تو یه مقاله‌ای از اینترنت خونده بودم، بچه‌ها مرز 2 سالگی رو که رد کنن، کلن رفتارشون تغییر می‌‌کنه.

و دقیقن همین اتفاق برای مانی افتاد. تا 2 سال و 3 ماهگی خوب بود، ولی از الان شیطنت‌هاش داره تغییر می‌‌کنه.

سر و صداش خیلی بیشتر شده، با خودش حرف می‌زنه، جیغ می‌زنه، شعر می‌خونه، عاشق کولی گرفتن و از سر و کول بالا رفتن شده،

غذاش دوباره بد شده (به خاطر شیطنت)،

کم کم مستقل‌تر شده و وقتی با بابایی میره بیرون سراغ منو نمی‌گیره، هورا

ولی همچنان احتیاج به همبازی داره (که اینجا یافت می‌نشود).

از وقتی که از لندن برگشتیم، حالش زیاد خوب نیست. سرفه‌های خشک داره. اوایل آب‌ریزش داشت، از دیروز هم کم و بیش موقع راه رفتن می‌لنگه.

فردا قراره ببریمش دکتر.  امیدوارم چیز خاصی نباشه.

چند هفته است که گیر داده بریم استخر. بالاخره بختش باز شد و دیروز با بابایی 2تایی رفتن استخر.  از شب قبلش هم مایوشو پوشیده بود.

وقتی برگشتن، تا وارد خونه شد، به من گفت: مامی بریم استخر؟ تعجب

عصری رفته بودیم فروشگاه و مانی گیر سه پیچ داد که بره بغل این خانم محترم.!!

هی روشو اینور و اونور می‌کرد که مثلن خجالت می‌کشه. (آخه بچه، چیو باور کنیم. دم خروس یا قسم حضرت عباسو؟)

حالا هر چی بهش می‌گفتم بیا با این بابانوئله عکس بگیر راضی نمی‌شد. ذاتت خرابه بچه. نیشخند  هرچی باشه، مردی دیگه. شیطان

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٦ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

چهارشنبه بود که سارا خانم... مامان ماهان عسلی به ما زنگ زد و گفت که برای شنبه بریم لندن...... ما هم قبول کردیم..... صبح شنبه هم.....  چشمتون روز بد نبینه از ساعت 2 که بیدار شدم دیگه خوابم نبرد تا ساعت 11 شب که از لندن برگشتیم.......

نمیدونم چه مرگم شده .... بعضی شبها اینجوری میشم ...... فکر کنم اعصابم حسابی ریخته به هم...... شاید به خاطر تنهائیه؟؟؟؟؟؟ (منظورم دوری از خانواده هاست)

تنها بودن مانی هم خیلی عذابم میده.....

بگذریم......

این اولین منظره قشنگی بود که هنگام وارد شدن به لندن دیدیم.... خودم خیلی خوشم اومد....

قرار بود بریم موزه National museum که روز شنبه برای عموم مجانی بود.... یه موزه خیلی بزرگ و زیبا که همه چیزی توش بود.....

بچه ها هم حسابی اذیت کردن.... مخصوصا غذا نخوردن مانی که حسابی منو کلافه کرده بود.... ولی سعی می کردم به روی خودم نیارم و اون روزو خوش بگذرونم..... !!

اسکلت این دایناسور واقعا عظیم الجثه... اولین چیزی بود که دم در ورودی گذاشته بودن....

اگه گفتین این پرنده رو کجا دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (مانی رو بی خیال شین... داشته حرف میزده اینجوری شده)

درسته.... کارتون عصر یخی..... اون پرنده هایی که هندونه داشتن.... نیشخند

اینم یه دایناسور دیگه..... البته اینا ماکت هستن.... ولی ماکتهای متحرک با صدا که تعدادشونم زیاد بود....  خیلی جالب بودن... مثل پارک ژوراسیک.....

اینم یه اسکلت دیگه.....

اینم قسمت پرندگان

 

تو قسمت سنگهای قیمتی ..... الماس کوه نور... و دو تا هدیهء دیگه.... از ایران بود.... یکیشون فیروه بود که روش به ایرانی قدیم چیزی نوشته شده بود که ما نتونستیم بخونیمش....... بنده هم تا اومدم ازشون عکس بگیرم... این دو تا وروجک فرار کردن و منم از ترس گم شدنشون دوئیدم تا برگردونمشون.... ولی موقعی که پیداشون کردم ... کلی از اونجا دور شده بودیم و متاسفانه نشد ازشون عکس بگیرم......

ولی خیلی جالب بود.... مخصوصاً برای من که عاشق چیزهای براق هستم....

یه قسمت هم داشت که زلزله رو بازسازی کرده بودن.... وارد اون قسمت از زمین که می شدی... زمین تکون میخورد..... انگار که زلزله اومده..... قسمتهای خیلی زیاد دیگه هم داشت که متاسفانه نشد بریم ببینیم.... چون هم ما خسته و گرسنه شده بودیم... هم بچه ها.....

واسه همین تصمیم گرفتیم بریم به رستوران ایرانی بهشت.... اونجا هم جاتون خالی.... کلی از خجالت شکممون دراومدیم.....

      

شب هم خواستیم بریم میدون اصلی لندن..... ولی به خاطر اینکه آخرین روز آتش بازی تو انگلیس بود و قرار بود آتش بازی راه بندازن.... شهر حسابی شلوغ بود....تو اون شلوغی هم ماهان اینا رو گم کردیم و واسه همین مجبور شدیم تنهایی برگردیم خونه....

 

ولی اونجا حسابی لعنت فرستادیم به این انگلیسیها که شهرشونو همون سبک قدیمی نگه داشتن.... حتی یه جای پارک هم برای ماشینها پیدا نمیشه.... باورتون نمیشه... میخواستیم یه جا پارک کنیم تا بتونیم با هم قرار بزاریم و یه جا همدیگه رو ببینیم... نمیشد.... همه جا پارک ممنوع بود..... صد رحمت به تهران خودمون.... چشمک

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۱ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

جمعهء پیش Halloween بود و چون فرداش قرار بود بابایی بره مأموریت... شبش ما رو برد گردش.... ما هم زدیم بیرون تا ببینیم بیرون چه خبره... طبق معمول تو سوئیندن زیاد خبری نبود... فقط تک و توک آدمهایی با لباسهای عجیب و غریب تو خیابون می گشتن... هوا هم اونقدر سرد بود که نمیشد بیرون بایستی... واسه همین رفتیم فروشگاه..... تو و بابایی هم اونجا Halloween بازیتون گل کرد... و کلی خندیدیم...

وقتی هم برگشتیم خونه .... دو تا دختر خوشگل با لباسهای زیبا با مامانشون اومدن در خونه رو زدن و ما هم بهشون شکلات ایرانی "آیدین" دادیم.

یکشنبه هم که بابایی برگشت و  با هم رفتیم بیرون....

دیگه اونقده شیطون شدی که تو فروشگاه یه جا بند نمی شی و هی میدوئی اینور و اونور و قایموشک بازی می کنی و کلی میخندی... ولی نمیدونی ما چقده حرص میخوریم.... میدونی اگه خدای نکرده گم بشی ما باید چه خاکی به سرمون بریزیم....

حالا تصمیم گرفتم یه گردنبند کوچولوی چرمی شبیه کیف کوچولو... (از اونهایی که تو ایران داشتن و توش دعا میذاشتننیشخند) ... برات بگیرم و آدرس و شماره تلفنمونو توش بنویسم.... بالاخره کار از محکم کاری عیب نمی کنه..

آقا مانی کلاه به سر در حال بدو بدو..... حتی مارکشم برنداشته که جلوی پاشو ببینه..

یه مدته که گوش شیطون کر خیلی خوب غذا میخوری..... دیشب یه ترازوی دیجیتال خریدیم و وزنت کردیم........ باورمون نمیشد.......... هورا هورا.....

بعد از فکر کنم هفت هشت ماه که تو وزن 10 کیلو درجا زده بودی...... بالاخره شدی 11 کیلو....... خیلی عالیه......

اینم یه نوع غذا دادن..... دیگه سعی میکنم هر روز صبح یه تخم مرغ بهت بدم..... به این روش.....

بعضی روزها هم میگی.... با تخم مرغ برات کامیون درست کنم....یول عسلکم تو فقط غذاتو بخور.... کامیون که خوبه.... هجده چرخ..... هواپیما... هرچی که بخوای برات درست می کنم...

نمیدونی چه حالی میده .... وقتی بعد از غذا دوباره میری و در یخچال و باز می کنی و میگی: چی میخوام؟؟؟؟؟؟؟

بعد با دسر یا توت فرنگی یا شکلات یا کیک برمیگردی و اونها رو هم میخوری.....

خیلی حس خوبیه..... دیگه داری بزرگ میشی....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۳ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

پسر گلم خودتم میدونی که خیلی دوستت دارم.. حتی اگه برای نیم ساعت هم نبینمت... دلم برات خیلی تنگ میشه و احساس میکنم که سالها از من دور بودی...

دیگه شبها ساعت 9 و نیم - 10 .... که میشه میخوابی .... ولی صبحها سر ساعت 7 بیدار میشی و ظهر هم یه چرت یک ساعته می زنی.... ولی خیلی جالبه شبها هر ساعتی که بخوابی دقیقاً 9 ساعت بعدش بیدار میشی...

ولی خدا رو شکر اشتهات دوباره خوب شده... (گوش شیطون کر)

شبها هم دیگه اگه جیش داشته باشی می گی... خیلی خوبی.... چند وقت پیش که با بابایی رفته بودید فروشگاه.. به بابایی گفته بودی جیش دارم.... بابایی هم گفت.. باشه نگه دار می برمت.... ولی واسه خودش رفته گل خریده و حساب کرده بوده و بعدش شما رو برده دستشویی... شما هم تا اون موقع خودتو نگه داشته بودی.....

آفرین پسر گلم....... کلاً تو همه چیز بچهء خیلی خوبی بودی و مامی رو زیاد اذیت نکردی...

- تو از شیر گرفتن.........

- از پستونک گرفتن....

- از پوشک گرفتن.....

- تو دارو خوردن که رو دست نداری..... به زور میگی به من دارو بده..... آنتی بیوتیک هم که جزو داروهای دوست داشتنیته....... قطرهء آهن رو هم که خیلی راحت می خوری...

بازم آفرین.....

ولی تو سه مورد خیلی اذیت می کنی.....

- در مورد خواب..... هنوز نمیتونی مثل بچهء آدم بخوابی.... و کلاً خوابت خیلی کمه

- در مورد غذا خوردن..... بچه تر که بودی اکثراً بالا می آوردی..... الان هم کم و بیش... ولی خیلی بهتر شدی عسلم..

- یه چیز اساسی دیگه اینه که نمیزاری جم بخورم و بیش از حد به من وابسته ای...

دیروز با هم رفته بودیم حموم.... همون تو موهاتو اصلاح کردم... که یهو دیدم آب تو حموم جمع شده... راه آب بسته شده بوده.... سریع حمومت کردم و آوردمت بیرون .... بعد راه آبو به هر زحمتی بود باز کردم و بعد خودم رفتم که خیر سرم دوش بگیرم.... اونقدر اون بیرون گریه کردی که اعصابم حسابی خورد شده بود و تو حموم موهامو می کشیدم... کلافهحالا خوبه که حموم ما یه جوریه که دور تا دورش شیشه است و منو می دیدی... نفهمیدم چجوری آب کشیدم و اومدم بیرون... ولی تو تا آخر دوش گرفتن من همچنان گریه می کردی....

خوب دیگه هر خوبی یه بدی هم داره دیگه..... به جاش کلی ماهی.... وقتی قربون صدقه ام میری..... انگار دنیا رو به من دادن.....

پس وصف ناشدنی دوستت دارم.... ماچ

درد دل: چرا هر کی تو این دنیا فقط فکر خودشه؟؟؟؟؟ من و بابایی سعی می کنیم نباشیم... هستیم؟؟؟؟؟ نمیدونم...... معنی دوست داشتن و محبت رو می فهمن؟؟؟؟ این مدت حسابی خسته شدم.... از بس فکر کردم... هیچ کی به فکر ما هم هست؟؟؟ ما هم آدمیم... زحمت می کشیم.... اذیت نکنید... بیرحم نباشید....... دلم میخواد جیغ بزنم......

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٩ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

اینجا هوا حسابی سرد شده... دیگه باید با کلاه و دستکش و لباس خیلی گرم رفت بیرون... صبحها همه جا ... حتی سبزه ها و برگ درختها هم حسابی یخ میبینده...

ولی منظره ها هنوز قشنگن.... اینم منظره جلوی خونهء ما تو فصل پاییز..

شنبهء پیش دوباره رفته بودیم بریستول خونهء شازده ماهان گل ..... بچه ها با اینکه هر دوتاشون سرما خورده بودن حسابی آتیش سوزوندن.....

یکشنبه هم رفتیم بازار سوئیندن.... آخه از الان شروع کردم به خرید سوغاتی برای عید که میریم ایران...  مانی هم تا تونست از این بازیها سوار شد و نذاشت هیچی بخریم... ولی بعدازظهر ... بعد از اینکه نهار خورد... تو کالسکه خوابید... ٢ ساعت.... منم مثل آدمهایی که دیگه وقت ندارن و عین هیچی ندیده ها هی میدوئیدم اینور و اونور.... بابایی هم با خنده هی میگفت.... چرا اینجوری می کنی؟؟؟..... منم میگفتم : الان مانی بیدار میشه... وقت نداریم....

اینجا هم مثلاً داره میخنده.... آخه بهش گفته بودم بخند تا پول بزارم دستگاه حرکت کنه... خوب بچه خنده اش نمی اومد دیگه....

نمیدونم چرا بچه ها اینقده آب بازیو دوست دارن؟؟؟

دوشنبه هم بابایی خودشو تعطیل کرد و با هم مانی رو بردیم زمین بازی... خیلی بهش خوش گذشت... یه شوتهایی میکنه که بیا و ببین... خیلی قوی شوت میکنه... تشویق

بعدازظهرشم که نذاشتن یه نفس راحت بکشم... میرفتم طبقهء بالا میدیدم بابایی مانی بغل اومده بالا.... میگفتم باشه.. شما اینجا بازی کنین .... من میرم پایین.... باز میدیدم بابایی مانی بغل اومده پایین.... آخرش کلافه شدم گفتم: چرا هرجا من میرم شما هم میاین؟؟؟؟؟ بابایی: آخه بدون تو مزه نداره.... منم: گوشهام دراز شد....

بعضی وقتها فکر می کنم باید تنها باشم.... بدون اینکه فکر کنم الان مانی چیکار میکنه؟؟ الان چی بدم بخوره؟؟؟؟ یه وقت نخوره زمین؟؟؟؟ یه وقت اینجوری نشه؟؟ اونجوری نشه....  و هزار تا فکر و خیالهای دیگه.... تنهای تنها..... ولی نمیشه...

............................................

جدیداً هم آقا مانی کارش این شده که هی لباس می آره و میگه این لباسو بپوش .... اون کفشو بپوش... یه روزم اومد... خوشحال و خندان گفت.... مامی پیداش کردم... هاپو داره.... بیا ببین... منم گفتم حالا بچم چه کشفی کرده؟؟؟؟ رفتم دیدم یکی از لباسهاشو میگه که شکل هاپو روشه.... بعدشم اصرار کرد که بپوشم.. فکر کنم الان خیلی زوده که عاشق لباس عوض کردن و فَشِن شدن باشه؟؟؟؟ نظر شما چیه؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۸ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

بابایی الان چند روزه که سرما خورده... ولی مانی که ویروس سرماخوردگی رو  رو هوا میزنه و نمیزاره هیچ کدومشون حروم بشن... هیچ علائمی از سرماخوردگی نداشت.. تا دیشب که با بابایی صحبت می کردیم و از این مسئله متعجب بودیم...متفکر

امروز صبح دیدم مانی با گریه از خواب بیدار شده و گریه میکنه و میگه دماغ دارم...گریه

منم....... گریهحسابی عزا گرفتم.... فکر کنم چشمش زدیم.... بله گل پسر ما دوباره سرما خورد..... گریه و دوباره داستانهای جدید و تکراری... غذا نخوردن... نخوابیدن... لجباز شدن و ..... و.... و....

یه چیز جالب در مورد مریض شدن مانی::: مانی هر وقت میخواد سرما بخوره... روی زبونش زخم میشه... اول یه خط کوچولو قرمز میشه..... بعد میشه شبیه به آفت... لبشم ترک میخوره..... بعد از بهبودی... زبونشم خوب میشه.... دیروزم دیدم زبونش این شکلی شده ها..... ولی فکر نمیکردم دوباره بخواد سرما بخوره...

به نظر شما دلیلش چیه؟؟؟ کمبود ویتامینه؟؟؟ یا چی؟؟؟؟؟

منظرهء جلوی خونمون حسابی قشنگ شده... تازه اینجا میشه فهمید پائیز یعنی چی..

خیلی دوست داشتم توی برگها از مانی عکس بگیرم ولی اجازه نمیداد.. تا اینکه بهش گفتم اگه بزاری ازت عکس بگیرم میریم بیرون... وگرنه از بیرون خبری نیست... اونم مثل آقاها ایستاد تا هرچی دلم می خواد ازش عکس بگیرم..

تازگیها خیلی رشوه گیر شده.... وقتی قول یه چیزی رو بهش میدم... حسابی به حرفهام گوش میکنه..

دیروز اینجا آفتاب خوبی بود.... البته از تو خونه... بیرون که میرفتی از شدت باد سردی که می وزید ... یخ می کردی...

به اوپن آشپزخونه تکیه داده بودم که .... یه صحنهء خیلی قشنگی دیدم...

شما هم ببینید.....

خیلی برام جالب بود.... یه رنگین کمان قشنگ....

بعدش تمام اپن رو بررسی کردم..... نه خیس بود... نه چرب بود.... و نه هیچی... فقطم همین یه قسمت رنگین کمانی شده بود...... کلی از دیدنش لذت بردم...

 شایدم شیشه آشپزخونه خیس بوده؟؟؟؟؟ اونموقع چک نکردم... شاید؟؟؟؟ البته بعید می دونم چون دیروز بارون نیومده بود؟؟!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس