عید نوروز هم کم کم داره میاد و درختها هم کم کم شکوفه میدن و همه جا قشنگ میشه... امیدوارم تو این سال جدید ما هم بتونیم دلهامونو زیبا و زیباتر کنیم.

شاید برای اوایل عید نشه که بیام و آپ کنم و به همه تبریک بگم.. واسه همین امروز اومدم تا پیشاپیش عید نوروز رو به همهء دوستای خوب وبلاگیم تبریک بگم.

آرزو میکنم که تو سال جدید هرچی از خدا میخواین بهتون بده و سال پر از شادی و سلامتی پیش رو داشته باشید.

دیشب برای چهارشنبه سوری ما هم رفتیم رستوران ایرانی مانی هم با اینکه حسابی خسته بود و کلافه از خواب حسابی آتیش سوزوند و رقصید.

تو این عکس هم بچه حسابی جوگیر شده... تو لیوان بزرگترها نیشخند!!!!!!!!! داره نوشابه میخوره و حسابی مــســـــــت و پاتـــیـــــل شده... فکر کنم این لیوانها خاصیت جادوئی دارن خنده

 

این هم مانی با کادوی روز مادر که از طرف مدرسه دادن که مانی بده به من... مانی جونم خودش گل رو تو گلدون کاشته... قربون دستهای کوچولوت برم عسلم ماچ

(قابل توجه فافاجون: این لباسه خیلی به مانی میاد و مانی هم خیلی دوستش دارهماچ)

 

پ.ن1: مانی امروز بالاخره واکسن MMR رو زد... به هر دوتا بازوش... و اصلا گریه و زاری نکرد و اصلا من به زور نبردمش تو اتاق که واکسنشو بزنه و اصلا هم تاحالا که چهار ساعت ازش گذشته ساعتی صد بار نگفته: مامی دیگه دوستت ندارم.. دیگه بهم آمپول نزن دروغگو قهقهه

پ.ن2: شنیدم که متاسفانه سایت picturetrail فیلتر شده... امروز عکسها رو تو یه سایت جدید آپلود کردم... نمیدونم تو ایران میتونید ببینید یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

توضیح عکس: مانی و halloween ای که گذشت

 

بعضی وقتها انقدر فکر و خیال میاد سراغت که دیگه کلافه میشی... مخصوصا وقتی ببینی بعد از اینهمه فکر کردن آخرش به هیچ جا نمیرسی و بازم همون جای اولی و در واقع نمیتونی کاری بکنی...

مثل من که الان چند وقته همش فکر آیندهء مانی داره کلافه ام میکنه.... از یکطرف میدونم اینجا بودن براش خوبه... ولی از یه طرف دیگه وقتی سطح فرهنگی مردم اینجا رو با خودمون مقایسه میکنم و می بینم بعضی چیزها که برای ما واقعا زجرآوره واسشون چقدر راحته یا حتی اگه راحت هم نباشه چاره ای جز تحملش ندارن... تو موندن و برگشتن مردد میشم...

البته همیشه تو ذهنم بود وقتی مانی ده سالش شد دیگه باید یه فکری بکنم...

- یا برمیگردیم ایران!!!

- یا مانی رو زیاد میفرستم ایران که خصلت ایرانیش یادش نره...

ولی همه میگن وقتی اینجا چند سال بمونی دیگه عمرا برنمیگردی... فکر کنم درست میگن... همین الانشم فکر برگشتن یه خرده سخته ولی باید راه حلی واسه این مسئله پیدا کنم...

هرچند با دیدن بچه های ایرانی 9 یا 10 ساله که اینجا بزرگ شدن میفهمم که همون سن 10 سالگی هم برای برگشتن دیره...

وقتی تو خیابون میبینم بچه های سطح راهنمایی چقدر راحت سیگار میکشن و همون بچه ها تابستون که میشه با دوست دخترهاشون تو پارکها چیکار میکنن ...

وقتی می شنوم بچهء 9 ساله برای روز ولنتاین برای همکلاسی دخترش گردنبند میخره و بهش ابراز علاقه میکنه... وقتی انقدر راحت میتونن از مشروبات الکی استفاده کنن... وقتی انقدر راحت میتونن تو سن کم واسه خودشون خونهء جدا بگیرن و هرکاری دوست داشتن بکنن و دولت هم به راحتی در همهء موارد ازشون حمایت میکنه...

وقتی میشنوی پسربچه ای تو سن 13 سالگی پدر میشه... آدم شوک میشه...

مطمئناً پسر من از اینها مستثنی نیست...

هرچند خانواده خیلی موثره و ما خیلی سعی میکنیم که مانی پسر خوبی بار بیاد و آیندهء روشنی داشته باشه ... ولی خواه ناخواه پسر من باید دوست بگیره و دوستانش از همین اجتماع هستند و خودتون هم میدونید که دوست چقدر میتونه در سرنوشت یک نفر تو سنین نوجوانی و جوانی موثر باشه...

از یک طرف فکر میکنم تو ایران هم این مسائل هست و یه جورایی خودمو قانع میکنم ولی باز می بینم به این شدت نیست که انقدر راحت باشه ...

یا حداقل تو ایران بچه ها این حق رو برای خیلی از کارها ندارن ولی اینجا مسلما همیشه حق با اونهاست..

خلاصه که فکر کردن در موردش سخته و هیچ وقت به هیچ جا نرسیدم ... و میدونم که همهء این دل نگرانی ها برای اینه که بی نهایت و وصف نشدنی دوستش دارم و فکر کنم دغدغهء فکری همهء مادر ها باشه... پس الانم بی خیالش میشم و میسپرمش دست خـــــــــــــــــــدا...

 امیدوارم روزی بشه بیام اینجا و همش از موفقیتهای مانی بنویسم و بنویسم که چقدر دلشوره هام براش الکی بوده...

************************************

دیروز داشتم تو سایتهای مختلف میگشتم برای fashion و مدل مو و این چیزها .. به این دو تا عکس برخوردم که برام جالب بودن...

به نظر شما تو این عکسه .. این خانمه داره میاد یا میره؟؟ خنده

خدائیش دیگه زده به سرشون ... دیگه نمیدونن چیکار کنن. جالبه که اسم مارکشم  {-ish} هستش... واقعا که ایشه! خنده

اینم یه عکس دیگه که متاسفانه یادم نیست مال چه مارکیه... کم کم دارن به ما میرسن مگه نه! چشمک

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۳ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس