سلام سلام..... سلام....

بالاخره بعد از مدتها وقت شد تا بیام و آپ کنم.... فقط امیدوارم مانی بیدار نشه و ضد حال نزنه....

این مدت حسابی درگیر بودیم..... و همش اینور و اونور......

بعد از یک ماه تازه 9 روزه که اومدیم خونهء جدیدمون... (یک ماه قبلشو خونهء مامانم اینا بودیم) .... خدا رو شکر همه چیز بهتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم.... مخصوصاً برخورد مردم اینجا با خارجیها......

 یه عالمه خبر هست که نمیدونم حوصلشو دارین یا نه؟؟؟؟؟؟؟

اول بهتره خبرهای یک ماه قبلو بگم تا برسیم به خبرهای انگلیس و خونهء جدید و بد قلقیهای مانی و خستگی مفرط من و بابایی.....

....

بعد از اینکه بار و بندیلمونو بستیم و با ترانزیت فرستادیم که بیاد اینجا (انگلیس) ...

خودمون راهی شمال شدیم تا یه ماهی پیش خونوادمون باشیم.... بعد بابایی بعد از یک روز ما رو ترک کرد و اومد انگلیس......

تا کارهای گرفتن خونه و اینترنت و تلویزیون و بقیهء کارها رو انجام بده.... تا ما که اومدیم تو خونهء جدید هیچ کم و کسری نداشته باشیم..... (دستش درد نکنه)

.......

اولین کاری که تو این یک ماه گذشته انجام دادم...... گرفتن مانی از پستونک بود......

پشت حیاط مامانم اینا یه سگ ماده بود که تازه زایمان کرده بود..... یکی از پستونکهاشو انداختم پیش توله هاش و بعد به مانی نشونش دادم و گفتم که هاپوها پستونکتو خوردن و کثیف شده.......

کمی قانع شد.... هر وقت هم ازم پستونک میخواست میبردم نشونش میدادم و قانع میشد... ولی موقع خواب دوباره بهونه میگرفت....

دیدم اون ترفند مفید واقع نشده...... یکی دیگه از پستونکهاشو ... سرشو بریدم و دادم دستش و گفتم .... ببین هاپو ها خوردنش........

طفلکی هرکاری کرد نتونست پستونکو بخوره و گرفت دستشو با پستونکش خوابید..... بعد از اون هر وقت پستونک میخواست اونو بهش میدادم و قانع میشد....

تا خلاصه عادت کرد که بدون پستونک بخوابه.....

 البته بماند که هنوزم بعضی وقتها سراغشو میگیره.....

............

این یک ماهی که بابایی نبود .... مانی حسابی بد قلق شده بود و همه رو به باد کتک می گرفت و خلاصه خیلی خشن شده بود.....

تا با تلفن حرف میزدم گریه میکرد و میگفت : دَدی..... دَدی..... منم مجبور میشدم زود قطعش کنم...

..........

بعدشم که یهو اومده تو یه کشور دیگه........ هنوزم کمی لجبازه ولی خوب کم کم داره بهتر میشه ....

غذا خوردنشم اوایل خیلی بد بود که داره کم کم روبراه میشه.......

............

خلاصه حسابی این مدت بهش سخت گذشته بود...... هر شب باید جای جدید میخوابید و کلی تغییرات دیگه........

........

منم این مدت همش سرم به خرید و دید و بازدید گرم بود.....

........

برای جمعهء قبل که بابایی اومد ایران...... همون روز آش پشت پامونو پختیم... (آخه من عاشق آش رشته ام و دوست داشتم خودمم باشم و آش بخورم) ......

همون روزم به اصرار دخترخاله های مانی....... تولد مانی رو خیلی زودتر گرفتیم..... (یعنی 4 تیر)....

جاتون خالی کلی خوش گذشت.... ولی خوب مانی طبق معمول اذیت کرد......

 

اینم عکسهای تولد دو سالگی مانی که خیلی زودتر براش گرفتیم به جای 28 تیر... 4 تیر تولد گرفتیم... در جمع خانواده های عزیزمون...

مانی همیشه عصبانی و بی حوصله... سبز البته تو این جور جمعها.... همیشه دوست داره کسی کار بهش نداشته باشه و فقط با بچه ها بازی کنه.....

 کیک تولد دوسالگی گل پسرم....قلب

گلکم در حال فوت کردن شمع....

          

 بالاخره مانی ما خندان می شود....نیشخند

 بچهء مال شناس به این میگن... از بین این همه کفش کفش بابائیشو ورداشته بزاره یه جای خوب.. تشویق

........

شنبه صبح هم حرکت کردیم به سمت تهران و ظهر رسیدیم...... با دائی جون احسان.....

بعد از بستن ساکهامون.... شب با دائی احسان و عموجون حسام و خاله جون سبا (که مانی هنوز سراغشو میگیره... میره دم پنجره و با خوش حرفت میزنه و میگه: خاله.... سبا........ نیستش) رفتیم پیتزا  "آز"  تو امیرآباد و جاتون خالی خوش گذشت..... خاله سبا حسابی شرمنده کرد و حساب کرد...

............

دستتون درد نکنه.... خیلی دوستتون داریم و دلمون مخصوصاً برای شما تنگ شده....

..........

بعدشم صبح یکشنبه با دائی احسان و عمو حسام و خاله سبا..... رفتیم فرودگاه امام و بعد از یک ساعت تآخیر سوار هواپیما شدیم و رسیدیم لندن.....

بعدشم از اونجا راهی منزل جدید شدیم......

.........

خبرخونه ء جدید و عکسها بمونه واسهء دفعهء بعد....... آخه الان خیلی خستم و مانی هم الانا بیدار میشه.......

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٧ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس