این یک شنبه ای که میاد یعنی 29 فروردین.. اگه خدا بخواد پرواز داریم به سمت ایران...

اولش که رسیدیم قراره چهار روزی رو بریم کیش و بعد هم بریم ساری ولایت خودمان.. ور دل مامان جان و مادرشوهر جان  نیشخند  هرچند حسابی مامانم شاکیه و صد البته حق داره... آخه چهار روزم چهار روزه دیگه.... البته مامانم که هرچی هم پیشش باشی انقدر که مهربونه... وقتی داریم برمیگردیم آخرش میگه: یادت باشه ما که شماها رو سیر سیر ندیدیم... ولی برین اشکالی نداره قهقهه

حسابی سرم شلوغ شده... ولی خب بیشتر کارها رو انجام دادم و چمدونها رو تقریبا بستم ... حسابی هم ذوق دارم نیشخند

 

 

از بس از ایران تعریف کردم ... مانی هم دیگه هوایی شده... دیشب داشتیم از فروشگاه برمیگشتیم خونه... به باباش میگه: ددی کجا داریم میریم؟ باباش میگه: خونه

میگه: نه نریم خونه (آخه بچم خیلی ددریهخنده)

باباش میگه: آخه الان همه جا تعطیله... آخر شب شده... (آخر شب اینجا یعنی ساعت 8نیشخند.. آخه از ساعت 5 به بعد دیگه اینجا میشه مرده خونه)

مانی هم با خوشحالی میگه: خب پس بریم ایران خنده... (انگار خونه خالستنیشخند)

 

امیدوارم مانی هم همراهی کنه و تو این یک ماهی که قراره بمونیم زیاد مریض نشه تا دیگه حسابی خوش بگذره (بگو ایشاللهچشمک)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٥ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

یکشنبهء گذشته که اولین روز سال 89 بود... بلیط داشتیم برای کنسرت گوگوش که تو Wembley Arena London برگزار شد....

گوگوش.. کنسرت لندن .. نوروز 89

از اولش که داشتیم بلیط میگرفتیم همش دلشوره داشتیم که مانی قراره اونجا چه بلایی سرمون بیاره و خودمون رو برای هرچیزی آماده کرده بودیم ... حتی اینکه مانی بعد از خاموش شدن چراغها بترسه و ما مجبور به ترک سالن بشیم....

رو این حساب یه ساک گنده فقط خوراکی و اسباب بازی واسه مانی برده بودم که هر وقت اذیت کرد یه چیز جدید رو کنم. نیشخند

تو راه رفتن به لندن مانی دوساعتی تو ماشین خوابید و این خودش خیلی عالی بود... چون میدونستم اگه نخوابه دیگه عمرا تو کنسرت خوابش نمیبره ...

ولی .... ولی ...

برخلاف تصور ما و همهء فکر و خیالهایی که کرده بودیم.... مانی .. باورنکردنی ظاهر شد و تا ساعت تقریبا 12 شب پا به پای ما پایکوبی و شادمانی کرد و بعد از اون هم که برای شام رفتیم غذاشو هم عین بچه های خوب خورد و تا ساعت 2  با ما بیدار بود و بعد در راه برگشت به خونه تو ماشین خوابید...

 

(کیفیت عکسها زیاد خوب نیست آخه از آخرین زوم آنالوگ و دیجیتالی که دروبینم داشت استفاده کردم و عکسها زیاد باکیفیت نیستند)

گوگوش.. کنسرت لندن .. نوروز 89

عکس بالا اولین لباسیه که گوگوش پوشیده بود... محشر بود...

واقعا بنازم به این صدا... من 2-3 تایی که جیغ زدم آخر شب دیگه صدام گرفته بود... ولی فکر کنید گوگوش با این سنش ... ماشالله همش درحال خوندن و رقصیدن بود و حتی (بزنم به تخته) به نفس نفس زدن هم نیفتاده بود نیشخند

اینم دومین لباسش...

گوگوش.. کنسرت لندن .. نوروز 89

گوگوش.. کنسرت لندن .. نوروز 89

 

مانی هم که ساعت 2 شب خوابیده بود و حسابی خسته شده بود ولی خب صبح کله سحر هم از خواب بیدار شد و ما رو در آرزوی داشتن یک خواب شیرین گذاشت و خودش همچنان شارژ بود قلب

اصلا تاحالا بچه به این خوبی دیدید؟؟؟؟؟؟؟چشمک

مانی در کنسرت گوگوش.. لندن .. نوروز 89

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٤ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

سال ٨٩ هم شروع شد و مانی هم هر روز آقا و آقاتر میشه ....اصلا از ٣ ماه گذشته به اینور مانی از این رو به اون رو شده... هرچی از خوبی و ماه بودنش بگم کم گفتم...

البته هنوز هم یک بچهء کاملا احساساتی و زودرنجیه که اصلا توقع نداره کسی بهش چیزی بگه... اگه یه خرده بلند بلند صحبت کنی فکر میکنه داری دعوا میکنی... زود هم میگه : بگو sorry... همین که میگی ببخشید... گل از گلش وا میشه و میگه: ببخشید یعنی همون sorry؟.... نیشخند 

البته سعی هم میکنه که همیشه بچهء خوبی باشه ولی خب دیگه بچه است و یه وقتهایی یه شیطنتهایی هم میکنه...

ولی باز هم من یه عالمه و دیوانه وار دوستش دارم..

یکی از نمونه های ماه بودنش اینه که... موقعی که سفره هفت سین رو گذاشتم... فقط یکی دوبار بهش تذکر دادم که دست بهشون نزنه که یه وقت خراب نشه...با اینکه اون میز پاتوقشه و همیشه روش ماشین بازی میکنهقلب

خودم باورم نمیشد که انقدر حرف گوش کن باشه ... فقط نگاه میکرد و دست نمیزد.. اگر هم میخواست دست بزنه از من اجازه میگرفت... ولی همش اصرار داشت که تخم مرغهاشو بخوریم خنده

یه ببر کوچولوی اسباب بازی هم جلوی سفره هفت سین گذاشتم... با اینکه برای مانی تازه بود... اصلا دست بهش نمیزد... هر وقت میخواست بگیره باهاش بازی کنه از من میخواست تا بهش بدم....

امسال سفره هفت سین ما... سبزه نداشت... آخه دیر سبزه گذاشتم و هنوز سبز نشده بود....

سنبل هم نداشتیم... آخه تا سنبل خریدیم و آوردیم خونه.. مانی آبریزش بینیش شروع شد و ما هم فکر کردیم شاید به خاطر بوی سنبل و گرده اش باشه واسه همین دادمش که بابایی ببرتش سر کار...

ماهی هم خودم زیاد دوست ندارم بذارم سر سفره.. آخه بعد از چند روز میمیرن....

ولی امسال خواستیم برای مانی ماهی بخریم... تو اینترنت آدرس جایی رو پیدا کردم که ماهی میفروشن...

با ذوق و شوق رفتیم به یکی از کارکنان اونجا گفتیم که ماهی قرمز میخوایم... اونم گفت: تنگ آوردین... گفتیم نه.. نداریم.. ولی اگه شما داشته باشین همینجا میخریم... اونم ما رو برد که تنگ بخریم.. تنگ که نداشتن... آکواریوم داشتن... ارزونترینشون هم ۵۵ پوند بود...با سیستم تهویه هوا و این حرفها...

ما هم گفتیم آخه مگه عقلمون کمه.. واسه یکدونه یا دوتا ماهی که برای همیشه هم نمیخوایم نگهشون داریم اینهمه پول بدیم یه آکواریوم فسقلی بخریم...

بهش گفتیم بزار تو پلاستیک بهمون بده.. اونم گفت: نمیشه اگه تنگ یا آکواریوم تو خونه نداشته باشید نمیتونم بهتون ماهی بفروشم....

ما هم دست از پا درازتر برگشتیم خونه نیشخند

خلاصه امسال هم ماهی بی ماهی نیشخند

 

این هم نقاشی های آقا مانی که اکثراَ یا آدم میکشه یا خورشید یا ماه

اصلا هم علاقه ای نداره چیزهای دیگه بکشهسوال مگه اینکه منم باشم و با من بکشه.. وگرنه خودش اگه بخواد چیزی بکشه این سه چیز رو ترجیح میده

این منم (لطفا سایز گوشها رو نادیده بگیرید خنده) اونم مانی... ددی هم به قول خودش رفته سر کار واسه همین تو عکس نیستنیشخند

این یکی هم منم... ولی خب بیشتر شبیه خرمگسه خنده

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس