فردا وارد سال 88 میشیم... گریزی میزنیم به سال 87.... با همه خوبیها و بدیهاش گذشت... درکل سال خوبی بود .... البته اگه وضع اقتصادی جهان رو درنظر نگیریم که تقریبا به ضرر ما هم شد ...

و از همه مهمتر این که همه سالمیم ..هیچ چیزی نمیتونه جای سلامتی رو بگیره... و بدون اون خوشبختی هیچ مفهومی نداره...خدا رو صد هزار مرتبه شکر....

سال جدید رو به همه شما دوستای گلم تبریک میگم... امیدوارم امسال سال خیلی خوبی برای همه باشه ... هزاران بار بهتر از سال قبل ...

 

 

از خدا هم میخوام تو این سال جدید به من خرد بده که اونو بهتر بشناسم و بتونم بنده هاشو بیشتر دوست داشته باشم...

و صد البته خیلی ها رو نباید یادمون بره...

اینم عکس سفره هفت سینم که به شدت ازش محافظت میکردم ولی بالاخره در یک چشم به هم زدن مانی عزیز همه رو ریخت به هم ... نیشخند (فدای سرش)

 

عیدی گرفتنم می چسبه ها... زبان

 

این بلاکسهای گنده هم عیدی آقا مانی...

 

پ.ن: اینجا (انگلیس- سوئیندن) تحویل سال ساعت 11 و 43 دقیقه و 39 ثانیه صبح است...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

گوش کنید... می چسبه!

 

تو خدائی خدا

من یه بندهء حقیر

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٤ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

چند روز پیش طبقه بالا مشغول انجام کارهام بودم که بعد از چند دقیقه دیدم هیچ خبری از مانی نیست... گفتم به به.... چه چه.... چه بچه خوبی شده... دیگه دو رو بر من نمی پلکه... 

چقده آقا شده... چقده ماه شده... قربونش برم و از این حرفها...

که یکدفعه صدای بدو بدو شنیدم از پایین...

رفتم پایین چشتون روز بد نبینه.... روزگارم برنجی شده بود...

 

مثلا کلی کیف میف گذاشته بودم جلوی جابرنجی که محفوظ بمونه!!

به قول خودش در حال جارو کردن برنجها...

و اینم قسمت اعظم دسته گل آقا مانی که بعدا متوجه شدم..(اون نقطه های سفید همش برنجه... تازه کلیشم که روی اون موزاییکهای سفید ریخته و معلوم نیست)

از دست تو بچه.. نیشخند

 

مانی در حال دلقک بازی... آخر نذاشت یه عکس درست حسابی بگیرم.... تا این دماغه میرفت رو صورتش انگار واقعا دلقک میشد... خنده

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٢ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

مانی کلا بچه بدغذایی بوده از اول... در نتیجه بیشتر اوقات یبوست داشت... چون میوه کم میخورد و کلا غذای آنچنانی نمیخورد که شکمش کار کنه.... 

خودمون شروع کردم به میوه دادن فراوون بهش و صبحها صبحانه هم بهش میوه میدادم... آب میوه میدادم... تو غذاش روغن زیتون میریختم... غذاشو با زیتون بهش میدادم... (البته همه این کارها رو به سختی انجام میدادم... چون نمیخورد... با بازی کردن بهش میدادم) ولی هیچ کدوم از این راهها تاثیری نداشت که بالاخره دست به دامن آقای دکتر شدیم... آقای دکتر یه دارویی نوشت شبیه روغن زیتون بود ولی تاثیری نداشت.... برای بار دوم بردیمش.....

داروشو عوض کرد و یه پودری داد... که با دوبار خوردن آقا شکمش... روم به دیوار شد... حالا بیا و درستش کن..

بعد از خوردن دارو هم همش میگفت دلدرد دارم و همین نصفه نیمه اشتهایی هم که داشت به کل قطع شده بود...

خلاصه دارو رو قطع کردم... و الان بعد از 4 روز که دیگه دارو نمیخوره... دلدردش خوب شده...

اون مشکل روم به دیوار هم بهتر شده ولی اشتهاش....... نگو که دلم خونه.....

بچه 2 سال و 7 ماهه... هنوز لباس بچه های یکسال و نیمه اندازشه... همش فکر میکنم اشکال از منه.... دیگه نمیدونم چیکار کنم که به غذا خوردن بیفته... اومدیم ایران ... حتما میبرمش دکتر که یه داروی اشتهاآور بهش بده...

خواهشا اگه دکتر خوبی که بتونه اشتهاشو خوب کنه سراغ دارین معرفی کنین... واقعا ازتون ممنون میشم... ماچ

امروز مانی با اینکه صبح ساعت 7 صبح بیدار شده بود و همشم بیرون بودیم و حسابی خسته بود...  اصلا ظهر نخوابید ولی شب بدون کلنجار رفتن... خودش ساعت 9 تو بغلم خوابش برد........ اونقده ذوق کردم.... نیشخند

 

پ.ن: من خیلی دوست ندارم جواب کامنت ها رو تو وبلاگ خودم بدم (بخش نظرات).. مگه کسایی که نشونی ازشون نباشه... چون فکر میکنم وقتی شما زحمت کشیدید اومدید اینجا منم باید بهتون سر بزنم.... البته خیلی از مامانها هم هستن که هم تو وبلاگ خودشون جواب میدن و هم تو وبلاگ شخص مورد نظر که عالیه... پس اگه یه وقت سوالی شد... معمولا اینجا جواب نمیدم... میام پیشتون.. ماچقلب

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٩ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

مانی باهوش من با پازلهاش.. این پازلها (4 تا) سخت تر و بزرگتر از قبلیهاست ولی سه سوته درست میکنه... موقع درست کردن هم همش
میگه: مامی من پازل خیلی دوست دارم..

طبق معمول بعد از درست کردن .. خوابیده عکس بندازم..

از حروف انگلیسی فقط 5 تاشو بلد نیست... نیشخندخیلی خوب داره پیشرفت میکنه...

عددها رو هم کم کم داره یاد میگیره....

رنگها و اشکال رو هم خیلی وقت بود که بلد بود...

الانم به نوشتن حروف  علاقه نشون میده...

 

مانی و رومینا تو شهربازی...

تو شهر بازی... من و مانی و رومینا و مامانش سوار ماشینهای بازی شدیم... خیلی شدت ضربه ها زیاد بود... مانی جیک نزد... ولی بعدش گفت که ترسیده... اون شب هم تا صبح همش با گریه بیدار میشد و دوباره میخوابید... دیگه از این کارها نمیکنم..

اون شب بعد از شهر بازی با خاله الهام اینا اومدیم خونه ما جاتون خالی آبگوشت ...نیشخند

اینم هنرنمایی این دو تا وروجک.... حسابی آتیش سوزوندن... دیگه دارن با هم دوست میشن.. (تو فیلم اول بیشتر مانیه که داره میرقصه... ولی تو فیلم دوم...) آدامس خوردن مانی رو دارین دیگه... نیشخند.... حرف زدن رومینا هم که آخرشه... خوردنیه... قلب

برای دیدن فیلم  اینجا رو کلیک کنید..

تو فیلم بالایی صحبت کردن ما هم تو فیلم هست... اول خواستم نذارم... ولی بعد پشیمون شدم... حیفم اومد...

مانی و رومینا بعد از اینکه با ماژیک صورتشونو خط خطی فرمودند...

برای دیدن فیلم  اینجا رو کلیک کنید..

خوشحالم که با خاله الهام اینا آشنا شدیم... خدا رو شکر خیلی خوبن.... هم برای ما لازم بود.. هم برای مانی...

اوایل که باهاشون رفت و آمد میکردیم مانی کارهای عجیب و غریب میکرد... از بس تنها بود و همیشه دوروبرش آدم بزرگ بودن... ولی کم کم داره خیلی بهتر میشه... داره آقاتر میشه...

اینم یه نوع تزئین جالب و عجیب برای پشت ماشین!

اینم دو تا کلیپ جالب... امیدوارم تو ایران باز بشه و طبق معمول فیلتر نباشه..

Funny Bear

crazy hippo

Enjoyچشمک

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٢ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

مانی و رومینا در حال خوردن  شکلات...
اگه موقعی رو پیدا کنین که این رومینا گلی ما چیزی نمیخوره .. جایزه دارین... خنده

جذبهء مانی رو دارین دیگه... بچه اخمو.. عصبانی

مانی کجاست؟؟ مانی کجاست؟؟ در حال زدن بچه ها!! کلافه خودمو قانع میکنم که اقتضای سنشه... چیکار کنم دیگه.. سوال

مانی و هورسیش.. (horsy)... خیلی دوستش داره... قلب

 

بچه درسخوان... یول داره میره تو دفتر... هر کی ندونه فکر میکنه داره چی مینویسه... از بس جدی شده.. خنده

 

اگه تیپ آقا مانی به دلتون ننشت... باید اعلام کنم که آقا جدیدا... با هر نوع لباس پوشیدنی چه همراه با قصه.. چه با وعده وعید و هر نوع دیگر... مخالفت اعلام می کند...  همین امروز فرداست که پرچم آمریکا رو به رسم دیرینهء ایرانیها آتیش بزنه... آخه میگه همش زیر سر این آمریکاست که مامی دست از سر من برنمیداره و دوست داره من همش تیپ بزنم...سوال

 

پ.ن: این آدرس وبلاگ رومیناست... اگه دوست داشتین بهش سربزنید...

www.rominagoli.persianblog.ir

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٦ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

پسرم و شوهرم تمام زندگی من هستن و عاشقانه و بی نهایت دوستشون دارم.. چه با خودم درگیر باشم! چه نباشم... یه وقتایی اگه آدم دلش میگیره و  یه چیزی میگه... حالا یا از خستگی یا تاثیر دوری از خانواده یا هرچیز دیگه... نمیشه گذاشت به پای دوست نداشتن....

 

همیشه دوستتون دارم.......... تا بینهایت.... امیدوارم لایق این باشم که تو دل پاکتون یه گوشه ایشم مال من باشه...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

یکی دو روزه دوباره قاطی کردم... هیچکاری نمیتونم بکنم...میدونم باید بجمبم.. خیلی کارها باید انجام بدم ...  اصلا ذاتا هیچ کاری رو نمیتونم تا آخرش برم و تموم کنم.... احساس پوچی میکنم... مانی هم که هی میچسبه به آدم... دیگه کلافه شدم...

نمیدونم چرا جدیدا هی گریه میکنه... فقط گریه... گشنش میشه گریه میکنه... آب میخواد گریه میکنه... دردش میاد ... گریه میکنه... دردش نمیاد گریه میکنه.... میخواد بگه دوستت دارم... با گریه میگه.... خوابش به هم ریخته...شبها با گریه میخوابه.....انگار از خوابیدن میترسه....  غذا نمیخوره... احساس میکنم سفیدی چشماش کم کم داره زرد میشه (توهم مادرانه) .... همش دوست داره بهش توجه بشه.. فقط دوست داره بشینم و باهاش بازی کنم و حرف بزنم و فقط    توجه و  توجه...

یه وقت فکر نکنین که وقتی گریه میکنه...  همه چی بهش میدیم اینجوری میکنه ها... نه از این خبرها نیست... ولی نمیدونم چرا اینجوری میکنه...

قابل توجه آقای "رادیو اگر"... شما بودید... خودخواه نمیشدید؟؟؟ اصلا میتونم با این وجود  خودخواه باشم؟؟ اصلا واسه خود خودم وقت هست؟؟؟ اصلا خودخواهی یعنی چی؟؟

 

نمیدونم باهاش چیکار کنم ... نظر شما چیه؟؟ شاید من باید تغییر کنم؟؟ اندازه همه دنیا وقت کم دارم... !

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

امروز بالاخره رفتیم واکسن مننژیت رو برای مانی زدیم... مانی هم گوشه لباس بابایی رو گرفته بود و نمیذاشت دوتامون جم بخوریم... ولی خدا رو شکر خانمه خیلی تو کارش وارد بود و واکسن زدنش باور کنین به یک ثانیه هم نکشید... خودم هم باورم نمیشد تموم شده... مانی هم بیشتر از اینکه دردش اومده باشه... ترسیده بود...

این عکس مال اولین روزهای فروردین هشتادوششه... جزیره کیش... وای چه خاطره بدی بود... مریض شدن مانی و بیمارستان کیش و سرم وصل کردن و رگ‌گیری از مانی _که هر وقت یادم می‌افته میخوام خفشون کنم-... اونقدر خون از دستش موقع رگ‌گیری رفته بود که ملحفه خونی شده بود..... واااااااای...

یادم نمیره وقتی سرم وصل بود.... روی تخت.... گذاشتمش روی پام تا بخوابه... یا برای اینکه حوصلش سر نره... مانی بغل بابایی و منم سرم به دست تو بیمارستان میچرخوندیمش... تا اذیت نشه.... پرستارهام تو دلشون میگفتن اینا دیگه از کجا پیداشون شد... آخه سر رگ‌گیری هم کلی بحثمون شده بود... جرات نداشتن چیزی بگن... شیطاننیشخند

تا من باشم.. یادم بمونه که دیگه بچه رو تو مسافرت نباید حمومش کنم... اونم کیش... اگه حمومش نمیکردم... آب نمیخورد و اینجوری نمیشد... چقدر اونموقع خودمو لعنت کردم...

 

دل نوشته: (خدایا اینو نشنیده بگیر... باشه! از خشمت میترسم... فقط یه قر زدن معمولیه.... باشه! )

وای چقدر الان دوست دارم تنها باشم مخم داره سوت میکشه.... حتی نمیذاره یه آهنگو کامل گوش کنم... این که خوبه.. اکثر فکرهامم ناتموم میمونه... یهو پابرهنه میپره وسط رویاهام...  این دیگه خیلی مسخره است...  وقتی مانی مثل چسبونک همیشه چسبیده به من و ولم نمیکنه... میشه به آرزوی تنهایی گفت: یه آرزوی محال..

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس