یک روز گرم تو استخر بادی با یه دختر خوشگل... قلب

مثلا میخواستم نحسی پست قبلی رو از بین ببرم... بعد دیدم این پستمم بدآموزی داره.. آخه پسر و دختر (اونم از نوع خوشگلش) با هم تو استخر چیکار میکنن آخه... من ادب بشو نیستم.. امیدوارم مانی بزرگ شد این پستهای اینجوری رو نخونه...  نیشخند

تازه رفته بودن تو استخر که یه زنبور اومد و لپ رومینا گلی ما رو نیش زد... ما هم بدو بدو الکل زدیم و پیاز گذاشتیم.. ولی خب رومینا گلی تو این هیروبیر ماست میوه ای میخواست بخوره... قربونش برم.. با یه دستش لپشو میمالد.. با یه دستش ماست میخورد.. ماچ (از این صحنه عکسی در دسترس نمیباشد.. لطفا به گیرنده های خود دست نزنید)

بعد از رفتن رومینا مانی هنوز مشغول بازی بود... اصلا نفهمید اونها کی رفتن... بعد که بازیش تموم شد و به اصرار برای نهار آوردمش تو خونه ... تازه پرسید: رومینا اینا رفتن؟

قربونش برم.. بچم خیلی با احساسه!... خنده

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

داشتیم از تو خیابون رد می شدیم که سروصداشون توجه ما رو جلب کرد.. یه فستیوال بود.. !!

شما هم ببینید..

دوتای دست راستی هر دوتا آقان و دوتای دست چپی (همون بلوز سبزه و آبیه) هر دوتاخانمن... (فهمیدین فستیوال چی بوده دیگه؟) نیشخند

کلی صحنه های دیگه هم بود که نمیشه اینجا گذاشت...

نمیخوام بگم کارشون درسته یا غلط (که حتما غلطه نیشخند) ... فقط مطمئنم ماها چندشمون میشه.. حتی از دیدنشون اوه

بی خیال.. ما را با دنیای اینها کاری نیست..

مانی جونمو عشقه که این وسط صاحب یه تفنگ حباب ساز شده بود و ازش لذت میبرد..

پ.ن: خدا رو شکر مانی حالش بهتره و گرفتگی بینیش بهتر شده ولی اون ورم غدد لنفاوی هنوز سرجاشه... امیدوارم زودتر خوب بشه.. گریه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٦ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دوست داشتم اون موقع این دکتر احمقو! بگیرم خفش کنم...

هی بهش میگیم باباجان... این بچه نمیتونه نفس بکشه.. حالش اصلا خوب نیست.. غده لنفاوی گردنش (هر دو طرف) عود کرده...

همیشه با دهن نفس میکشه... میگه هیچیش نیست...

آخرشم به اصرار ما سینه و گلوشو چک کرد..

دیشب مانی من خیلی بد خوابید.. اصلا نمیتونست نفس بکشه..

اکثرا اینطوریه.. با دهن نفس میکشه.. دیشب که افتضاح بود...

امروز قراره دوباره ببریمش دکتر و بگیم که یه دکتر متخصص به ما معرفی کنه..

اینم از سیستم پزشکی گند اینجا... اول باید دکتر عمومی ببینتت.. بعد اگه دلش خواست معرفیت کنه به دکتر متخصص...

امیدوارم مشگل پولیپ.. یا لوزه سوم نباشه...

بعداَ نوشت: از مطب برگشتیم... جناب آقای دکتر وقتی نفس کشیدن مانی رو دیدن و بعد از اینکه بابایی گفت که مانی شاید لوزه سوم (Adenoid) داشته باشه... ما رو معرفی کرد به یه دکتر متخصص و نوشت فوری!!!!

حالا ببینیم کی بهمون وقت میدن.. چون نوشته بود فوری!!! غیر فوریش معمولا یکماهی طول میکشه..

 بازم بعداَ نوشت: سیستم پزشکیشون بخوره تو سرشون.. نامهء فوری بردیم.. وقتمون شد دو ماه دیگه.. فکر کنم اگه فوری نبود زودتر وقتمون میشد.. گریه

 پـــــس:

همچنان اگه دکتر متخصص خوب ایرانی تو لندن سراغ دارین .. حتما به من معرفی کنید.. قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

شنبه ای که گذشت رفته بودیم Brean Leisure park که یکساعت و نیم از سوئیندن فاصله داره... جاتون خالی خیلی خوش گذشت.. هم دریا داشت.. هم کوه داشت.. هم زمین بازی بزرگ... هم استخر روباز ...

البته دریاش به قشنگی دریای ایران نیست و اجازه شنا کردن هم نداشتیم.. من که زیاد خوشم نیومد.. (البته کلا از دریا زیاد خوشم نمیاد)نیشخند

مرکز خرید هم داشت که متاسفانه زیارتش نکردیم..  آخه به اینجاش که رسید.. مانی قرزدنهاش شروع شد و سر من بی کلاه موند..کلافه

ولی قسمت کوهنوردیشو خیلی خیلی بی نهایت دوست داشتم... (البته هنوز ماهیچهء پای من و بابایی گرفته و درد میکنه.. ورزشکار که باشی همینه دیگه نیشخند)... اول که میخواستیم از کوه بریم بالا دو دل بودیم.. ولی بعدش دل و زدیم به دریا و رفتیم بالا... جاتون خالی... عالی بود... دورتا دور دریا بود... این قسمتش واقعا لذتبخش بود و تا حالا همچین جایی رو ندیده بودم به این قشنگی..

کوه و دریا کنار هم واقعا منظره قشنگی رو ایجاد کرده بودن که اصلا و ابدا تو عکسها قشنگیش پیدا نیست..

بعد از کوهنوردی هم وقت نهار بود.. چون شلوغ بود غذا دیر حاضر شد.. مانی هم تا غذا بیاد.. حسابی نوشابه خورد..

بعد از نهار هم زمین بازی...

از همون اول که وارد زمین بازی شدیم.. مانی از این خوشش اومده بود و هی میگفت: کاترپیلار سوار شیم.. منم چون خوشم اومده بود.. من و مانی دوتایی سوار شدیم.. نیشخند

قسمت قایقش هم عالی بود.. متاسفانه فقط واسه بچه ها بود.. نیشخند

طبق معمول مانی تو راه برگشت.. خوابید تا خونه.. و واسه اینکه آفتاب چششو اذیت نکنه.. عینک زد.. قبل از عینک زدن کلی قر میزد که نور میزنه.. نمیتونم بخوابم.. بعد که عینکه رو زد سریع خوابید..

آخه بچه .. اینجوری عینک زدن جلوی نورو میگیره؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٩ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

بالاخره هوا آفتابی شد (ناسلامتی تابستونه اینجا) ... مانی هم تو حیاط واسه خودش با ماسه بازی سرگرمه.. حتما هم باید لخت بره تو ماسه ها... شونصد بار هم منو صدا میکنه.... بعد از ماسه بازی هم یه دوش آب گرم و بعد هم نهار..

می چسبه مگه نه؟! نیشخند

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٧ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دیشب موقع خواب ... مانی گفت براش لالایی بخونم..

منم خونـــــدم:

لالا لالا گل پونه ... بیا جونم که دل خونه

لالا لالا گل لاله... مانی جونم داره خاله

لالا لالا گل چایی... مانی جونم داره دایی

دیدم مانی صورتشو چسبونده به بالش و دستهاشو گذاشته رو چشاش..

گفتم باز داره مسخره بازی درمیاره..

باز خونـــــــدم:

لالا لالا گل لیمو.... مانی جونم داره عمو

که یهو دیدم مانی همچین با زجه شروع کرده به گریه کردن...

منم شکه شدم... البته به روی خودم نیاوردم ... آخه بچه ای که تا الان داشت از سروکول من بالا میرفت و میخندید... با یه لالایی داره اینجوری زجه میزنه..

از اون گریه ها بود که تا حالا ندیده بودم..

بعد آرومش کردم و براش یه لالایی شاد خوندم و خوابید.. جالب بود که تا ساعت هشت و نیم صبح خوابید و اصلا بیدار نشد..

البته ناگفته نمونه که با این لالایی که خوندم.. اشک خودمم دراومده بود..

دلتنگیه دیگه.. گریه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

وقتی اومدم اینجا از یه چیزش که خیلی خوشم اومد این بود که مرداشون اصلا حیز نیستن و حتی وقتی بهت لبخند میزنن احساس خوبی نسبت بهشون داری و میفهمی که از روی حیض بودنشون نیست.. (البته مردهای انگلیسی... نه خارجیها نیشخند)

حالا یه خاطره تو همین مورد بگم:

مامان رومینا ... تقریبا یکماه پیش ... قبل از سفرشون به ایران... اومد خونمون که صورتشو بند بندازم...

بهش گفتم: اتاق تاریکه .. هوا هم خوبه.. بیا بریم تو حیاط پشتی صورتتو بند بندازم..

حیاط پشتی ما اونورش یه تپه است که یه راه باریکی داره که گه گاهی یه نفر از اونجا رد میشه... و از اون بالا تو حیاطمون کاملا مشخصه..

داشتم صورتشو بند مینداختم که دیدم یهو مامان رومینا داره میخنده...

نگاه کردم به زاویه دیدش.. دیدم یه پسر جوونی داره رد میشه و دیده ما داریم یه کاری میکنیم... ولی خب اینا که بند انداختن ندارن که بدونه ما داریم چیکار میکنیم... داشت نگاه میکرد .. اونم با دوتا شاخ دراومده...

من که نگاش کردم هل شد... گفت های!!! Hi ... منم با تعجب گفتم: های... بعد تا از اونجا رد شه... بیچاره هی میگفت.. های.. خنده

 فکر کنم از اینکه داشت نگامون میکرد شرمنده شده بود ... حتما پیش خودش فکر کرده بوده ما "لز - نیم" ... داریم یه کارهایی میکنیم..

وای چقدر از دست اون و خودمون و به حالتمون خندیدیدم.. خنده

بعدش فکر کردم خدائیش اگه تو ایران بود... به جای اینکه اون طرف از نگاه کردنش شرمنده بشه.. ما باید بساطمونو جمع میکردیم و میومدیم تو خونه.. عجب دنیاییه.. چشمک

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۳ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دیشــــب:

* یه پرده ضخیم و گل گلی نیشخند با نظر مانی... تو اتاقش نصب کردیم.. آخه پرده اتاقش نازک بود و صبح کله سحر اتاقش روشن میشد..

* رومینا گلی و مامان و باباش که یک ماه رفته بودن ایران.. دیشب اومدن خونمون و کلی چیزهای خوشگل برای ما و مخصوصا مانی آوردن (دستشون درد نکنه)

* مانی دیروز اصلا خوب غذا نخورد.. شام هم نخورد... شبشم با رومینا همش بازی کرد و البته یه کمی هم دعوا و گریه... ولی از صبح خوشحال بود که رومینا میخواد بیاد خونمون...

* شب موقع خواب... از مانی پرسیدم که تو اتاقت کجاش دوست داری بخوابی؟؟

گفت: پایین (پایین تختش).... منم جاشو درست کردم و گردنبندمو به درخواست خودش گذاشتم گردنش و اونم ازم تشکر کرد که گردنبنمدمو دادم بهش.. بعد گفت: ببین.. مامی شدم!!!!... و خواست که بغلم کنه و بخوابه... گفتم: عزیزم میدونی که گردنم درد میکنه (واقعا هم درد میکنه و دروغ نگفتم).. بعد پشتشو یه کمی ماساژ دادم و خوابید...

ساعت 11 شب خوابید تا ساعت هفت و نیم صبح و صبح هم اومد و تو تخت ما خوابید.. هورا

امیدوارم این روال ادامه پیدا کنه... آخه خیلی لذتبخشه.. نیشخند

و امـــــــــــا یه چیــــــــــــز دیگه:

چند وقت پیش که مانی داشت تو محوطه جلوی خونمون بازی میکرد... یکی از بچه های همسایه که فکر کنم یه چند ماهی از مانی کوچیکتره.. دو سه باری زد تو سر مانی...

مانی هم فقط داد میزد: نکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن و با گریه اومد پیشم و بهم گفت که منو میزنه... (میدیدم که مانی چقدر اون لحظه تو فشاره و وقتی داد میزنه رگ گردنش بلند میشه و حسابی قرمز میشه)کلافه

منم گفتم عزیزم.. ببین خیلی ازت کوچیکتره... حالیش نمیشه که کار خیلی بدیه این کار... (البته توی دلم به خودم لعنت میفرستادم که چرا نباید بدونم الان باید چیکار کنم؟)

گفت: منم میزنم....

گفتم: نه عزیزم.. شما هم اگه بزنی کار بدی کردی...

این گذشت تا دیشب... با رومینا هم همین داستان بود..

یکبار موشو کشید.. صورتشو چلوند... هلش داد.. ماسه ریخت تو صورتش (البته بازم میگم این کار رومینا از روی بچگی بوده و نه از روی قصد و قرضی و اصلا از دست رومینا عصبانی نشدم و همچنان دوستش دارم قلب) البته مانی هم شیطنتهایی میکرد و مثلا در رو... روی رومینا میبست و اون بیچاره رو به گریه مینداخت... الان هم قصدم از گفتن اینا فقط اینه که بدونم چیکار باید بکنم.. 

ولی مانی بازم فقط داد میزد: نکــــــــــــــــــن و با گریه میومد سمت من.. و من باز حرفی نداشتم برای گفتن جز اینکه: خب عزیزم دارین بازی میکنین ... بازی کردن این چیزها رو هم داره...

هنوز واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.. گریه

آخر شب که رومینا اینا رفتن... داشتیم میومدیم بخوابیم که با بغض به من گفت: مامی! رومینا منو هل میداد... ناراحت

دلم کلی براش سوخت گریهو گفتم بازم بیام بپرسم: چیکار باید بکنــــــــــــــــــــــــم؟؟

قدردانی نوشت1: ممنون خاله ریزه عزیز.... بابت کادوی تولد مانی و اون کارت قشنگ و نازی که همراهش بود .... جالب بود که بالهای کفشدوزک باز و بسته میشد.. منم با اجازه کندمش شیطان چسبوندم به یخچال تا همیشه ببینیمش... مانی هم میگه: شبیه یخچال عموجون حسام شده.. تعجب این بچه ناقلا همه چی یادشه..

دستتون درد نکنه...مثل همیشه خیلی خوب هم بسته بندی شده بود... عالی... تشویقتمام قسمتهای سریال خونه مادربزرگه... مانی هم نبینه... من همشو میبینم.. نیشخند

فقط نتونستم ازش عکس بگیرم..

آخه مثل اینکه بستتونو از ایران که داشتن میاوردن (مامان رومینا) قاب سی دی ها توی بار شکسته.. هم شربت هم یه گوشهء بستهء سی دی ها (خدا رو شکر سی دی ها سالم بودن) و شربت ریخته بود روش و تمام روبانها نوچ شده بوده و نمیشد عکس گرفت...

باز هم یکدنیا ممنون... کلی زحمت کشیدید.... ماچ

قدردانی نوشت2: بینهایت ممنون از آقای ح.برومند که با حوصله و گذاشتن وقت... سعی در حل کردن مشکلات مانی دارن... که البته ظاهرا موفق بودیم.. قلب و ازشون میخوام که اگه میشه... ایندفعه هم به من کمک کنن..

 اینم جواب سوالم: (باز هم ممنون از آقای برومند)

 در قسمتی از نظر قبلی گفتم سعی کنید اطلاعات شما از سن رشد مانی کمی جلو تر باشه!!!!تا بتونید درست تصمیم بگیرید!!!نظر هر دوی شما درست بوده اما تلفیق هر دوتای انها مهم است!!!
ببینید مانی خودش بهتر می تونه از خودش دفاع کنه ولی چقدر لذت بخشه کتک بخوره وبتونه لحظاتی تو بغل شما باشه !!!!
این همون اصل اونها بدن من خوبم است که در ذهن بچه چرخ می زند.
نگران نباشید اینها همه دوره هایی از رشد کودک است که خود به خود رفع وهمانند سازی می شود!!
ولی شما می توانید به او یاد بدهید که باید خودش تصمیم بگیرد در این مواقع چه کاری بکند !!!! زدن دیگران هنر آموزشی نیست مانی خودش بهتر این کارها را بلد است!!! ولی چون نق نق کردن پاداشش آغوش ونوازش مادر است این را بیشتر دوست دارد!!!
پس هرزگاهی در آغوش کشیدن مانی توسط شما و مخصوصآ پدرش مهم است. مخصوصآ پدرش چون او رقیب مانی در تصاحب عشق مادر است تا زمان همانند سازی اجتماعی وی!!!!!!
این اتفاقات بستر رشد کودک است ما اگر در دنیای بازی آنها از عقل و شعور خودمان استفاده کنیم دنیای شیرین کودکی را به چالش می کشیم با آنها باشیم نه آنها با ما!!!!! نیاز آنها را به سمت ما می کشاند!!! هل دادن ما معنایی ندارد!!!
ببینید شما فقط می توانید پدر و مادر دوست مانی را با حالتی کاملآ محترمانه و نزدیک به دنیای کودکانه متوجه اتفاقات بین بچه ها کنید!!! تا اگر مانی هم کاری کرد (مقابله به مثل) آنها متوجه علت آن شوند!!! و از این واکنش ناراحت و دلگیر نشوند و بدانند این خاصه این دنیای بچه هاست.
موفق باشید

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۳ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

امان از دست خوابیدن مانی... امون منو بریده ... اصلا شبها خوب نمیخوابه... یعنی وقتی میبرمش تو تختش راحت میخوابه ... ولی نصفه شب خیلی بیدار میشه و همش منو میخواد...کلافه

خوب بودا... تا صبح میخوابید... نمیدونم یهویی چی شد که دوباره بد میخوابه..

نمیدونم واسه اینه که پرستارش دیگه نمیاد؟؟؟ یا اینکه رومینا اینا (دوستش) الان یکماهیه که رفتن ایران و نیستن؟؟؟؟ یا اینکه یک شب تا صبح پیشم خوابید بدعادت شد؟؟ (که این نمیشه.. آخه ایران که بودیم یک ماهی همش پیش من میخوابید و بعد از برگشتنمون اصلا عادت نکرده بود)........ یا چی؟؟؟؟ نمیدونم..

تمام راه حلها رو هم امتحان کردم...

1) گفتن شاید واسه سی دی ها باشه.... یه چند روز سی دی نذاشتم... باز همون بود!

2) گفتن شاید روز خسته نمیشه واسه همین خوب نمیخوابه... خستش کردم... مثلا دیروز ظهر نخوابید... همش بازی کرد...  شب هم وقتی خوابید تا صبح فکر کنم یه هفت باری بیدار شد...بدتـــــــــــــــــــــــــر شده بود...!

  آخرش مجبور شدم پیش خودم بخوابونمش ... اونوقت راحت خوابید... تو خواب عمیق بود... صبح همین که خواستم یواشکی بلند شم... آقا زودتر از من از جاش بلند شد..

اصلا واسم تجربه شده هر وقت که روز نمیخوابه یا خسته تر میشه بدتره... هم بد به خواب میره... هم اینکه دائم بیدار میشه...

3) سعی کردم با یه عروسکی عادتش بدم که شبها با اون بخوابه... گفتم مواظب همدیگه باشین.. بعد بخوابین... اصلا نمیشه... مانی اصلا به عروسک علاقه ای نداره..

4) قبل از خواب حمومش کردم... باز بدتر شد... آخه مانی وقتی حموم میره تازه سرحال میشه و خوابش میپره..

5) بعنوان بازی میریم تو تختش و بعد از بازی کردن میخوابونمش... باز همونه!

6) واسش شعر یا داستان میخونم ... که اصلا نمیزاره و خوشش نمیاد ...

7) یه مدت عادت داشت بغلم میکرد و میخوابید ... الان که دیدم اینجوری شده سعی کردم وادارش کنم خودش بخوابه... بازم اثری نداشت و همچنان باید بچسبه به من تا بخوابه!

8) گفتن زمان خوابش منظم باشه... منظمه... معمولا دیگه 10 و نیم میخوابه.... مشکل اینه که مانی توی خوابیدن مشکلی نداره... مشکلش اینه که وسطهای شب خیلی بیدار میشه...

9) تو خونه هم خدا رو شکر هیچ وقت جر و بحث نداریم و رابطه من و همسرم خوبه..

10) شبها که بیدار میشه بهش میگم: ببین بقیه بچها الان خوابن... منم خستم  میخوام بخوابم... من همینجام... مواظبتم............. باز تاثیری نداره و حتما باید بغلم کنه و بخوابه... منم بعد از خوابش یواشکی جیم میشم... ولی نیم ساعت نشده دوباره صدام میکنه..

11) سعی کردم با جایزه وادارش کنم دیگه بیدار نشه... ولی بیدار میشه و میگه جایزه نمیخوام... !

12) سعی کردم با تهدید (مثلا اینکه گفتم: دایناسوری که رو دستته پاک میکنم.. یا سی دی هاتو قایم میکنم) بخوابونمش... ولی از رو نمیره ... میگه: خب پاک کن یا قایم کن.. ولی بیا رو بالش من بخواب!

خیلی کارها کردم که یادم نمیاد...

13) نصفه شب که بیدار میشه سعی کردم دیگه پیشش نخوابم گوشهء تختش میشینم تا بخوابه... ولی یه جوری دستش یا پاش یا سرش باید با من تماس داشته باشه تا بخوابه..

14) نمیدونم چیکار کنم... دیگه کلافه شدم.. میخواستم تختشو بیارم کنار تخت خودمون بذارم... تو اینترنت سرچ کردم ... دیدم همه جا نوشته که اینکارو نکنین چون وابستگی بچه بیشتر میشه و فقط یک جا نوشته بود که مشکلی نداره...

نمیدونم چیکار کنم..

میدونم که باید یک راهو انتخاب کنم و تا تهش مقاومت کنم.. البته همه این راهها رو طولانی امتحان کردم... ولی نصفه شب که آدم خوابش میاد تو فکر اینه که بچه زودتر بخوابه و دیگه مخش کار نمیکنه...

آخه مانی به هیچکدوم از این راهها حتی برای یکبار هم جواب مثبت نداده...

 تو رو خدا اگه میتونین راهنمائیم کنین... شب که خوب نمیخوابیم.. روزش هم من.. هم مانی...  اصلا سرحال نیستیم.. مثل خروس جنگی میشیم.. نیشخند

بعداً نوشت: دیشب تو اتاق مانی.. بعد از مسواک زدن و روشن شدن چراغ خواب برای اولین بار

مانی: مامی! برای چی چراغ خواب روشن کردی؟؟؟

من: واسه اینکه همه جا روشن باشه و شما نترسی

مانی: از چی نترسم؟

من: نمیدونم عزیزم.. از چی میترسی؟

مانی: از Pig (خوک) (فکر کنم چهار ماه پیش تو یه برنامه تلویزیونی شاید واسه 5 دقیقه یکسری آدمهایی رو دیده بود که شبیه خوک شده بودن و واقعا زشت بودن و منم بهش گفته بودم هر بچه ای که کسی رو بزنه یا کار بد بکنه این شکلی میشه و سریع کانال رو عوض کرده بودم)

من: عزیز دلم اونها همه الکی بودن و اصلا وجود ندارن... تازه من همهء درها و پنجره ها رو قفل کردم و هیشکی نمیتونه بیاد تو... تازه اتاقتم امروز قشنگ جارو کردم و هیچی توش نیست... حالا عزیزم از عروسکهات کدومشونو دوست داری پیشت بخوابن؟؟

مانی: اوووووووووم... اون هاپوئه..

من: عزیز دلم میدونی خوکها از هاپوها میترسن... اگه شبها با هاپوت بخوابی اونها میترسن و اصلا نیمان اینجا... اگر هم بیان هاپوت هاپ هاپ میکنه همه فرار میکن...

مانی: خیلی آرومتر از همیشه خوابید...

و فقط 3 بار بیدار شد.. و با حضور من باز دوباره با هاپوش آروم خوابید..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

یکشنبهء پیش با امیرحسین و مامان و باباش (دوست بابایی) رفته بودیم London Aquarium... واقعا بزرگ بود و پر از ماهی.. هرچی که دلت بخواد... (البته دلفین نداشتن گریه)

مانی هم خیلی بهش خوش گذشت... خیلی خیلی خوشش اومده بود... ولی امیر حسین خیلی خوشش نیومده بود.. فکر کنم بچه کوچیکترها این جور جاها رو بیشتر دوست داشته باشن..

بخش کوسه هاش خیلی پرطرفدار بود و واقعا جذبشون آدمو میخ میکرد..

یه قسمت هم بود که زیر پات شیشه دوجداره بود و زیرش کوسه ها میچرخیدن... با اینکه میدونستیم مطمئنه باز هم میترسیدیم روش راه بریم..نگران

خیلی ماهیهای قشنگی داشت ولی همش اعلام میکردن که با فلاش عکس نگیرین و بدون فلاش هم که عکس گرفتم خیلی جالب نشدن...

نمیدونم چرا میگفتن با فلاش عکس نگیرین... خودم حدس زدم شاید واسه چشم ماهیها میگن.... منم ترجیح دادم قانون رو رعایت کنم تا اینکه بخوام عکسهای خوشگل بگیرم.. نیشخند (البته یه جاهایی از دستم درمیرفت... آخه دوربین رو که روشن میکردم یادم میرفت فلاشو خاموش کنم بعد عکس بندازم نیشخند

تو این قسمت هم میذاشتن به ستاره های دریایی دست بزنی.. البته مانی رو هرکاری کردیم دست نزد..

اینم اولین نقاشی رو دست مانی.. خودش انتخاب کرد که دایناسور باشه.. بعد از نقاشی همش دستشو بالا نگه میداشت که یه وقت خراب نشه... بعد از اینکه براش توضیح دادم که این یک هفته میمونه و حتی اگه حموم هم بری خراب نمیشه... دیگه  خیالش راحت شد..

اینم بازی مانی و امیرحسین با اسباب بازی که خریده بودن

این حباب خوشگل رو هم من واسه خودم خریدم که یادگاری بمونه..

 

بعدا نوشت (دوماه بعد..مهرماه): این عکس حبابی که بالا هست و خیلی دوستش داشتم.. آقا مانی با اجازتون انداخت پایین و شکست.. (اولش ناراحت شدم.. ولی بعدش گفتم فدای سرش)قلب

شبش که بابایی اومد trampoline که برای مانی خریده بودیم درست کنه.. زانو میزنه رو یه تیکه از شیشه هاش و پاش زخمی میشه... با اینکه کلی همه جا رو جارو کرده بودم نمیدونم این تیکه شیشه چرا جامونده بود..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٦ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

می بینین چه پرکار شدم.. پشت سر هم آپ میکنم... آخه میترسم بیات بشه..نیشخند

جوگیر شدن آقا مانی تو فستیواله Swindon mela (حسابی ذوق زده شده بودنیشخند)

 
Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

 

البته آهنگهاش همه رو سروجد می آورد..

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

شنبه و یکشنبهء این هفته جاتون خالی همش رفتیم ددر ... مانی هم خدا رو شکر همراهی کرد و بچهء خوبی بود.. دروغگو

روز شنبه برنامهء خاصی نداشتیم چون قرار بود بابایی بره دنبال رومیناگلی و مامانش اینا و از فرودگاه بیارتشون خونه که اونا زنگ زدن و گفتن که یک هفته بیشتر قراره ایران بمونن و هفتهء دیگه شنبه میان....

ما هم موندیم که کجا بریم که خدا خودش جور کرد...(آخه ما اصلا اهل خونه موندن نیستیم)....  همینطور که تو شهر میگشتیم دیدیم که یه فستیوال مربوط به آسیایی ها برگزار میشه... به اسم: Swindon mela

 

ما هم رفتیم اونجا و کلی خوش گذشت.. (جای همتون خالی) البته همش هندی بودن و از آسیایی های دیگه هیچ اثری نبود... نیشخند

یه فیل که با گلهای مصنوعی درست شده بود..

مانی با بادکنک گورخریش...

مانی و ماشین آتش نشانی.. انقدر گفت که مجبور شدیم قسمت راننده سوارش کنیم.. به قسمت شاگرد رضایت نمیداد.. کلافه

قربون اون انگشتهای کوچولوت برم من..

مانی در اوج! برای خوردن نهار.. نیشخند غذاهای هندی اونقدر تند بودن که نمیشد به مانی بدم... ولی خیلی بوی خوبی داشتن..

قسمت مجانی برای نقاشی روی پارچه.. بعد که خشک میشد میدادن که ببری.. ما نگرفتیمش.. آخه راهش دور بود و اگه میخواستیم با مانی دورباره برگردیم .. مکافاتی داشتیم..  

قسمت بنداندازون.. خنده 

موقع رقص هندی هم مانی تا تونست گریه کرد و قر زد... آخه میخواست از نرده ها بره اونور .. روی سن و برقصه.. هرچی میگفتم همینجا برقص راضی نمیشد...

یکشنبه هم رفتیم London Aquarium... تو پست بعدی عکسهاشو میذارم..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

آخه اینقدر توجه؟؟؟؟ واسه چی؟؟

واسه یه حلزون کوچولو؟! (که بعدشم با پاهای مبارک آقا مانی له شد)گریه

این آلوها رو ببین.. خوشمزه است نه!نیشخند

هیشکی دست بهشون نمیزنه... دقیقا پشت نرده های خونهء ما.. ولی ما به جای اینا... از وقتی که سبز بود تا حالا .. حسابی از خجالتشون دراومدیم.. نیشخند 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

  چیز خاصی نیست!

روش کلیک کنید و گوش کنید ... همین! (البته اگه دوست داشتید نیشخند)

 

نامهء بی جواب

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

این آنفولانزای خوکی (swine flu) هم بعد از 40 سال.... یادش افتاده که دوباره بیاد و همه رو زهر ترک کنه...

الانم که توی UK و خیلی کشورهای دیگه اپیدمی شده... خیلی ها کشته شدن ... تو شهر ما هم یکنفر کشته شده...

خدا به خیر بگذرونه..

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس