دیروز با شازده ماهان و بابا و مامان گلش رفتیم یه پارک بزرگی که پر از حیوانات مختلف بود.... هر چی که دلتون بخواد .... اسمش بود....       

 cots wold wild life park 

اینم تو راه رفتن به پارک یه جادهء محشر و عالی.....

البته اکثر جاهای انگلیس اینجوریه....

 

 اینجام این دو تا وروجک رسیدن به هم و دارن میدوئن که به قطار برسن.... منم دنبالشون در حال دویدن تا بگیرمشون ..... یه قطارهاییه که سوارش می شی و دور پارک شما رو می گردونه... وقتی این دو تا به هم میرسن... آقا ماهان ایده میده و دوتایی اجرا می کنن.. ماهان گلی با اون لهجهء شیرینش: میــــــــخوام بــــــرم دونبال قــــــــطار

اول از همه رسیدیم به یه زمین بازی برای بچه ها.... این یه ماشینه که روی یه چرخ و فلک نصب شده... یه چرخ و فلک پر از اسب و ماشین و کالسکه و ماهی و .... که بچه ها ماشینو انتخاب کردن و سوار شدن و یه دوری زدن....

اینم آقا مانی روی تاب...  طبق معمول داره به دختری که رو تاب بغلی نشسته نگاه میکنه.. خوشمزه

        سلطان جنگل که داره به ما زبون درازی می کنه...          اینم یه برگ گنده که خیلی خوشمان آمد از آن...

 

قسمت گرگها هم خیلی عالی بود..... نوشته بود سروصدا نکنید چون گرگها عصبانی می شوند... خیلی جالب بود یکی از اونها خوابیده بود و دوتای دیگه روی یک خط.... راه می رفتن یکی از اونطرف می اومد یکی دیگه هم از طرف مقابل به وسط که می رسیدند دوباره برمی گشتند و دوباره و دوباره این کار رو تکرار می کردند.... طوری که مسیر رفت و برگشتشون کاملاً از ردپای اونها یک خط کشیده شده بود....

*   پروژه پوشک گیری مانی عالی بود .... دیگه شبها هم موقع خواب پوشک نمی پوشه....

*  خواب شبشم رسیده به ساعت9 و نیم.. به جاش خواب بعدازظهرشو جابه جا کردم... به جای اینکه ساعت 3 بعدازظهر بخوابه..... ساعت 12 و نیم - 1 میخوابونمش ..... ساعت 9 و نیم شب که میشه خودش میگه خوابم می آد... بخوابیم.... خلاصه که عالی شده....

اینم دو تا فرشتهء زندگی من که بدون هر کدوم از اونها میخوام زنده نباشم.... شوهر عزیزم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی دوستت دارم.... قلب

دیروز یازدهمین سالگرد ازدواجمون بود.... ۱۲ سال گذشت ولی در کنار تو اونقدر خوش گذشت که انگار همین دیروز بود که بابام دستامونو گذاشت تو دست هم و به تو سفارش کرد که مراقب من باشی... و تو چه خوب به قولت عمل کردی..... دوستت دارم.... ماچ

پ.ن: ممنون از خاله ریزه برای یادآوری مدت سال ازدواجمون ... آخه من نوشته بودم  ۱۱سال.... حساب کتابم که بلد نیستیم نیشخند .... اون یادآوری کرد که ۱۲ سال شده..

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٥ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

اینم عکسهای Toddler Groups اولی که گفته بودم.... اگه بشه از دومی هم عکس می گیرم..

خیلی جالبه نسبت به عکس گرفتن من هیچ واکنشی نشون نمیدادن.... مثلاً وقتی رفته بودیم استخر اولش از عکس گرفتن می ترسیدم.... ولی دیدم  نه... هیچ کی توجه نمی کنه...... آخه تو ایران این مسئله خیلی مهمه... می گیم میخوان عکسمونو بگیرن تو اینترنت بزارن.... اینجوری کنن... اونجوری کنن... ولی برای اینا اصلاً چنین مسئله ای مهم نیست....

ای کاش تو ایران هم یه همچین جاهایی بود....

این دو تا بچه کوچولو رو ببینین ... همچین تو این جای کوچیک رو هم غلط می خوردن... جیکشونم در نمی اومد...

اینم اسنکی (میان وعده) که بهشون دادن... البته مانی لب بهش نزد.. فقط داره خرابکاری می کنه.

اینجا به جز آب و هواش که همچین دلچسب نیست و خود انگلیسیها هم از ش گله دارن... یه چیز بد دیگه هم داره و اون اینه که ساعت 5 بعدازظهر که میشه همه جا خاموشی میشه و دیگه هیچ جا باز نیست.. به جز دو تا فروشگاه بزرگشون.... روزهای یکشنبه که ساعت 4 و نیم تعطیل میشه....

اونم به این خاطره که اینجا بچه ها دیگه ساعت 6 شامشونو می خورن و ساعت 8 دیگه حتماً خوابن... با وجودی که اینجا مدرسه ها و ادارات ساعت 9 صبح شروع به کار می کنن ولی نمیدونم چرا اینقده زود میخوابن....

واسه همینم ما میخوایم ساعت خواب مانی رو تغییر بدیم.... که شبها دیگه حداقل ساعت 9 یا 10 بخوابه.... امیدوارم موفق بشم..... دیشب از ساعت 12 شب رسوندمش به ساعت 11.... ببینیم میشه به 9 برسه یا نه؟؟؟؟؟!!!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٢ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

یه مدتی بود حسابی کلافه بودم... همش داد میزدم.... بیچاره مانی و بابایی...

آخه تقصیر منم نیست.... از دست مانی خیلی کلافه میشم... هر بچه ای یه جور مامان و باباشو میچزونه... مانی هم یه جور ... در عین آروم بودن.... حسابی به من وابسته است.... همبازی هم که نداره بیچاره... حتی تو فروشگاه هم که میریم اجازه نمیده تنهایی بچرخم و اون با باباش باشه.... من حتماً باید باشم.....

تو خونه هیچ کاری نمی تونم انجام بدم... همش باید پیشش بشینم و اون بازی کنه یا TV نگاه کنه... خیلی جالبه فقط میخواد بشینم..... حتی اجازهء (گلاب به روتون) دستشویی رفتنم ندارم... سبز می شینم اونم با صورتم ور میره.... لپمو می کشه... با دماغ و دهنم ور میره... گوشمو میگیره... بعدشم میگه نرمه؟؟؟؟!!!!!

وای به حال روزی که نهارمونو از شب قبل حاضر نکرده باشم... مکافاتی دارم با این بچه تا نهار درست کنم.. چند روزی هم هست دوباره بد غذا میخوره و منو می کشه تا بخوابه.... وای به حال من.... البته وقتی به زور میخوابونمش از فرط خستگی به 5 دقیقه نمیرسه که خوابش میبره... بعدشم تا صبح میخوابه... (خدا رو شکر اینجای داستان خوبه)

امروز دیگه برای نهار یه کوکوی ساده درست کردم و خونه رو به امون خدا ول کردم ... حتی ظرفهای نهارم جمع نکردم... آخه هنوز کلافه بودم... یعنی مانی اجازهء هیچ کاری رو نمیداد....

با هزار بهانه و الان میام ..... الان میام..... لباس پوشیدم و لباس مانی رو هم تنش کردم و راه افتادم...

خدا رو شکر امروز خیلی هوا عالی بود..... بابایی هم دیروز گفته بود که قراره بره فروشگاه نزدیک خونمون چیزی بخره.....

منم راه افتادم به سمت فروشگاه.. یه فروشگاهیه شبیه شهروند آرژانتین خودمون ...  از یه جادهء خیلی آروم و زیبا..  تقریباً نیم ساعت راه بود... بیشتر راهو با کالسکه میدوئیدم.. خیلی عالی بود.. هورا

اونجا بابایی و یکی از همکاراشو دیدیم.... بابایی خیلی زود از ما جدا شد و رفت.... من و مانی هم کلی خرید کردیم و برگشتیم خونه... توی راه دوباره از اون جادهء زیبا برگشتیم خونه...  بدون هیاهوی ماشینها و هیچ کسی... گه گداری یه نفر با سگش رد میشد.....

مانی هم از این سکوت کلی لذت برد... طوری که برای اولین بار تو کالسکه خوابش برد...

وقتی صدای باد تو شاخه های درخت می پیچید خیلی لذت میبردم.... خیلی شاعرانه بود... یاد خاله ریزه افتادم... ای کاش همتون الان پیش ما بودید.... دلم حسابی برای همتون تنگ شده... گریه

(البته ناگفته نمونه که اگه مانی نبود ... عمراً از خونه بیرون نمی اومدم... واسه همین از داشتن پسر گلم خوشحالم... اگه اونم اینجا نبود... خیلی بیشتر احساس تنهایی می کردم)

تهران که بودم ... درسته از خانواده دور بودم... ولی حداقل ماهی یک بار همشونو میدیدم.... دائی احسان هفته ای یه بار بهمون سر میزد... هر وقت کاری داشتم خاله ریزه فوری ... عین برق خودشو میرسوند پیشمون....

اینجا حسابی تنها شدیم..... از همین الان منتظرم هر چه زودتر عید بشه و همتونو ببینم..... قلب

مانی عادت داره موقع خواب یکی از ماشینهاشو با خودش بیاره تو رختخواب... جدیداً عاشق این ماشینه شده.... بهشم میگه BMW ماشین دائی رو میخوام...... خیلی جالبه ماشین دائیش تو ایران که بودیم شاسی بلند نبود و تازگیها شاسی بلند گرفته... حالا نمیدونم از کجا فهمیده که ماشین دائیش تو این مایه هاست؟؟؟؟؟ شاید از حرفهامون فهمیده؟؟؟؟؟

تو انگلیس خیلی به بچه ها و مادرها میرسن... هر جا که میری حداقل یه وسیلهء کوچیک برای بازی بچه ها وجود داره... فکر کنم واسه همینه که همشون حداقل حداقل 2 تا بچه رو دارن... بگذریم از بعضی هاشون که یه هفت هشت تایی رو ردیف کردن...

یک سری گروههایی هستند به اسم Toddler groups برای بچه ها و مادرها.... که یک روز در هفته تقریباً دو ساعت مادرها با بچه هاشون میرن اونجا و همه جور بازی برای بچه ها هم وجود داره... بچه ها بازیشونو می کنن و مادرها هم چای میخورن و صحبت می کنن...... ما هم  آدرس دو جا رو پیدا کردیم... یکی برای پنج شنبه ۹ و نیم صبح تا ۱۱ و نیم ...هر جلسه ۲ پوند می گیرند...  یکی هم جمعه 12 تا 2 و نیم بعدازظهر.....مجانــــــــی ... هر دوجا هم نزدیک خونمونه....

حتماً میرم.... فکر کنم برای من و مانی خیلی عالی باشه.....

چند وقت پیش سر شام... بابایی خیارشور آورد و برای اینکه مانی خیارشورها رو نبینه گذاشتشون پشت نونها.... یکدفعه دیدیم مانی با یه حالتی به باباش میگه: خیارشور بده....... مرمـــــــــــــــــــوز... بعدشم از اون لبخندهای شیطانی تحویل ما داد..... ما هم از خنده روده بر شده بودیم... آخه خیلی جالب گفته بود... ماچ

پ. ن: از همهء بچه هایی که میان اینجا به ما سر میزنن و وبلاگ ندارن که ازشون تشکر کنم....مثل  پطروس عزیز... فافای مهربون.. Zizi عزیز...  نسیم جون.... زهرا جون... فاطمه زهرای دوست داشتنی.... نازنین (دوست Zizi و البته دوست ما) ..... النازجون... مریم جون... و .... و.... خیلی خیلی ممنونم.... باورتون نمیشه چقده خوشحال میشم که ردپاتونو اینجا می بینم.... قلبماچ

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٠ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

هر وقت برای خرید میریم باید چهار چشمی مواظب باشیم که چشمش به کبوترها نخوره ... واِلا کلی علافِ آقا می شیم... تا کبوترها رو هیش کنه.... خیال باطل

امروز توی تلویزیون داشت هنرنمایی یه دختر کوچولو رو نشون میداد که با حلقه چه کارها که نمی کرد... واقعاً زیبا بود...... مانی هم مثل من میخ شده  بود به تلویزیون و پلک هم نمی زد.... یه دفعه برگشت رو به من....

دیدم داره از ازون خنده های زیر زیرکی می کنه.... گفتم حتماً میخواد بگه قشنگه....

اما از اونجایی که ایشون مذکر تشریف دارند..... با همون لبخند ژوکوند ... گفتند: مامی.....               لـ.خـ تـــ ـــه..... (ای پسر چشم چرون) از خود راضی

امروز رفته بودیم Butterfly word یه جای قشنگ پر از پروانه ... البته حیوانات دیگه.. مثل گوسفند و اردک و ... هم بودند.... ولی پروانه ها واقعاً زیبا بودند....

پروانه ها مشغول غذا خوردن...

 

 

 

 

 

یه جایی از این باغ سرپوشیده هم یه رودخونه بود پر از ماهی... چه ماهی هایی.... من که خیلی ازشون ترسیدم... با اون دهنهاشون...

همونجا یه محل بازی و یه کافه داشت... که مانی از این قسمتش خیلی خوشش اومد و قسمت حیواناتشو... ولی با قسمت پروانه ها اصلاً موافق نبود.... مشغول تلفن

چند روز پیش همش میگفت به فاطمه زهرا بگو بیاد اینجا با هم بازی کنیم... گیر داده بود ول کن هم نبود...... امروز هم به دختر همسایمون گیر داده بود و هی بوسش میکرد و دامنشو می کشید و می گفت بیا بریم خونمون بازی کنیم.... خیلی دلم براش سوخت گریه.... آخه با همون بچه ها تو کوچه بازی نمی کنه... دوست داره حتماً بیان تو خونه بازی کنه.... ؟؟؟؟؟ حالا گیر داده بود به یه دختر 12-13 ساله ... منم میخواستم بگم بیا تو خونه با مانی بازی کن... نمیدونستم اینا چه جورین؟؟؟ بگم یا نگم؟؟؟؟ بعدشم فردا روز شروع مدرسه هاشونه و بچه ها هم اینجا زود میخوابن.... (معمولاً ساعت 8 دیگه خوابن) دختره هم یه کمی پیش مانی بازی کرد و بعد خداحافظی کرد و رفت خونشون... بای بای

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - -

صبح هم رفته بودیم برای خونه یخچال بخریم .... آخه یخچال خونه خیلی کوچیکه.... اگر بدونین چه به روزگارمون آورد...... بله آقا مانی رو میگم....

اونقدر اذیت کرد و قر زد تا بی خیال یخچال شدیم و رفتیم تو ماشین ..... هنوز پنج دقیقه بیشتر راه نرفته بودیم که آقا تو ماشین خوابش برد..... ما هم دست از پا درازتر برگشتیم خونه......

آخه اینجا دیگه تهران نیست که دو ساعت تمام مانی رو تو ماشین بگردونیم که آقا خوابشو بکنه...  باید فکر هزینه بنزین هم بود..... یول

البته آقا مانی همیشه موقع خرید کردن از این بلاها سر ما می آره....  بی خیال.!!کلافه     

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۸ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

بچه ها مشغول بازی و بستنی خوری بودند که مانی هم رفت و یه گوشه واسه خودش جا پیدا کرد.... چه جوری به بستنی خوردن بچه ها نگاه می کنه... حالا خوبه بستنی دوست نداره...

اینجا یه ماشینهایی دارن که توش انواع و اقسام بستنی ها رو داره و همه جا میچرخه و با آهنگ قشنگی که میزنه همه رو خبردار میکنه..... بچه ها هم که معمولاً عاشق بستنی هستند.....

برای مانی هم بستنی خریدم ولی خوب دو تا لیس زد و گفت دیگه نمیخوام و رفت سراغ بچه ها....

وقتی دیدم داره اونطوری به بچه ها نگاه میکنه.... گفتم مامی بستنی خودتو بگیر بخور... گفت نمیخوام... منم نفهمیدم دلیل اونجوری نگاه کردنش چی بوده؟؟؟؟ (فافا هم راست میگه.. فکر کنم میخ دختر مردم شده) نیشخند

پروژه پوشک گیری هم خیلی خوب داره پیش میره.... فقط پی پی رو بعضی وقتها با تأخیر میگه. سبز  ولی جیشو حتماً میگه... حتی اگه پوشک داشته باشه... اگرم تو پوشک جیش کنه مثلاًً تو مهمونی یا بیرون از خونه... اونقده باز باز راه میره تا من پوشکشو عوض کنم.... دیگه بچم بزرگ شده دیگه.. چشمک

    

دیروز اول پائئز بود..... تو یکی از وبلاگها خونده بودم که اول پائیز که میشه... صبح همه جا پر از مه میشه ... باورم نمیشد.... ولی باورتون بشه.... دیروز دقیقاً همین اتفاق افتاد.... دیدم ساعت 9 صبح همه جا رو مه گرفته.... از شوهرم پرسیدم امروز چندمه.... گفت اول پائیز.......

فکر کنم این مه با خودش خبر اومدن پائیزو می آره....

دو روز پیش خونهء شازده ماهان اینا دعوت بودیم.... از صبح رفتیم تا اواخر شب..... خیلی خوش گذشت.. خیلی غذاهای جدید خوردیم... مامان و بابای آقا ماهان هم کلی زحمت کشیدند... دستتون درد نکنه...

مانی هم از صبح تا شب چشم رو هم نذاشت... بعدازظهر هر کاری کردم نخوابید.... غذا هم که خوب نخورد..... دیگه خصلت بچه ها همینه دیگه..... جای جدید که میرن خودشونو گم می کنن. نیشخند

مانی آماده برای رفتن به مهمانی.....

وروجکها تو همین دو بار کلی با هم دوست شدند..

ساحل زیبای کنار خونهء آقا ماهان اینا.....

بچه ها تو پارک ( عجب پارکی بود.... همش سربالایی.... من که هنوزم تنم درد میکنه).. ولی بچه ها خیلی خوش گذروندن.... طوری که موقع برگشت همش می گفتند... برگردیم (پارک)

یه پارک پر از سنجاب --- ببینید سنجاب چه جوری مانی رو دور درخت میچرخونه.... خنده

بچه ها مشغول خوردن بستنی.... قیافهء مانی بعد از خوردن بستنی دیدنی بود... البته کالسکه و لباسهاشم همینطور.... کلافه

حیفم اومد این منظرهء زیبا از پارکو نزارم..... (بچه ها مشغول دویدن دنبال سنجابها)

قابل توجه فافای مهربون: قلبیه روز که داشتم تو آشپزخونه یکی از کمدها رو مرتب می کردم... آقا اومد تو اون شلوغ پلوغی خورد زمین و لپش زخم شد.... امروزم خودش پوست روشو که زخم شده بود کند و بعدشم چون دردش اومده بود شروع کرد به گریه کردن....

نسیم جون.... زیارتت قبول... قلب

پ. ن: فردا ماه رمضان شروع میشه.... نماز و روضهء همه قبول درگاه حق باشه.... قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۱ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

اینجا که اومدیم یه سرگرمی به سرگرمیهای مانی اضافه شده.... اونم اینه که هر روز میره دم در ببینه نامه اومده یا نه..... اکثراً هم یه چیزی هست که بدو بدو بیاره و بگه : مامی نامه اومده... حالا چه تبلیغاتی باشه چه نامه...

امروز تو خونه نشسته بودیم... دیدیم پستچی در خونه رو زد.... درو بازکردم دیدم یه بسته از ایران اومده... حسابی ذوق کردیم.... برگشو امضاء کردم و بسته رو گرفتم....

دیدم از طرف دو تا قلب مهربونه که همیشه و همیشه به یاد ما هستن و با کارهاشون ما رو ذوق زده میکنن..

   

ما هم همیشه دوستتون داریم و به یادتونیم و از اینجا روی ماهتونو می بوسیم...

ایران که بودیم مانی خیلی آدامس موزی دوست داشت و اینجا هم که اومدیم همش آدامس موزی میخواست ..... تا اینکه خاله و عموی مهربونش در یک عملیات متحورانه عینک یک عالمه آدامس موزی با یه کارت خوشگل واسه مانی فرستادن.... (دستتون درد نکنه)

که اونم ذوق مرگ کردن.......

حالا هی راه میره و ازم آدامس میخواد......

منم از این بهانه استفاده کردم و چون مانی از عکس و فیلم گریزونه ..... بهش گفتم بشمار تا بهت آدامس بدم.... آخه جدیداً یاد گرفته از 1 تا 4 میشمره.... ولی هر وقت میگم فیلم بگیرم فرار میکنه...

اونم شمرد..... به Three گفتنش دقت کنید... ت نمیگه... سعی می کنه درست تلفظ کنه...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٦ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دیروز مهمونهای عزیزی داشتیم ... دوتا و نصفی مهمون .....نیشخند  که اون مهمون نصفیه خیلی خیلی بامزه و بلا بود.....

مانی هم کلی باهاش بازی کرد و لحظهء خداحافظی هم با گریه ازشون جدا شد....

مانی جونم در انتظار ورود مهمونها...... 

اگه گفتید مهمونهای عزیزمون چه کسایی بودن؟؟؟؟

شازده ماهان گل با پدر و مادر عزیزش..... که از طریق وبلاگ با هم آشنا شدیم....

وروجکها در حال بازی با کادوی قشنگی که آقا ماهان زحمت کشیدند و آوردند.... دستتون درد نکنه...

دو تا گلدون گل خیلی قشنگ هم آوردن.... خیلی زحمت کشیدند....

           نگاشون کنید... انگار دارن آپولو هوا می کنن....

اینم بازی بچه ها تو حیاط......

فکر می کنین الان تو چه فکرین؟؟؟؟؟

دیدین تو چه فکری بودن......

 

برای شام هم رفتیم یه رستوران چینی Chinees Buffet جاتون خالی خیلی خوش گذشت و بچه ها هم حسابی آتیش سوزوندن.....

اونقدر عکس انداختم تا بالاخره یکی از عکسها درست از آب دربیاد و هر دوتاشون تو کادر باشن....  مثلاً تو عکس اول مانی در حال ژست گرفتنه و آقا ماهان پا گذاشته به فرار...

 امیدوارم به مهمونهامون خوش گذشته باشه... البته فکر کنم به ساراخانم اصلاً خوش نگذشته... چون همش داشت دنبال ماهان میدوئید تا ماهان شیطونی نکنه...... موقع نهار و شامم که حسابی درگیر غذا دادن به ماهان بود و اصلاً غذا بهش مزه نداد......

ولی خوب این آقا ماهان ما با همهء شیطونیهاش خیلی خیلی بامزه بود و حسابی به نوع حرف زدنش خندیدیم.....

خیلی بامزه حرف میزنه ..... مثل آدم آهنیا......

من  که خیلی دوستش داشتم و شیطونیاش اصلاً به چشم نمی اومد.... مخصوصاً اون بغل کردنهای آخرش که حسابی بهم چسبید....

         Click Me!Click Me!

 اما آقا مانی:

دیروز حسابی گل پسر شده بود و اصلاً اذیت نکرد.... حسابی حرف گوش کن شده بود و آقا.....

اما امروز صبح که از خواب بیدار شده...  یبوست گرفته و همش درد داره.... الان یه استخر آب گرم براش درست کردم و بابایی و مانی دارن توش بازی می کنن و میوه میخورن.... تا شاید دردش یکمی آروم بشه و یبوستش برطرف بشه....Click Me!

وقتی از درد گریه می کنه....... کلافه میشم و مغزم اصلاً کار نمی کنه....

دوستت داریم...... خیلی زیاد.....                

آقا وقتی از آب اومد بیرون و لباس پوشید ..... شروع کردم به ماساژ دادن شکمش که همون موقع با گریه Click Me! تو بغل من پی پی فرمودند.... Click Me! البته فکر کنم اون روغن زیتونه هم که بهش مالیدم بی اثر نبوده......

چه کارها که نکردیم....

پ.ن: بی جنبگی هم حدی داره آقا مانی..... دیشب (بعد از اینکه یبوستش رفع شد) ساعت ۳ نصفه شب دیدم مانی هی وول میخوره... بعدشم گریش دراومد..... رفتم پرسیدم چی شده.... به پشتش اشاره کرد و گفت: جیشم می خاره..... منم از روی پوشک خاروندمش..... دیدم دوباره میگه: میخاره... منم دستمو گذاشتم تو پوشکش تا بخارونمش.....

چشتون روز بد نبینه...... یهو دیدم دستم به یه چیز گرم و نرمی برخورد کرده.... Click Me!اون موقع خودمو کنترل کردم و مانی رو آروم کردم و پی پی شو عوض کردم.....

صبح هم به محض بیدار شدن از خواب دوباره پی پی کرد.....

فکر کنم دیروز زیاد بهش میوه و آب میوه و روغن زیتون داده بودم... یول

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس