قسمت وقایع مهم وبلاگ مانی راه افتاد..

(اون گوشه .. سمت چپ.. زیر قسمت آرشیو مطالب)

                     

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

پسر گلم تولدت مبارک.. امیدوارم همیشه سربلند و سلامت باشی..

امروز گفتیم برای اولین بار مانی رو ببریم سینما...یه کارتون به اسم Igor...  پول رو پرداخت کردیم و وارد شدیم.. هنوز 5 دقیقه نشده بود که گفت بریم... اصلا خوب نیست.. دیدم داره گریه میکنه که بلند شدیم اومدیم بیرون و آقا تو محوطهء سینما مشغول ماشین بازی شد.. قلب

بعدشم رفتیم mother care کلی اونجا بازی کرد و ...

 

آتیش سوزوند... ماچ

نهار هم جاتون خالی رفتیم KFC.. رستوران مورد علاقش..

بعدازظهر هم مراسم تولد... مانی هی میگفت: Happy Birthday میخوام.. فقطم واسه شمعهاش..

ناخنک زدن به کیک..

اینم کادوی تولدش.. خیلی گیتار دوست داشت آخه.. نیشخند

 

دنیا دنیا شادی رو برات آرزو میکنم گل نازم.. قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۸ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

فردا روز تولد پسر گلم... عشقم و همهء وجودمه ...

عسلم میخوام اینو بدونی که من و بابایی دنیا دنیا دوستت داریم و اگه یه وقت بهت سخت میگیریم واسه اینه که بعدها بتونی از پس مشکلات زندگیت بربیای.. و از هیچ کاری برای پیشرفتت کوتاهی نمیکنیم..

  پسر سه سالهء من:

- خیلی مهربون و با محبته ... عاشق بغل کردن و ابراز محبته... روزی صد بار منو بغل میکنه و قربون صدقم میره... مثلا میگه: دوستت دارم.. خوشگل من.. مامی خوشگلدروغگو.. دختر من... منو بغل میکنه و به باباش میگه: ددی ببین..مامی رو دوست دارم............... روزی 99 بار هم میگه: ددی رو دوست دارم... نیشخند

- خیلی حرف گوش کنه... مخصوصا اگه کارها رو با احترام و با توضیح دادن ازش بخوای که انجام بده.. (البته این منوط میشه به اینکه مهمون نداشته باشیم یا مهمونی نباشیمنیشخند)

- خیلی هم بچهء مرتبیه و هرچی رو بگیره دوباره میذاره سر جاش..

- عاشق موزیکه از نوع رپش

- عاشق یاد گرفتن انگلیسیه و هر کلمه ای که گفته میشه .. میخواد که معنی انگلیسیشو بدونه..

-با مکانی به نام "مدرسه" کاملا مخالفه و هر وقت اسمش میاد.. کولی بازی درمیاره.. به جاش عاشق فروشگاهه مخصوصا قسمت اسباب بازیش..

- غذاش به لطف داروی اشتهاآوری که میخورد .. خوب شده.. 

- خوابش هنوز در دست تعمیره.. نیشخند... من کلا آدم پر خوابی بودم ولی با اومدن مانی فقط دعا میکنم بذاره شبها رو راحت بخوابم... موقعی که پیش خودم میخوابه حتی یکبار هم بیدار نمیشه و تا ٩ و ١٠ صبح هم پیشش بخوابم میخوابه.. ولی تنها که میخوابه مدام بیدار میشه و منو صدا میکنه.. دارم با جایزه دادن کاری میکنم که شبها دیگه کمتر منو صدا کنه و بکشونه تو اتاقش.. (دیشب بهش گفتم: مامی اگه دیگه منو صدا کنی بهت جایزه نمیدما.. اونم میگه: خوب نده.. بیا اینجا بخواب- دیشب همچین بغض میکرد که دلم براش کباب شد.. نمیدونم چیکار کنم )

- عاشق بازی کردن با بچه هاست.. تو هر سنی.. و البته دخترها رو ترجیح میده..

- از بین غذاها اکثر غذا ها رو دوست داره مخصوصا همبرگر و خیارشور رو ... از سوپ و آش و کوکو خیلی خوشش نمیاد... نون هم فقط خمیر داخل نون رو دوست داره..

- همهء میوه ها رو دوست داره ولی بیشتر از همه سیب دوست داره..

- از بین هله هوله ها هم عاشق آدامسه..

- از توی حیوونها دایناسور.. اژدها ... کردکدن و ماموت رو خیلی دوست داره... (هرچی خشن تر بهتر خنده)

- از بین اسباب بازیها هم عاشق ماشینه و هر ماشینی که میگیره اول باید مارکشو ببینه و صد البته ماشین بدون مارک زیاد مورد علاقش نیست.. و موقع بازی کردن با ماشین به چرخِشِ چرخهاش خیلی دقت میکنه..

- همه مارکهای ماشین رو میشناسه

- حروف انگلیسی رو هم همه رو میشناسه

- میتونه تا 10 بشمره (به انگلیسی)

- وقتی میگه: مامی ببین!... یعنی حتما باید ببینی و جواب سرسری هم اصلا قانع کننده نیست...

- جدیدا عاشق این شده که لخت بشه... بدون هیچ لباسی ...  یا برقصه یا بشینه و تلویزیون نگاه کنه... وقتی جیم میشه و میره طبقه بالا میفهمم که داره شلوارشو درمیاره و بعدشم میاد و از من میخواد که بلوزشو دربیارم... منم سخت نمیگیریم و میذارم راحت باشه..

- ناخن دستشو به راحتی میذاره که کوتاه کنم ولی پا نه!! آخه میگه قلقلکم میاد..

- از تاریکی هم اصلا نمیترسه ... شبها حتی اگه چراغهای طبقه بالا خاموش باشه.. خودش میره دستشویی و میاد پایین.. و از اینکه میبینه بعدش ما تحسینش میکنیم...  لذت میبره..

- تو اسباب بازی فروشی... حتی اگه یه اسباب بازی رو خیلی خیلی هم بخواد... وقتی بهش بگم گرونه یا نمیتونم برات بخرم و براش توضیح بدم... قانع میشه و ازش میگذره.. و فقط به نگاه کردن کفایت میکنه.. بعضی وقتها که خیلی گیر میده... میگم: من که پول ندارم.. شما اگه پول داری خودت برو حساب کن... بیچاره هم مجبور میشه بذارتش سر جاش... (البته ناگفته نماند که به موقعش کلی هم اسباب بازی براش میخریم..)

- با تلفن هم اصلا دوست نداره صحبت کنه..

- هنوز نمیتونه خودش غذا بخوره و حتی اگه گشنشم باشه و غذا هم مورد علاقش باشه وقتی بخواد خودش بخوره.. قید غذا خوردن رو میزنه یا میگه: شما بده..

-شلوارشو خودش میتونه بپوشه یا دربیاره ولی هنوز نمیتونه بلوزشو دربیاره یا بپوشه

- وزنش 12 کیلو و 800 گرمه

- صورتش اندازه کف دست منه (البته با انگشتهای باز)خنده

- تمام اجزای صورت و بدن رو به انگلیسی میدونه..

  

کلا بچهء خیلی خیلی خوبیه...

- فقط وابستگی شدیدش منو کلافه کرده... و اینکه اصلا نمیتونه تنهایی بازی کنه و من حتما باید حضور داشته باشم...

- پشت کامپیوتر نشستن هم اکثرا با اعمال شاقه است و مانی قر میزنه و من کارمو انجام میدم.. اکثرا هم دست راستمو که دارم با موس کار میکنم میکشه تا نتونم کاری بکنم.. یا اینکه یکهویی موس رو میگیره و فرار میکنه.. البته اکثرا موقعی میام که خواب باشه..

- بعضی وقتها موقع کار کردن و ظرف شستن .. آقا یهو هوس بغل کردن میکنه و میگه بریم روی مبل منو بغل کن...

- نشستن روی مبل هم که کلا نشینم بهتره.. چون تا بشینم و یه کتاب دستم بگیرم.. انقدر از سروکولم بالا میره و رو کتاب جفتک و وارو میندازه که قیدشو میزنم و میرم دنبال کارم.. حالا هر کسی هم که باشه فرقی نمیکنه ... آقا دوست داره با من کشتی بگیره و از سرو کول من بالا بره...

- خواب شبشم که بزرگترین معضله (فعلا).. تو نکات بالا بهش اشاره کردم ...با وجودی که یکساله جاشو عوض کردم و تو تخت خودش میخوابه.. هنوز عادت نکرده...

 این یعنی آرامش بی آرامش..

ولی با اینهمه بی نهایت دوستت دارم و عاشقانه میپرستمت..

  

پ.ن:   عکسهای تولد رو تو پست بعدی میذارم..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٦ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

روز شنبه و یکشنبه مهمون داشتیم.. از دوستان بابایی ... که یه پسر 7 ساله هم داشتند به اسم امیر حسین... بعد از مدتها مهمونداری چسبید....

مانی هم کلی روحیش عوض شد و کلی سر به سر امیرحسین میذاشت.. و اون بیچاره کلی از دستش کلافه شده بود...

البته اینم بگم که بچم کلی هم احساسی و مهربونه... همش امیرحسین رو بغل میکرد و میگفت: دوستت دارم..

البته این کار همیشگیشه... روزی صدبار منو بغل میکنه و میگه: دوستت دارم..قلب

بچه ها در حال خوردن بستنی و فیلم نگاه کردن..

اینم تفاوت بچهء کوچیک و بزرگ: مانی هنوز لباسشو عوض نکرده و صبحانه نخورده به امیرحسین میگه توپ بازی کنیم... ولی امیرحسین دست به کمر مقاومت میکنه و میگه: وقت صبحانه است.. نیشخند

بازی بچه ها تو محوطه جلوی خونه.. البته مانی ساز خودشو میزد و امیرحسین بیچاره رو قال میذاشت.. از دست این مانی.. آخرشم امیرحسین از دستش عصبانی شد... عصبانی

 

اینم رنگ کردن مانی جونم... من نوشتم و اون رنگ کرد.. تمام سعیشو میکرد که بیرون از خط رنگی نشه.. ولی نشد.. البته همینشم خیلی خوبه نیشخند   

و آخرشم یه فیلم... از یه بچهء گرسنه ولی حرف گوش کن.. بعد از حمام.. قلب


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

  

یه خبر مربوط به پرشین بلاگ: شنیدم که آقای بوترابی رو دستگیر کردن!... این وبلاگ رو بخونید...

 http://sheydayan5.persianblog.ir/

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۳ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

این مشکل گذاشتن فیلم با توجه به ف.ی.ل.تر بودن اکثر سایتها تو ایران هم واسه خودش معضلیه...

من هم یه مدت مشکل آپلود کردن فیلم داشتم ... تو اینترنت سرچ کردم و سایت Dropshots رو پیدا کردم... کار کردن باهاش راحته ولی گذاشتن کدش توی پرشین بلاگ رو هر کاری میکردم جور در نمیومد.... تو اینترنت هم هرچی سرچ کردم هیچ جایی توضیح داده نشده بود تا اینکه آرزوجون (مامان آرش) به دادم رسید....

منم واسه اینکه فکر میکنم ممکنه مشکل خیلی از مادرها باشه... توضیح کاملشو اینجا مینویسم: 

اول از همه بگم... توضیحات رو که می بینید اصلا نترسید... انجام دادنش خیلی خیلی راحته... شاید لازم نبود که خیلی مراحل رو بنویسم... ولی همه چیز رو نوشتم که دیگه هیچ ایرادی نباشه..

1) وارد سایت www.Dropshots.com بشید.

2) عضو بشید. (عضو شدن خیلی راحته- فقط چهار گزینه است که باید پر بشه-وقتی توی هر مستطیل رو پر میکنید.. اطلاعات چک میشه و بغلش باید یه تیک سبز فعال بشه)

3) بعد از این مرحله وارد صفحهء دیگه ای میشید که نوشته:

 Select your membership-Basic or Permium

4) قسمت Basic رو Select می کنیم.

5) بعد از این قسمت وارد صفحه دیگه ای میشید.. به هیچ چیزی کاری نداشته باشید و برید آخر صفحه روی No Thanks کلیک کنید..

6) صفحه جدیدی باز میشه ... که نوشته:

your Dropshot account is ready!

آخر همین صفحه نوشته:

 Go to your new account:

و جلوش نام اکانت شما نوشته شده... روش کلیک کنید.. حالا وارد اکانت خودتون شدید...

و حالا آپلود کردن عکس:

1) وقتی وارد اکانت خودتون شدید.... قسمت اول نوشته Upload photo & Video ... روش کلیک کنید.. وارد صفحه جدید میشید..

2) برای آپلود عکس حتما حتما باید Dropbox رو دانلود کنید.. پس روی Get Dropbox کلیک کنید..

3) بعد از دانلود Instal کنید.... بعد از Instal... صفحه Drobox باز میشه.. به علاوه اینکه عکس یک دوربین کوچک هم اون گوشه پایین سمت راست کامپیوترتون ظاهر میشه ... که هر وقت روش کلیک کنید صفحه Dropbox ظاهر میشه...

4) حالا کاری که باید بکنید اینه که فیلم یا عکس مورد نظر برای آپلود رو بکشید و بندازید تو صفحه Dropbox... خود صفحه شروع میکنه به آپلود کردن عکس یا فیلم...

5) بعد که عکس یا فیلم آپلود شد ... خود به خود صفحه مربوط به اکانت شما باز میشه.. اگر هم نشد مشکلی نیست ... بالای همون صفحه Dropbox آدرس اکانت شما نوشته شده و راحت میتونید وارد اکانتتون بشید.. و عکس یا فیلم مورد نظر رو ببینید..

 

6) حالا گرفتن کد عکس یا فیلم: روی فیلم کلیک میکنید.. زیر کادر مربوط به فیلم... باید روی Blog کلیک کنید..

7) تو صفحه مورد نظر باید Embed code رو بردارید...

 

حالا گذاشتن کد توی صفحه پرشین بلاگ:

1) وارد قسمت ارسال یادداشت بشید..

2) روی HTML (که در بالای صفحه... منوی ابزار... گوشه سمت راست) کلیک کنید

3) حالا کد رو past   و به روز رسانی کنید...

توی خود صفحه ارسال یادداشت... فیلم نمایش داده نمیشه... نگران نباشید... وقتی خود وبلاگ رو باز کنید یا نمایش وبلاگ رو بزنید... میتونید فیلم رو ببینید...

 

یک نکته: که برای خودم هم جالب بود.. توی فایرفاکس نه میشه فیلم رو دید نه کد رو... برای من که اینطوری بوده... بعد که با اینترنت اکسپلورر باز کردم.. همه چیز درست شد..

خوش باشید.. قلب

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٧ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

 عشق مامان دیگه یاد گرفته ژستهای قشنگ میگیره... خدا رو شکر از عکس گرفتن هم فراری نیست... مگه مواقعی که شیطنتش گل گنه و مواقع حساس.. شیطان

 یکبار شوی مایکل جکسون (خدا بیامرز) رو  دیده... حالا عاشق مایکل جکسون شده... بهش میگه: "مایک"!

حتما هم موقع رقصیدن باید گردنبند گردنش باشه... مثل "ساسی مانکن"... خدائیش بچه ها چقدر دقیقن و البته چیزهایی که زیاد جالب نیست رو زودتر یاد میگیرن...

 

این ویدئو مربوط به شعر خوندن مانیه... البته یه تیکه کوچولو... این ویدئو در همون مواقع حساس گرفته شده که آقا راضی نمیشد شعر بخونه...نیشخند

 خیلی از این شعر خوشش میاد... که البته خودشم دستکاریش کرده.. نیشخند

تو ناز میکنی..... من ناز میکشم... من نازی میکنم! این مکتب کیه؟؟ مانی!!!!


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

 

امروز من و مانی وقت دندانپزشکی داریم برای چکاپ.. مانی اولین باره که میخواد چکاپ بشه... و مطمئنم که کولی بازی درمیاره... خدا به خیر بگذرونه..

جدیدا به زخم شدن بدنش کلی حساس شده.... مثلا دیشب داشت روی مبل میشست که یکدفعه متوجه شد زیر انگشت شصت پاش یه کمی پوست شده....

وای اگه بدونین چیکار کرد... اشک میریخت گوله گوله... هی هم میگفت: مامی درستش کن...

ازش پرسیدم مگه درد داره ... گریه میکرد و میگفت نه!!!!!!!!!!!

وای خدا اون گریه میکرد منم غش کرده بودم از خنده.. خنده اصلا نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم.... آخرش هم روی پاش یه پارچه انداختم که نبینتش و بهش گفتم که پای منم اینجوری شده... بعدش آروم شد..

ولی هر وقت چشش میخورد بهش دوباره گریه میکرد...

امان از دست این بچه ها..

آخر نوشت: از دندون پزشکی برگشتیم... اول من رفتم برای معاینه که فهمیدم دستیار آقای دکتر یه خانم مهربون ایرانیه به اسم "لیا" ... خدا رو شکر دندونم مشکلی نداشت... بعدش نوبت مانی شد..

مانی رو بردم تو... با هم نشستیم روی میز معاینه... آقا مانی تا وارد اتاق شد شروع کرد به گریه و زاری... هرچی باهاش صحبت کردم آروم نشد...

بعد همون خانم مهربون باهاش صحبت کرد و آینه دندونپزشکی رو نشونش داد و گفت آقای دکتر کاریت نداره و فقط میخواد دندونهاتو بشماره...

اونم مثل بچه های خوب گوش کرد و تا آخر جیکش در نیومد...

منم دو تا شاخ گنده درآوردم و کلی از خودم ناامید شدم... آخه حرف من و اون خانمه فرقی با هم نداشت ولی نمیدونم چرا مانی با حرفهای من آروم نمیشد؟؟؟!!!...

فکر کنم برم خودمو بکشم بهتر از این ننگه.. گریه

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱٦ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

بگذریم از اینکه این روزها با این خبرهای جور و واجور دل و دماغی واسه آدم نمیمونه... ولی به هر حال اینجا وبلاگ مانیه و من قراره از خاطراتش بنویسم:

شنبه بعدازظهر راه افتادیم به سمت کمبریج (2 ساعت و نیم از Swindon طول میکشه تا برسی به کمبریج).. و یکشنبه بعدازظهر برگشتیم خونه...

رفتیم خونه عمو بهزاد و خاله بهاره... اونجا هم اخبار ایران رو چک میکردیم و حرص میخوردیم..

اول از همه رفتیم دانشگاه کمبریج... خیلی قشنگ بود.. کلا کمبریج شهر قشنگیه..

این یه نمایی از دانشگاه..

اینجا هم داخل دانشگاه که واقعا قشنگه..

یه درخت پر از گلهای سفید... که همه باهاش عکس گرفتیم ... مانی هم که تا حالا به زور ازش عکس گرفته بودم... تا دید ما داریم عکس میندازیم.. مثل ما اومده شاخه رو گرفته و خودش پیشنهاد داده ازش عکس بگیرم..

یکشنبه هم کلی داخل شهر و اطرافش و سمت رودخانه Cam پیاده روی کردیم و نهار برگشتیم خونه ...

بعد از اون پیاده روی طولانی حسابی گشنمون شده بود... اینم نهار خوشمزه ما که مانی خیلی دوست داره و 2 تا همبرگرو خورد... (البته تلافی روز قبلشو درآورد)

کلی هم از تو باغچهء عمو اینا توت فرنگی تازه کندیم و خوردیم.. جای همتون خالی..

بعد از نهار هم مانی که بدخواب شده بود.. اونقدر اذیت کرد و گریه کرد... که زود (یعنی ساعت حدود 4 نیشخند) برگشتیم به سمت خونه... و این هواپیما رو هم علیرغم مخالفتهای من و باباش... تونست با گریه صاحب بشه و بیاره خونه... البته من بعدا حتما پسش میدم..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس