سلام به همگی دوستان

بعد از مدتها که اصلا حس نوشتن نبود.. دوباره برگشتم.. اینجا هوا حسابی سرده... الان هم داره برف شدیدی میباره.

هوا که سرد شده منم انگار تنبلیم بیشتر شده... دیگه بنزین تموم کردم..نیشخند ایشالله دیگه از این غیبتها نداشته باشم و بتونم به همهء شما دوستای گلم هم سربزنم. قلب

 

مانی دو هفته ای بود که مریض بود و بیماریشم با تب شروع شد و دو روز تب داشت و بعدشم با آبریزش شدید ادامه پیدا کرد... الان هم خدا رو شکر بهتره.. ولی هنوز کاملا خوب نشده... این سرمای هوا هم مزید بر علت شده...

هر روز صبح باید بریم ایستگاه اتوبوس و اونجا منتظر بایستیم و دوباره موقع برگشت از مدرسه هم همینطور ...

تو مدرسشون هم که حتما حتی اگه هوا سرد سرد هم باشه بچه ها رو میارن بیرون تا بازی کنن...

برای همین مریضی مانی خیلی کشدار شده...

به جاش کل هفتهء دیگه رو تعطیله و حسابی میتونه استراحت کنه نیشخند تا ترم بعدی شروع بشه...

تو این چند روزی که گذشت (بزنم به تخته) مانی اونقدر آقا شده بود که نگو... نه گریه ای نه لجبازی... غذاشم ماشالله دوبرابر شده بود که من و باباش شاخ درآورده بودیم ...

خدائیش اگه مانی همیشه همینطوری باشه ممکنه تصمیم بگیرم یه دوجین دیگه بچه بیارم.. خنده

ولی از امروز.... به عشق باباش ... که همهء وجودشه و اصلا مانی فقط به خاطر اون نفس میکشه خنده... صبح ساعت 6 از خواب پاشد و سریع گفت که برم ددی رو بیدار کنم...

ولی متاسفانه باباش باید برای ماموریت میرفت یه شهر دیگه و ساعت چهارصبح رفته بود فرودگاه....

هیچی... آقا مانی هم شد برج زهر مار... از مدرسه که رفتم بگیرمش تا ایستگاه اتوبوس یه ریز گریه کرد... (الکی میگفت گشنمه)... نهارشم که اصلا خوب نخورد... الکی بهونه میگرفت...

منم رفتم ظرف نهار رو بشورم و یه خرده به آشپزخونه برسم.. (در واقع فرار از دست مانی نیشخند) ... بعد از چند دقیقه که رفتم تو اتاق دیدم بچم از خستگی خوابش برده.. (از این موارد خیلی کم پیش میاد و از اون قطارهاست که سالی یکبار از دم خونمون رد میشه نیشخند)

این عکس باباجون عزیزتر از جانشه خنده (و این هم همیشه باید مورد توجه باشه که ددیش از همه بزرگتره)

 

اینم عکس منه... حتما هم گوشواره هامو باید میکشید.. جالبه که من خیلی خیلی خیلی به ندرت از گوشواره استفاده میکنم... شاید تو این چهار سال و اندی 2 یا 3 بار استفاده کردم.. نیشخند

 

از دست این بچهء حساس موندم چیکار کنم....

خدا نکنه یکبار یه غلطی بکنم و در اوج عصبانیت و اینکه بخوام خودمو خالی کنم یه حرفی بهش بزنم... همونو پتک میکنه و هی میکوبه تو سرم... حالا حالا هم یادش نمیره...

مثلاً:

1- چند وقت پیش (حدود 3 ماه پیش) موقع تماشای تلویزیون یه سری آدمهایی رو نشون میداد که میرفتن دندونپزشکی و دندونهای کرم خوردشونو درست میکردن و یکسری هم انقدر سیگار کشیده بودن که دندونهاشون خیلی زشت و سیاه شده بود...

منم برگشتم به مانی گفتم: ببین مانی اینا از بس سیگار کشیدن دندونهاشون این شکلی شده (آخه مانی خیلی ادای سیگار کشیدن رو درمی آورد)

از دهنم در رفت یکبار اسم قلیون رو هم بردم... که اگه سیگار و قلیون بکشی این شکلی میشی... باور کنید فقط یکبار گفتم...

از اون موقع به بعد... ددی جونش به هیچ عنوان نمیتونه بره سمت قلیون... همچین گریه و زاری و داد و بیدادی راه میندازه که آدم دلش ریش میشه... جالبه فقط هم میگه ددی نکشه... یعنی بقیه بکشن ایراد نداره خنده (البته منم که کلا بچهء خوبیم.. اصلا نمیکشم)

 

2- هفتهء پیش داشتیم میرفتیم ایستگاه اتوبوس که مانی همش بین راه می ایستاد و شیطنت میکرد... منم از ترس اینکه اتوبوس رو از دست بدیم و مجبور بشیم تو این سرما دوباره منتظر اتوبوس بعدی بشیم... بهش گفتم: مانی جونم اگه زود نیای من میرم شما جا میمونیا... 

الان میگم چه غلطی کردم... حالا تا تقی به توقی میخوره با گریه میگه: مامی شما میخوای بری منو جا بذاری؟؟؟؟؟ حالا گریشم قطع نمیکنه..

 

3- گفته بودم که مانی چقدر به تلفن زدن من آلرژی داره... اصلا و ابدا دوست نداره نه من .. نه خودش با تلفن حرف بزنیم...

یکبار پای تلفن بودم و داشتم صحبت میکردم (زنگ زده بودن.. چون من خدا رو شکر زیاد اهل تلفن زدن نیستم) اگه بدونید این مانی چیکار کرد... هرچی باباش خواست راضیش کنه که بره پیشش و سرگرمش کنه به هیچ عنوان راضی نمیشد... فقط جلوی من می ایستاد و با صدای بلند گریه میکرد... منم مجبور شدم تلفن رو قطع کنم...

بعدش انقدر عصبانی شدم (در حدا انفجار) که بازم یه غلطی کردم و گفتم اگه اینبار گریه کنی "داغت" میکنم... (خب آدم عصبانی میشه یه حرفی میزنه دیگه)

این هم شده از همون پتکها...

 

امروز دیگه کلی باهاش صحبت کردم و گفتم که من خیلی دوستت دارم ... هیچ وقت داغت نمیکنم که دستت درد بیاد....

هیچ وقت هم تنهات نمیذارم.. آخه شما پسر خودمی.. همیشه باید پیش خودم باشی..

ولی اگه زیاد گریه کنی... مجبورم سرت داد بکشم یا بهت بی توجهی کنم...

ولی اگه بخندی منم میخندم..

بعد ازش پرسیدم کدومشو دوست داری؟؟؟؟ بخندم یا سرت داد بزنم؟؟؟

مانی هم همینطور که سعی میکرد خندهء مصنوعیش روی لبش باشه (بعد از گریه) گفت: اینجوری بخندیم...

نمیدونم چرا این بچه انقدر حساسه... نازکتر از گل نمیشه بهش گفت..

امیدوارم گریه هاشو بس کنه... دیگه تحمل ندارم..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سلام سلام...

ممنون از همهء دوستانی که نگران حالمون بودن و جویای احوال ما... قلب

از قدیم گفتن بادمجون بم آفت نداره... نیشخند

در نتیجه ما همگی خوبیم ... فقط من یه خرده سرما خورده بودم که خدا رو شکر حالم الان بهتره....

 

مانی هم دو روز پیش واکسن آنفولانزای خوکی رو زد و خدا رو شکر هیچ عوارضی نداشت و سر و مر و گنده است.... بغل

موقع واکسن زدن مانی بغل من بود و خانمه از بس سریع واکسن زد.. مانی نفهمید چی به چی شد و فکر کرد که من کاریش کردم.... تا برسیم خونه ... همش گریه میکرد و غر میزد که:

مامــــــــــــــی بچـــــــــه بد... خیلی بدی .... از اون کارها کردی خنده دردم اومد..

 

هفتهء دیگه هم باید واکسن MMR رو بزنیم ... خدا به خیر بگذرونه..... اینجا این واکسن رو زودتر میزنن.. چون بچه ها از سن پایین تر میرن مدرسه... ولی فکر کنم تو ایران تو سن شش سالگی که موقع رفتن به مدرسه است باید این واکسن رو بزنن..

 

دیشب خونهء یکی از دوستان دعوت بودیم ... کلی بچه اونجا بودن.... مانی هم حسابی بازی کرد و خوشحال بود... منم از خوشحالیش لذت میبردم...

رومینا شیرش رو توی شیشه شیر میخوره.... مانی که از بچگی اصلا با شیشه شیر نخورده بود .. حسابی دوست داشت که تجربه اش کنه .. (البته اصلا بلد نبود بخوره) نیشخند

 

مانی جدیدا یاد گرفته ... تا تقی به توقی میخوره گریه و زاری راه میندازه و حسابی اعصاب منو میریزه به هم..

منم دارم باهاش مقابله میکنم ... و هر وقت با گریه چیزی به من میگه.. بهش میگم که اصلا نمیفهمم چی میگه و بهتره درست بگه تا بفهمم و مانی هم گریه رو قطع میکنه و درست میگه....

بعضی وقتها هم که میبینم الکی گریه میکنه اصلا به روی مبارک خودم نمیارم و اونم زودی گریه رو قطع میکنه و میره پی کار خودش...

فکر کنم کم کم داره بهتر میشه...

ولی یه عادت بد دیگه ای که پیدا کرده اینه که دست بزن پیدا کرده و برای دفاع از حق خودش و یا به ناحق (مثلا برای گرفتن اسباب بازی از دست بچه ها) میزنه تا به خواستش برسه....

باور کنید به هیچ عنوان من دست روش بلند نمیکنم.... ولی کلا بچهء خشنی شده..سوال

به هیچ عنوان هم اعصاب نداره و نباید بالاتر از گل بهش گفت... وگرنه اعصابش به هم میریزه و اشکش سرازیر میشه....

مدتی هم هست که بینهایت وابستگیش به من بیشتر شده و تو زمین بازی بدون من یا پدرش از هیچ وسیله ای استفاده نمیکنه و ما هم باید پا به پاش از همه چی بالا برم و بازی کنیم..

اگر یک لحظه منو پیدا نکنه دق میکنه...

خلاصه که این بچه ها هر روزشون یه جوریه.. امیدوارم زودتر از این مرحله بگذره...

 

یه خبر خوب هم اینکه یه شب بدون مقدمه خواست که دیگه تو تخت خودش بخوابه و از اون به بعد تو تخت خودش تنهایی میخوابه و فقط شبها یکی دوبار بیدار میشه و بعد از اینکه میرم پیشش دوباره میخوابه....

به شدت هم به خوندن داستان قبل از خواب علاقمند شده و پشت سر هم کتاب میاره ... طوری که واسه خاموش کردن برق و خوابیدن مکافاتی داریم. کلافه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٥ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس