وای قربونت برم

بوووووووس

وای جیگرتو

بووووووووووس

عسل منیا

بوووووووووووووس

پسر خودمی

بووووووووووووووووس

میدونی چقدر دوستت دارم؟

بووووووووووووووووووووووووس

قربون دست و پای بلوریت برم نیشخند

بووووووووووووووووووووووووووووووووووس

و ادامهء بوسها

مانی کلافه شده... از زیر دستم در میره... آخه میخواد سی دی نگاه کنه...

ولی سریال بوسیدن ادامه داره...

آخرش با داد میگه:

بسه دیگه مامی!... انقدر خودتو لوس نکن.. تعجب

نکن بچه می افتی!

 (تقصیر خودمه.. هر وقت اون قربون صدقم میره.. من این جمله رو تحویلش میدم.. نیشخند)

البته در ادامهء صحبتش .. "شورشو درآوردیا" و "از این کارها نکن" هم به "خودتو لوس نکن" اضافه میشه..

مگه اینکه این بچه منو ادب کنه.. نیشخند

 

 پ.ن: برام دعوتنامه اومده که تو نظرسنجی از نفر آخـــر "اول" شدم.. نیشخند... حالا کیو باید جای خودم بفرستم؟؟؟؟ اگه خاله ریزه بره خوب میشه ها.. چشمک

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دیروز جای همتون خالی با رومینا و خاله الهام اینا رفته بودیم "بولینگ" ... خیلی خیلی خوش گذشت...

مانی خیلی این بازی رو دوست داشت.. کلی ازش لذت برد..

یکی دوباری هم با استفاده از میلهء کمکی توپ زد ولی بقیه رو اجازه داد که ما بزنیم... و بعدش برامون دست میزد.... بزنم به تخته خیلی بچهء خوبی شده بود و هم به ما و هم به خودش خیلی خوش گذشت..

اولش موقع تعویض کفشها (کفشهای مخصوص بولینگ) آقا مانی گریه زاری راه انداخت که اونم کفش میخواد.... من فکر کردم واسه بچه به این کوچیکی کفش ندارن.. واسه همین داشتم براش توضیح میدادم که کفش ندارن که خاله الهام گفت چرا واسه بچه ها هم کفش دارن... اونوقت بود که مانی با پوشیدن کفشها به جمع بزرگترها پیوست و کلی احساس بزرگی کرد.. {#emotions_dlg.e28}

فکر کنم اثرات جادویی این کفشه بود که مانی تبدیل شده بود به یه بچهء خیلی خیلی (بینهایت) خوب..

راستی مسابقه بین ما چهار نفر بود: حامد...من... استیون.. الهام

از اونجایی که خانمها همیشه مقدمن.... {#emotions_dlg.e28}

من شدم نفر اول (برنده.. مدال طلا) .... الهام دوم (مدال نقره) .. بعد حامد و بعد استیون..  {#emotions_dlg.e51}

بعد از بازی KFC حسابی چسبید... بعد هم رفتیم خونهء خاله الهام و تا حدودای 12 و نیم بودیم..

البته همهء اینا رو (بازی-شام) مهمون خاله الهام و عمو استیون بودیم.. (شیرینی ماشین جدیدشون)

دستتون درد نکنه.. حسابی افتادید تو زحمت... ایشالله همش چیزهای خوب خوب بخرید و به ما شیرینی بدید.. {#emotions_dlg.e28}{#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٦ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دنیا دنیا دوستت دارم..

امروز صبح بعد از اینکه مانی رو گذاشتیم مدرسه.. برای اولین بار بعد از 3 سال.. من و شوهرم برای 2 ساعت و نیم... تونستیم تنهایی و بدون استرس بریم بیرون و با هم باشیم...

شاید باورتون نشه ولی از دیشب همش واسه امروز لحظه شماری میکردم..

تو رو خدا مسخره نکنید... کسانی که ما رو میشناسن میدونن که ما همش درحال گردش و تفریح بودیم و یه دقیقه تو خونه بند نمیشدیم...

بعد از اومدن مانی (که دنیا دنیا دوستش داریم) ... باز هم میرفتیم بیرون و همش در حال گردش بودیم ... ولی خب همش اعصابمون خرد بود و اونجوری مثل قبل بهمون خوش نمیگذشت...

اما امروز این 2 ساعت و نیم متفاوت بود و یاد گذشته ها کردیم.. هرچند لحظه به لحظهء این دوساعت رو با یاد مانی سپری کردیم... 

هر بار که با مانی میرفتیم بیرون اولین خریدمون برای مانی بود... امروز هم ناخودآگاه اولین تصمیمی که گرفتیم این بود که برای پسر گلمون یه چیزی بخریم.. بعدشم زدیم زیر خنده... این وروجک تو این 2 ساعت هم نمیخواد دست از سر ما برداره.. خنده

یکربع هم زودتر رفتیم دنبال مانی و مانی از دیدن من و باباش که با هم رفته بودیم دنبالش حسابی ذوق زده شده بود و بهمون گفت: با هم دستهامونو بگیریم... خیلی این حالت رو دوست داره که من و باباش دستهاشو بگیریم و بعد با هم راه بریم...

منم بهش افتخار دادم و تو صندلی عقب ماشین پیش مانی نشستم تا خونه. نیشخند

 

مخصوص نوشت: ممنونم شوهر خوبم.. به خاطر همهء این روزهای خوبی که برامون میسازی قلبماچ

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٢ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

این ماه.... ماه عنکبوتها بود.. هرجا میرفتی یه عنکبوت جلوی روت سبز میشد.. نمیدونم این همه عنکبوت از کجا اومدن... مانی تا تونست عنکبوتها رو ترسوند شاید تعدادشون کم بشه.. ولی نشد که نشد.. نیشخند

میخورمتا!

بچم از بس سی دی های جور واجور نگاه میکنه.. جوگیر شده.. بیچاره فکر میکنه شیری.. پلنگی.. ببری.. خرسی.. اژدهایی.. ماموتی.. چیزیه.. حتما هم رو این نکته اصرار داره و به منم میگه که به اون اسامی صداش بزنم.. حالا صدازدن هیچی.. ادا درآوردنش منو کشته.. کلافه

این آقا مانی ما خیلی گرمایی تشریف داره.. هیچ جورابی به پاش و هیچ سوئیشرتی به تنش بند نمیشه.. نیشخند.. منم دیدم هوا سرده.. نمیشه جوراب نپوشه .. رفتم یکدونه از این پاپوشهایی که شکل شیر داره (که آقا خوشش بیاد) براش خریدم... باور کنین فقط یکبار پاش کرد.. اونم برای شاید یک دقیقه... بعد دیگه نگاشونم نکرد.. کلافه

شما که میدونید حریف من نمیشید.. چرا انقده زور میزنید

دیروز دیدم آقا مانی با ذوق و شوق صدام میکنه: مامی بیا ببین چی پیدا کردم!..

رفتم و دیدم چه قارچهای خوشگلی تو حیاط خونه دراومده..

ددی و مامی و مانی:D

اون بزرگه دَدیه... اون دومیه منم.. اون کوچولوئه هم آقا مانیه.. وای چقدر از دیدنشون لذت بردم..

اما آقا مانی در یک چشم به هم زدن و یک عمل متحورانه کمر آقای ددی رو نصف کرد و بعد هم من و خودشو له کرد... گریه (آخه بچه چرا تو انقده با احساسی گریه)

تو رو خدا قیافه رو ببینید.. منتظره عکس گرفتن تموم شه تا فکر شومشو اجرا کنه..

 پ.ن: هی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا ننویسم.. آخرش نوشتم..

هیچی برید به ما رای بدید دیگه وگرنه میگم مانی بیاد بخورتتونا.. چشمکماچ

اینم لینکش: http://persianweblog.ir/topblogs/topblogs.aspx

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

گفته بودم که مانی هر وقت مریض میشه.. سریع دماغش کیپ میشه و اصلا نمیتونه نفس بکشه... اکثرا هم تودماغی حرف میزنه...

چند وقت پیش به اصرار ما آقای دکتری که پیشش رفته بودیم براش عکس نوشت که ببینیم لوزه سومش بزرگه یا نه...

هفته پیش هم رفتیم و نتیجه عکس رو بهمون گفتن... خدا رو شکر مشکلی نیست و لوزه سومش معمولیه...

ولی نمیدونم این کیپ شدن بینیش به خاطر چیه؟ همین الانشم بینیش کیپه و آبریزش داره...

من که فکر میکنم به خاطر آلرژی باشه.. آخه داخل بینیشم قرمزه...

ولی چیکار کنم که این دکترهای احمق هیچی نمیفهمن... آخه مگه میشه دلیلی نداشته باشه؟؟؟ آخه وقتی بچه ای انقدر زیاد مشکل تنفس با بینی داره و آبریزش خب حتما دلیلی داره دیگه..

فکر کنم باید دوباره ببرمش دکتر و ایندفعه زوم کنم روی آلرژی ببینم چی میگن؟

پ.ن: عکسهایی رو که گذاشتم خودم خیلی دوست دارم... گفتم شما هم ببینید.. قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دیروز جاتون خالی رفته بودیم یکی از روستای های نزدیک سوئیندن به اسم Bibury که 45 دقیقه ای تا Swindon فاصله داره...

میگن!!!!! یکی از قشنگترین روستاهای انگلیسه... به نظر من هم خیلی قشنگ بود..

یه قسمت از روستا محوطه خیلی بزرگی داشت که محل پرورش ماهی بود و مردم میتونستن به ماهیها غذا بدن (البته غذاهایی که خودشون میفروختن) ...

یه قسمت هم داشت که وسایل ماهیگیری رو کرایه میدادن و ما هم شروع کردیم به ماهیگیری کردن... که کلی چسبید..

مانی هم تا تونست ماهیها رو فراری داد و برگ جمع کرد و رودخونه رو تمیز کرد... خنده

آقای مسئول اونجا به ما یاد داده بود که وقتی ماهی رو گرفتید باید با چوب بزنید تو سرش تا بمیره (بدترین قسمت)... مانی هم همه رو متوجه شده بود و تا اولین ماهی رو گرفتیم بدون اینکه کسی چیزی بگه.. سریع شروع کرد با چوب زدن تو سر ماهی بیچاره.. که بعد آقاهه به ما تذکر داد که بچه ها نباید این کار رو بکنن.. مشغول تلفن

یه آقایی که بغلدستمون واستاده بود.. نمیدونم چینی بود.. ژاپنی بود.. کره ای بود؟؟.. به هر حال چشم بادومی بود.. پشت سر هم ماهی میگرفت.. اما نمیدونم چرا ماهی های قسمت ما خیلی زرنگ بودن.. فقط طعمه رو میخوردن و در میرفتن.. هیچ تفاوتی هم تو طرز طعمه زدن ما با اون آقاهه نبود.. سوال

تو اون مدت هم ما تونستیم فقط چهار تا ماهی بگیریم.. که همونها رو 13 پوند از صاحب اونجا خریدیم و یه پولی هم دادیم پاکش کردن و جاتون خالی شب نوش جان کردیم. نیشخند

مانی جونم عاشق غذا دادن به قوها و اردکها شده.. البته یه لقمه خودش میخوره یه لقمه میده به این بدبخت بیچاره ها.. نیشخند

اینم یه قوی خیلی خیلی زیبا... قوی این رنگی تاحالا ندیده بودم.

اینم ژست مانوی... هر وقت میخواد ادای بچه های کوچولو رو دربیاره دستهاشو این شکلی میکنه.. (میمیرم برات گل خوشگلم) قلب

عسلم حسابی واسه خودش مردی شده... دیروز که رفته بودیم بیرون.. رفتارش کاملا فرق کرده بود.. از بودن باهاش لذت میبردیم.. دیگه از تفریحاتی که برای ما لذتبخشه لذت میبره و دیگه موقع گشتن و بیرون رفتن پایه شده اساسی.. ماچ یعنی یکی از اون "کـــِی میشه ها" به حقیقت پیوسته.. چشمک

 

 

بعداً نوشت: هفتمین جشنواره خیریه پیام امید.. حتما برید خوش میگذره

اینم لینکش.....: http://www.payamomid.com/

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۳ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

حتما این شعر  رو که برای بچه هاست، شنیدید؟

Twinkle, twinkle, little star
How I wonder what you are.
Up above the world so high
Like a diamond in the sky
Twinkle, twinkle, little star
How I wonder what you are!

When the blazing sun is gone,
When he nothing shines upon,
Then you show your little light,
Twinkle, twinkle, all the night.
Twinkle, twinkle, little star,
How I wonder what you are!

Then the traveler in the dark
Thanks you for your tiny spark;
He could not see which way to go,
If you did not twinkle so.
Twinkle, twinkle, little star,
How I wonder what you are!

اگر هم تاحالا نشنیدید اشکالی نداره .. آقا مانی قراره براتون بخونه ساکت

 


Photo Sharing - Video Sharing - Photo Printing

 

تشویق یادتون نره.. نیشخند 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٠ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

پروژهء مدرسه رفتن مانی خیلی خیلی عالی داره پیش میره..  دیروز روز سومی بود که مانی میخواست تنهایی بمونه... موقع خداحافظی مانی فقط بغض کرد و این بغض به گریه تبدیل نشد و خودش هلم میداد که برو... آخه قبل از مدرسه بهش گفته بودم: منم میخوام برم مدرسه... اگه شما نری مدرسه مجبوری تو خونه تنها بمونی.. پس شما پیش معلم و دوستهات باش تا من زودی از مدرسه برگردم و با خودم ببرمت خونه... اونم قبول کرد... و هنوز من ازش جدا نشده بودم که رفت و با بچه ها سرگرم بازی شد...

اصلا باورم نمیشد که انقدر زود عادت کنه... خدا رو شکــــــــــــــر..

ایران که بودیم مانی خیلی دوست داشت اتوبوس سوار بشه ولی هیچ وقت نشد که اتوبوس سوارش کنیم.. الان هم همین علاقه همچنان وجود داره و دیگه هر روز میتونه سوار اتوبوس بشه.. اونم از نوع دو طبقه اش.. نیشخند

اینم آقا مانی خندان که بعد از یکساعت (دیروز)  از مدرسه گرفتمش... امروز هم برای یکساعت و نیم گذاشتمش... وقتی رفتم دنبالش.. شاد و سرحال داشت با بچه ها بازی میکرد.. معلمش میگفت: امروز برنامهء رقص داشتیم و مانی خیلی خوب بود و کلی رقصید.. نیشخند

این سه روز که مانی رو گذاشتم مدرسه.. خودم رفتم پیاده روی.. هوا هم خدا رو شکر عالی بود... منظره هم که توپ....

این عکس تقدیم به همهء عاشقان پاییــــــــــــز... (مخصوصا خاله ریزهء گل)

اینم جاده ای که توش پیاده روی میکنم.. جای همتون خالی...

اینم مانی شیطون بلا که هر وقت میخواد خرابکاری کنه.. میره زیر میز نهارخوری قایم میشه و صداشم درنمیاد.. نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۸ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

 

یک دل سیــر نگاه عاشقانه!

 

 تو این هوای سرد و پاییزی... دلم خوشه به آغوش گرمت..

بیــــــــــا عاشقـــــم کن (بنیامین بهادری)

 

بعداً نوشت:  اینجا هیچ خبری نیستا.. عشق و عاشقی و این حرفها رو میگم.. لطفا فکرهای بد بد نکنید... فقط این "عکس" و این "فصل" و این "آهنگ" یه همچین حسی به آدم میده... در ضمن من عاشق شوهرم هستم... به من نمیاد یه کم رمانتیک و این حرفها باشم.. چشمکنیشخند (این بعداً نوشتم از خود پست طولانی تر شدخنده)

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٦ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

Love you ghade ye donya

تولد شوهر من در واقع روز اول مهر بود که مصادف شد با مدرسه رفتن مانی ... واسه همین یه کمی کشــــــــــــــــــــــــــــــــدار شد....

دیروز هم کیک گرفتیم و رفتیم پارک و همونجا تو دل طبیعت جشن گرفتیم... مانی هم حسابی آتیش سوزوند و شمع فوت کرد...

با اینکه حالش زیاد خوب نبود ولی خب از بازی کردن دست نمیکشید...

کلی هم از همه جا عکس گرفت.. دیگه عکسهای دونفری من و باباشم این وروجک میندازه و الحق قشنگ میندازه ... بدون لرزش دست.. نمیدونم با این دوربین به این سنگینی چه جوری میتونه انقدر خوب عکس بگیره... یکدونه از عکسهایی که واقعا ازش خوشم اومد و کلی به مانی آفرین گفتم این بود...

 

شبها موقع خواب ... اول از همه آقا مانی باید بره تو تخت دَدی یه خرده بازی کنه بعد بریم بخوابیم..

توجه کردید دیگه به تخت ما میگه "تخت ددی".. من بیچاره هم که نه تخت دارم نه اتاق... میگه: بعدا که رفتیم فروشگاه برات میخریم... از بس که این بچه بدجنسه.. دوست داره پیش خودش بخوابم...

شبها یه قسمت از بازی اینه که سرٍ من دعواشون میشه... مانی با اخم میگه: این مامی منه.. باباشم میگه: نه خیر مامی منه.. خلاصه کلی این "مال منه" ... "مال منه" ادامه داره .. تا داد من بلند بشه ... که بابا ول کنین ... من له شدم... بعد با موهای آشفته از زیر دست این دوتا جون سالم به در میبرم...

البته کلی هم ذوق میکنم... نیشخند

 

پروژهء مدرســـــه رفتن مانی:

سه روز اول رو که من و مانی دوتایی شاگرد Play School بودیم و با هم میرفتیم.. ولی روز چهارم دیگه باباش مانی رو برد (آخه من طاقتشو نداشتم) و برای نیم ساعت اونو تو مهد گذاشت و بیرون مهد ایستاده بود (البته دور از دید مانی).. منم از پشت تلفن اونها رو چک میکردم و صدای گریه های مانی رو میشنیدم و دلم ریش میشد...

باباش میگفت کل نیم ساعت رو گریه میکرد... بعد نیم ساعت باباش رفت دنبالش و جایزه هم براش آدامس برد و دوتایی اومدن خونه...

 

فرداش هم من مانی رو بردم و با گریه از هم جدا شدیم و منم نتونستم یه قدم از مهد دور بشم.. فقط رفتم برای جایزه براش از همون فروشگاه نزدیک مهد یه آدامس خریدم و سریع برگشتم و رفتم مانی رو گرفتم و برگشتیم خونه.. خدا رو شکر روز دوم فقط یکربع از نیم ساعت رو گریه کرد... 

حالا دوباره دوشنبه روز از نو روزی از نو... باز هم نیم ساعت میذارمش ببینم چی میشه..

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٥ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دیروز روز تولد شوهر گلم بود ولی چون دیروز خیلی روحیم خوب نبود نتونستم بیام و اینجا براش بنویسم که از داشتنش چقدر خوشحالم...

واسه همین امروز اومدم اینجا تا بهش بگم:

دنیا دنیا دوستت دارم و هزاران بار خدا رو شکر میکنم که تو رو تو زندگی من قرار داده.. از خدا میخوام همیشه سلامت و شاد باشی و هیچ وقت غم تو چشمهای نازنینت نشینه.. قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

http://goorban.blogfa.com/

وقتی این وبلاگ رو خوندم از خودم شرمگین شدم.... که چقدر بی انصافم و بعضی وقتها نعمتهایی که خدا بهم داده رو نمی بینم و مشکلات خیلی خیلی کوچیکمو بزرگ میکنم...  خدایا شکرت بابت همه چیز...

سعی میکنم دیگه زیاده خواه نباشم .... ولی الان با تمام وجود یه چیزی ازت میخوام ... شفای این نی نی کوچولوی ناز و همهء نی نی های مریضو

یادتون نره ... براش دعا کنین...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

امروز دیگه قرار بود مانی رو تو اتاق بازی بذارم و خودم تو اتاق انتظار بشینم تا ببینیم مانی چقدر میتونه تحمل کنه...

از صبح به مانی گفته بودم که چنین تصمیمی گرفتیم... واسه همین تا رسیدیم دم مدرسه شروع کرد به لجبازی و گریه کردن... داخل مدرسه هم کلی بداخلاق بود و عصبانی...

البته اینو بگم که مانی الان دو روزه که حالش خوب نیست و آب ریزش بینی داره و طبق معمول نمیتونه خوب نفس بکشه و این هم شده مزید بر علت برای بداخلاق بودنش..

بعد از اینکه دیدم تو کلاس سرش گرم شده... رفتم تو اتاق انتظار نشستم... تا نشستم و گوشی رو برداشتم که به باباش زنگ بزنم... دیدم آقا مانی و مربیش اومدن تو اتاق.. مانی هم شدیدا داشت زجه میزد...

کلی باهاش صحبت کردم ولی آقا راضی نشد که نشد... به همین خاطر امروز هم با مانی کلا تو اتاق بودم و تو پیاده رویشون شرکت کردم... (مانی خیلی خوشش اومده بود)

  

 موقع غذا خوردن هم همه بچه ها 2 تا کاسه پر غذا خوردن بعلاوه یک لیوان شیر... آقا مانی هم تا یه قاشق از غذا رو گذاشت تو دهنش نزدیک بود بالا بیاره (فکر کنم زیاد دوست نداشت)... دو قلپ هم شیر خورد... ولی همچنان گشنش بود... و قر میزد و منو کلافه تر کرده بود..

امروز مانی بیشتر از روزهای قبل گریه کرد و اعصاب منو ریخت به هم.... توی راه هم همچنان گریه میکرد... آخه من یه اسباب بازی براش گرفته بودم که بعنوان جایزه بهش بدم... بعد که دیدم گریه میکنه.. بهش گفتم اگه خودش تنهایی بره تو اتاق بعدا جایزه رو بهش میدم... ولی اصلا قبول نکرد و تو راه برگشت همش گریه میکرد و اسباب بازیه رو میخواست.. من هم بهش نمیدادم.. آخه کار امروزش مستحق پاداش نبود..

 خلاصه که اتوبوس رسید و منم پول خرد نداشتم ... به راننده اسکناس دادم... اونم گفت: اصلا پول خرد ندارم و همینطور داشت بهم نگاه میکرد و من به اون نگاه میکردم...

یعنی اگه یک کلمه دیگه میگفتم اشکم سرازیر میشد... یه تلنگر کافی بود تا عصبانیت امروزمو سر رانندهء بیچاره خالی کنم...

واسه همین دست مانی رو گرفتم و بی تفاوت به آقای راننده که داشت میگفت: باشه تا برسیم به مقصد پول شما رو خرد میکنم ...

راه افتادم و از اتوبوس پیاده شدم و اقای راننده همچنان داشت میگفت: مطمئنی نمیخوای سوار بشی؟ ...

و من حتی نگاشم نمیکردم.. آخه چشمام پر اشک شده بود و دوست نداشتم کسی اونا رو ببینه و بعد از رفتن اتوبوس زدم زیر گریه...

تا حالا اینجوری درمونده نشده بودم...

دست مانی رو میکشیدم و راه افتاده بودم... اما به کجا ... نمیدونم... خیابونی که یکطرفش جنگل بود و سوت و کور...  گاهی یه ماشینی ازش رد میشد و آدم زنده ای توش نبود... ترس ورم داشته بود... ترس از چیزی یا کسی نبود.... یه حس بدی بود که تاحالا تجربه نکرده بودم..

احساس درموندگی شدیدی میکردم... زنگ زدم به بابای مانی که بیاد دنبالمون... نتونستم صحبت کنم.. قطع کردم.. اون زنگ زد ... اومد دنبالمون...

نمیتونم بگم چقدر از دیدن شوهرم خوشحال شدم... و چقدر ترسیدم از بی پناهــــــــی..

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس