این چند وقتی که بعد از برگشتن از ایران کم پیدا شده بودم.. همش به خاطر این بود که به شدت به دنبال پیدا کردن خونه برای خرید بودیم ...

من تو اینترنت میگشتم و مشخصاتشو چک میکردم و میفرستادم برای شوهرجان... ایشون هم یه چکی میکردن و قرار میذاشتن... اکثر روزها وقتم اینجوری سپری میشد ... غروبها هم میرفتیم برای بازدید از خونه هایی که انتخاب کرده بودیم..

بماند که با بچه خونه دیدن چقدر سخته.... هر خونه ای میرفتیم .. مانی اول اتاق بچه رو پیدا میکرد و دوست داشت به همه چی دست بزنه... بعضی جاها هم که اتاق بچه نداشتن کلی قر میزد تا کارمون تموم بشه.... روزهای آخر دیگه میگفت: شما برید نگاه کنید من تو ماشین میمونم....... فسقلی!نیشخند

 

اینجا هم چون نقشهء خونه هاشون زیاد با سلیقهء ما جور نیست... خیلی سخت خونه گیر میاد... مهمترین مشکلش هم اینه که ما نشیمن و آشپزخونهء بزرگ میخوایم که اینجا خیلی به ندرت گیر میاد....

تو انگلیس به خاطر اینکه خیلی هزینهء مصرف گاز بالاست اکثرا اتاقها رو کوچیک کوچیک درست میکنن و بین همهء اتاقها درمیذارن که انرژی زیاد مصرف نشه...

خلاصه که 2 ماه پیش خونه ای رو که با سلیقهء ما جور در بیاد انتخاب کردیم و 2 روز پیش هم قرارداد رو بستیم...

(اینجا تا قرارداد بسته نشه.. هرکدوم از طرفین تا روز آخر ... یعنی تا وام بانک جور بشه و کارشناسی بانک انجام بشه و غیره.... میتونن بزنن زیرش... در نتیجه تو این مدت هم من بیکار نبودم و باز به امر خطیر خونه دیدن ادامه میدادم که اگه یه وقت صاحبخونه به هر دلیلی نخواست خونه رو بفروشه ما یه مورد دیگه داشته باشیم و بتونیم تا هوا سرد نشده اسباب کشی کنیم)

خلاصه که ما هم خونه دار شدیم.... همون محله ای که خیلی دوست داشتیم... خونش هم با سلیقهء ما جوره ... البته بعد از اینکه دیوار وسط حال و غذاخوری رو برداریم و آشپزخونه رو اوپن کنیم و چند تا کار دیگه توش انجام بدیم تازه میشه دلخواه ما نیشخند

اینم نمای خونهء جدید ما....

 

 

حالا تازه کارهامون شروع شده.... اول از همه باید بنا ببریم و داخل خونه رو درست کنیم.. بعد هم شروع کنیم به خرید وسایل خونه....

مدرسه مانی رو هم باید عوض کنیم و اسمشو تو محلهء خودمون بنویسیم.. که اونم پروسهء خودش رو داره... امروز فرمشو پرکردیم... فکر کنم تا سه هفتهء دیگه طول میکشه تا بگن که کدوم مدرسه انتخاب شده...

خلاصه که خیلی کار داریم... وااااااااااااااای اسباب کشی هم که خودش یه طرف ماجراست... هیچ وقت از این موردش خوشم نمیومده... البته خدا همیشه تو این مورد بهم کمک کرده و تو این 15 سالی که از ازدواجمون میگذره 2 بار تهران و یکبار هم برای اینجا اسباب کشی کردیم که زیاد سخت نبود... ان شاء ا... ایندفعه هم زیاد سخت نباشه نیشخند

 

بار اولی که رفتیم برای بازدید از خونه.... مانی دائم با کلید پنجره یکی از اتاقها وَر میرفت... منم از دستش گرفتم و گذاشتمش سر جاش...

وقتی کارمون تموم شد و برگشتیم خونه.... دیدم مانی با همون برق شیطنتی که تو چشمشه و با یه لبخند مخصوص خودش از جیبش همون کلید رو درآورده و میگه: مامی ببین چی دارم!!!

منو میگی: از خنده روده بر شده بودم..... بعدشم براش توضیح دادم که کار درستی نکرده که بی اجازه برداشته....(نمیدونم اون نصیحته بعد از اون قهقهه های من کارساز بوده یا نهخنده)

روز بعدشم کلید رو گذاشتیم تو  پاکت و یه نامهء معذرت خواهی هم نوشتیم و انداختیم تو صندوق پستشون...

 

مهـــــم نوشت:: 27 شهریور امسال پانزدهمین سالگرد ازدواج ما (روز عروسی ما) مصادف شد با عروسی زی زی جون و آقا ابراهیم گل.....

از خدا میخوام همیشهء همیشه در کنار هم در کمال شادی و سلامتی و خوشبختی زندگی کنن... چون لایقش هستن.. قلببغلماچ

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۳٠ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

دیروز روز اول مدرسهء مانی بود... سال قبل میرفت Nursery... امسال هم میره Reception.

بچه های بزرگتر تقریبا از دو هفتهء قبل کلاسهاشون شروع شده بود.. ولی این فسقلیها کلاسهاشون دیر شروع شد. (البته تو هر مدرسه ای شروع کلاسها متفاوت بود و از شانس ما مدرسهء مانی از همه دیرتر کلاسها رو شروع کرد.)

دیروز با ذوق و شوق بیدار شد و خیلی خوشحال بود... از پوشیدن یونیفرمش خیلی بیشتر خوشحال شد...

 

با هم راه افتادیم سمت مدرسه... امسال دیگه مدرسش نزدیک خونمونه و پیاده با پای مانی نیشخند تقریبا یک ربع راهه... نزدیک مدرسه که شدیم.. زنگ مدرسه زده شد...

مانی هم دست منو میکشید و میگفت بدو بدو... زنگ خورد... خسته نشیا!!!.. بیا زودتر بریم..

خلاصه که خیلی خوشحال بود...

همهء مادرها بچه ها رو تحویل دادن و رفتن... ولی من یه نیم ساعتی بودم تا صحبت معلم با بچه ها تموم شد ...

مانی هم همش در حال گوش دادن به صحبتهای معلمش خمیازه میکشید (خدائیش منم خوابم گرفته بود) و اصلا توجه نمیکرد و همش منتظر بود تا وقت بیرون رفتن و بازی کردن بشه..البته دائم هم منو چک میکرد که یه وقت تنهاش نذارم..

وقتی که وقت بازی کردن شد و بچه ها رفتن بیرون منم رفتم که باهاش خداحافظی کنم که برم...

دیدم اشک تو چشمهاش جمع شد.. شانس آوردم بچهء همسایمون "charley" که کل تابستون با مانی همبازی بود هم تو کلاس اونهاست... مانی رو سپردم دست اون و رفتم...

چارلی یک سال بالاتر از مانیه.. یعنی کلاس year1 ... و نکتهء جالبش این بود که بچه های کلاس year 1 با بچه های Receaption یعنی یکسال پایین تر از خودشون با هم هستن تا بچه های کوچکتر از بچه های یکسال بزرگتر چیز یاد بگیرن..

کلاسهاشونم از صبح ساعت 8:45 شروع میشه تا ساعت 3 بعدازظهر..

ولی خب هفتهء اول رو قراره از صبح تا ساعت 12 و هفتهء دوم هم از ساعت 12 تا 3 برن تا به محیط مدرسه عادت کنن و از هفتهء سوم دیگه full time میشن.

امروز که روز دوم بود... مانی خیلی عالی بود... همون اول باهاش خداحافظی کردم و اومدم...

 

خدا رو شکر همه چی به خیر و خوبی تموم شد و از اشک و گریه زاریهای سال قبل (دوطرفه نیشخند) هم خبری نبود.

 

نکته: این متن جالب بود گفتم با شما به اشتراک بذارمش قلب

خواستم بگویم که کیستم...دیدم نگفتن بهتراست!...

آنکه با من نمی ماند، همان بهتر که نشناسد مرا...

آنکس که می ماند، خود خواهد شناخت.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۳ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس