دیروز رفته بودیم نمایشگاه دوربینهای دیجیتال تو خیابون حجاب.. تو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان....

بد نبود.....

داشتم تو غرفهء سونی از مانی عکس می گرفتم که مسئول غرفه اومد و گفت خانم اینجا مجانی ازتون عکس میگیریم و بعدشم چاپ می کنیم ما هم خوشحال... دو تا عکس گرفتیم ...

خدائی کیفیتش خیلی خوب بود.....

مثلاْ آقا ژست گرفته..... 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٥ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

خدا رو شکر حال دوتامون خوب شده.....

تازه فهمیدیم که این آلرژی ما به دارویی بود که بابایی به موهاش میزد..... آخه دقیقاً بعد از قطع کردنش حال هردوتامون خوب شد..... (خدائی بوی خیلی بد و تندی هم داشت)

تب مانی هم احتمالاً بخاطر دندوناش بوده... آخه ۴ تا دندون آسیاب بالا و پائینش (۲ تا بالا و ۲ تا پایین) داره در می آد....

پستونک بیچاره هم تو این دندون در آوردن بی نصیب نیست و مانی با گازهایی که ازش میگیره حسابی خارش دندونهاشو کم می کنه...

امشب بعد از کلاس زبانم ... بابایی طبق معمول ما رو برد تهران گردی... رفتیم یه پارکی تو سعادت آباد....

اول پارک یه چرخ و فلک بود که مانی از اول گیر داد به اون.....

بعد از خرید یه توپ و سرسره بازی و توپ بازی...... البته با کمک بابایی.... موقع برگشت دوباره گیر داد به این چرخ و فلک و ول کن نبود......

از اون چرخ و فلکهایی که میره بالا تو آسمون...... ؟؟؟؟؟؟؟ البته نه اونقدر بالا.... یه چرخ و فلک کوچولو بود....

از مانی اصرار و از ما انکار........ آخه میترسیدیم بره اون بالا و شیطونیش گل کنه و کله ملق شه..... آخه حصاری و چیزی هم نداشت.....

ولی آقا گفت که بیاد بشینه پیش این دختر خانم و بره بالا....... ما هم قبول کردیم و با کلی سفارش سوارش کردیم...

فکر میکردیم اگه چرخ و فلک بره بالا میترسه و گریه میکنه......

هـه ... هه... هــه......

زهی خیال باطل.......

جیکش در نیومد...... اون بالا به بچه ها ماهو نشون میداد....... واسه خودش صدای ویژ ویژ درمی آورد و اصلاً به ما نگاهم نمیکرد که براش دست تکون میدادیم........

ای بی معرفت............

خلاصه مانی برای اولین بار چرخ و فلک سوار شد........ بعد از تاب اولین بازی بود که خودش تنهایی سوار شد و کلی حال کرد......

متأسفانه از این صحنه عکسی در دسترس نمی باشد...

آخه یه مدتیه که بی دوربین شدم... تا دوربین جدید بیاد.....

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

من از دو روز پیش تا حالا حالم خوب نیست و علائم سرما خوردگی دارم.... دیروز رفتم دکتر ولی آقای دکتر گفت که آلرژی فصلی است؟؟؟؟؟؟؟

از دیروز هم مانی تب کرده تا الان تب داره.... امروز قراره ببریمش دکتر....

خیلی بداخلاق شده..... اون که از پتو بیزاره...

امروز با بی حالی تمام میخواست که روش پتو بکشم....؟؟؟؟؟

میگفت که کولرو خاموش کنم؟؟؟؟

غذا هم اصلاً نخورد..... ؟؟؟؟؟ فقط یه چند تا اسمارتیز و یه خورده حلیم

آب که بهش میدادم میگفت تنده؟؟؟؟؟؟؟؟

پسر گلم زودی خوب شو...... هوارتا دوستت دارم......

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۸ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

در مورد اون خبره........

فعلاً خبری نیست......

هر وقت خبری شد......

اینجا خبرشو مینویسم..

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٥ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

امروز با مانی و بابایی رفته بودیم یه جایی؟؟؟؟؟!!! نتیجه اش فردا معلوم میشه.....

نمیدونم فردا خبر بد بهمون میدن یا خوب؟؟؟؟!!!

در هر حال فردا خبرشو اینجا مینویسم.......

 

 پسرگلم... دیگه اسم بیشتر ماشینها رو میدونه...... موقعی که میریم بیرون کارش فقط اینه که اسم ماشینها رو بگه...... منم باید تأییدش کنم....

پراید سفید (مهسا).... دوو سیلو (محمد).... پراید یشمی (فافا)... پرشیا (دَدَی)... پژو ۴۰۵ (یاسی).... بی ام و (دایی)...

زانتیا..... مزدا.... کامیون... وانت... نیسان... اتوبوس... نی نی نوس (مینی بوس)... کیف (جیپ)... کاترول (پاترول)... پیکان.... سمند..... تاکسی... ۲۰۶

+ هْکوما (هواپیما) و کوپتر (هلیکوپتر)

اگه اسم ماشینی رو ندونه ..... اونقدر .. اون... اون... میگه تا اسمشو بگم.....

 

میدون فاطمی رو هم که کامل میشناسه..... تا میرسیم میدون فاطمی .....

        میگه:‌ فاطی........... (انگار دخترخالشه)

برج میلادم خوب میشناسه........

 

امروز داشتم ظرفهای نهارو میشستم و مانی هم داشت با دوچرخش بازی میکرد....

مانی: دوچرخه... دوچرخه...

مانی: سبیل می چرخه....

من: !!!!!!! اینو از کجا یاد گرفته؟؟؟؟؟؟ امان از دست این بچه ها....

 

 مانی جونم دیگه میتونه جمله بسازه..... البته خیلی کوتاه.... فکر کنم با توجه به سنش خیلی خوبه......

 پروژهء چی چی گیرون هم خیلی خیلی خوب تموم شد و پسرم یاد گرفته که به جای چی چی دیگه باید آب و غذا بخوره و خدا رو شکر... بزنم به  چوب (شما هم بزنین) هم غذا و هم خوابش عالی شده......

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس