنه که دوست دارم بخورمش درسته... خیلی هم بچه آرومیه.. برعکس مانی.. 

 

و اما ولنتاین:

فردا ولنتاینه.. تو ایران زیاد حس و حالشو درک نمیکنی... ولی اینجا هر وقت میری بیرون... بقیه رو می بینی  که یا یه خرس با یه قلب تو دستشونه یا یه بستهء کادو شده... همه دنبال خرید شکلاتن واسه عشقشون.. قفسه ها هم پر شده از قلبهای قرمز و خرسهای ناز و کارت پستالهای قشنگ.. ساعتهای قلبی... دستبندهای قلبی... خلاصه این روزها همش داریم قلب میبینیم... 

 

به نظر من هرچیزی که باعث شادی بشه و عشق... خوبه... پس این تقدیم به همه کسانی که دوستشون دارم... مخصوصا شوهر خوبم... با عشق زیاد..

 

اینم مخصوص شوهر گلم...

 

اینم از جملش خوشم اومد... حیفم اومد نذارمش..

چه پست طولانی و عکسبارونی شد... اشکالی نداره... ولنتاینه دیگه چشمک

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

همیشه میگن... آدم از یه لحظه بعد خودشم خبر نداره که چی پیش میاد... واقعا راست گفتن..

شاهدی بر این ماجرا اینکه... کارهایی که تو پست قبلی نوشته بودم نتونستم هیچکدومشونو انجام بدم...

1) واکسن مننژیت واسه مانی نزدیم... چون شدید سرما خورده بود و میترسیدیم عوارضش باعث بشه مانی خیلی اذیت بشه..

2) اون دوست ایرانی که گفته بودم ... طبق معمول گیج بازی درآوردم و شمارشونو اشتباه تو گوشی سیو کرده بودم و هرچی شماره ها رو پس و پیش کردیم نتونستیم شمارشونو گیر بیاریم... در نتیجه نتونسیم ببینیمشون ... تا دیروز.....

3) اون دوست خارجیه هم که ... همون روزی که میخواستم برم خونشون برف خیلی خیلی سنگینی شروع به باریدن کرد و مجبور شدم زنگ بزنم و کنسل کنم.... (البته برای پنج شنبه قرار گذاشتم و با توجه به اینکه باریدن برف همچنان ادامه داشت... رفتم خونشون و خیلی خوب بود)

اینجا: آقا مانی با خونه ای که با جعبه دستمال کاغذی ساخته و گفته که ازش عکس بگیرم.. دستمالهاش کو؟؟؟ خوب معلومه پخش شده تو اتاق تا آقا مانی به کار برج سازیش برسه..

دیروز رفته بودیم سلمونی که مانی موهاشو کوتاه کنه که برای بار دوم گفتم: ای کاش موهاشو خودم کوتاه میکردم... یه زمین بازی بغل سلمونیه بود تو پاساژ ... کلی خندیدم از دستش ... این ماشینه رو غصب کرده بود نمیذاشت هیچکی سوار شه.. (اون بچه های فلسطینی رو می بینین...مترصدن که مانی اسرائیل ماشینو خالی کنه) خنده

اینم اولین برف سوئیندن...

سگ همسایمون که مانی وقتی من نباشم حسابی ازش میترسه... ولی وقتی من کنارش باشم نازش میکنه... حتی میذاره دستهاشو لیس بزنه...

اما دوست ایرانیه.... دیروز که رفته بودیم بازار.... این بابایی باهوش اونقدر شماره ها رو عوض کرد تا بالاخره فهمیدیم که به جای پیش شماره 8 ... من پیش شماره رو 5 نوشته بودم... حالا چه ربطی به هم داره؟؟؟ برمیگرده به گیج بودن من...

بالاخره زنگ زدیم و شب اومدن خونمون... جاتون خالی پیتزا خوردیم و حسابی خوش گذشت و آدمهای خیلی خوبی بودن... دخترشونم که ماه بود...

ولی مانی تا دلتون بخواد گریه کرد و کارهای عجیب و غریب که تا حالا هیچ وقت ازش سر نمیزد... همین که بهش توجه میکردیم آروم میشد...

همیشه گفتم این بجه کمبود توجه داره... خوبه همه وقتمون مال اونه.... بعدشم که ساعت 9 و نیم شب که وقت خوابش شده بود...  هی بهانه گیری میکرد که بردم خوابوندمش و خدا رو شکر زود خوابید... 

و منم یه نفس راحتی کشیدم... (قسمت خوش ماجرا) نیشخند

صبح که بیدار شده بود ... از من خاله رو میخواست... میونش با بزرگترها بهتره تا بچه ها.. !!!

رومینا خوشگله و آقا مانی.... دیدم صداشون درنمیاد... رفتم بالا دیدم اول از همه کلی چیز میز... حتی لیوان شیر رو از پشت تخت انداختن اون پشت.. (اون عروسکه رو ببینین) ...البته بگم.. همش زیر سر این مانی وروجکه..عصبانی  بعدشم آروم خودشون رو تخت دراز کشیدن... و مثلا خوابیدن...

چند روز دیگه ولنتاینه.. وای چه چیزهای قشنگی آوردن تو فروشگاههاشون..

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

میدونین چیه؟؟ الان دوست دارم سرمو بکوبم به دیوار... آخه مانی دوباره آبریزش داره... خسته شدم دیگه... گریه

دیگه خبره شدم... از دو روز قبل از سرماخوردگی... از بوی دهنش میفهمم میخواد سرما بخوره...

این زمستون لعنتی هم که تموم نمیشه... دلم حسابی لک زده برای دیدن فامیل... هر‌چی نزدیک‌تر میشیم انگار زمان کندتر میگذره....

یاسی جونم: ای کاش میشد زودتر بیایم ولی خوب نمیشه باید تا عید صبر کنیم... مگه‌نه...چشمک

اینم مانی... با کفشهاش ( به قول خودش کفشهای راحت!)

دیروز کفش باباییشو ورداشته ... زیرشو خونده... میگه: نوشته سون (7)... من و بابائیشم ذوق زده... مانی رو ماچ بارون کردیم... خیلی لوسیم نه؟؟ اه .. اه .. اه..

مانی در حال شمردن... خوبه تا 4 بیشتر بلد نیست... بعد از Four هم میشه سیکس.. یادتون باشه!نیشخند

گفته بودم که اینجا یه گروههایی هست که مادرها و بچه ها با هم تو این گروهها شرکت میکنن (Toddlers group) .... اونجا با یه خانم خارجی سیاهپوست (فکر کنم مال آمریکای جنوبی باشه) الان یادم نیست...  دوست شدم... قراره فردا من و مانی بریم خونشون. چون توی کلیسا کار میکنه... فکر کردیم میشه بهش اطمینان کرد!!


دیروزم اتفاقی با یه خانم ایرانی .... آشنا شدم که قراره چهارشنبه بهش زنگ بزنم یه قرار بزاریم دوباره همدیگه رو ببینیم....  خیلی خانم خوبی بود ..... ایشونم یه  دختر دارن... که یکماه از مانی کوچیکتره اسمشم رومیناست (خوش به حال مانی)شیطان

یه چیز دیگه:  تو بعضی از وبلاگها و بعضی از کامنتها (تو وبلاگهای دیگه) خوندم... که نوشته بودند.... خوشمون نمیاد در مورد جزییات و اینکه بچم کی جیش کرد... کی فلان و کی بهمان چیز بنویسیم.....

میخواستم بگم اگه فکر میکنین اینجا هم اینجوریه... بدونین که:

1) هر کس یه سلیقه ای داره تو نوشتن همونطور که شما دارید...

2) من دوست دارم خانوادم که از من دورن همه چیزهای مهم زندگی من و مانی رو بدونن.... و این بهترین راهه

3) اینجا بیشتر از اینکه متعلق به من و شما باشه متعلق به مانیه .... وقتی برمیگردم و به آرشیو نگاه میکنم... از اینکه بعضی از این جیزئیاتو نوشتم خوشحال میشم... چون میدونم وقتی مانی بخونه خوشش میاد... (چه اعتماد به نفسی نیشخند)

 

پ.ن.1: مانی چهارشنبه صبح وقت داره برای زدن واکسن مننژیت... امیدوارم عوارض نداشته باشه..

پ.ن.2: یه خواهش.... اگه میشه کسانی که ایران هستن... بگن که عکسها رو میتونن ببینند یا نه.... که اگه نمیتونن ببینن یه فکری به حالش بکنم...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٤ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

امروز اینو دوست داشتم.....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

وروجک شیطون پازلها رو درست کرده و به مامی دستور داده ازش عکس بگیره.. (خودشم "مثلا" خوابیده)

باز فروشگاه.... باز اسباب بازی... باز ماشین... باز خرید.... کلافه

هنوز یکی رو برنداشته ... چشمش دنبال یکی دیگه است... البته سر من کلاه نمیره.. همه اسباب بازیها میان تو سبد خرید... بعد از اونور یواشکی خالی میشن..  نیشخند البته آقا حسابی حواسش جمعه و بعدا سراغشونو میگیره.. که باید یه جواب قانع کننده بهش بدیم..

دیشب رفته بودیم Burger King (جاتون خالی)... رو جعبه ساندویچش نوشته بود....

کلی خندیدیم... اگه گفتین به چی خندیدیم؟؟؟ توی عکس راهنمایی شده... (معنی کلمه..... اگه یه جور دیگه بخونین)

البته فکر کنم فقط شمالیها که به لهجه شیرین شمالی آشنان میتونن جواب بدن..نیشخند

 

پ.ن: وقتی داشتم تو قسمت "عنوان مطلب" تایپ میکردم.. "2 سال و 6 ماه و 6 روز"  با خودم گفتم: وقتی مانی بشه... 6 سال و 6 ماه و 6 روز...

من چه شکلی میشم؟؟؟ چه حسی دارم؟؟ چقدر لذت بخشه... اگه باشم و ببینم..

 

دل نوشته:

این آهنگ........ (بیقرار- مجید نعمتی)

گوش کنید

 

توضیح:  (زیر Download now یه علامت play هست... اونو بزنین و گوش کنید)

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٦ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

وقتی چشمات میدرخشن تو شبام ....

                                     آسمون رنگی میشه...

                                                        پاک و مهتابی میشه..

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس