باید از همه و همه و همه......... تشکر کنم.......:

- از خونوادهء شوهرم......

 از عزیزجونماچ (مادرشوهرم)... که هر وقت میرفتم اونجا نمیذاشت کاری بکنم و فقط به مانی می رسیدم....

   از پدرشوهرم ماچکه با سن بالاش حسابی با مانی بازی میکرد و سرگرمش میکرد....

  از عموجون حافظ قلبو زن عمو ماچو یاسی جونماچ........ از عموجون که هر وقت دارو میخواستم در اسرع وقت برام میگرفت و از زن عمو که حسابی اون روز تولد خسته شد... و از یاسی که یه پایهء بازی با مانی بود....

 از عموجون حسام قلب و خاله جون سبا ماچ به خاطر اون کادوی قشنگشون.....

 از عمو حمید عزیزقلب.... که موتورش همیشه واسه سوار کردن مانی آماده بود و مانی هم هر جا موتور میدید..... میگفت حمید حمید......

..........

از خونوادهء خودم...:

   از مادرجون ماچماچکه این مدت ما رو تحمل کرد و همش خنده رو لبهاش بود. داشتیم می اومدیم حالش اصلاً خوب نبود و کمردرد و پادرد داشت....... امیدوارم هرچه زودتر خوب شه......

.......

   از خاله جون صفاماچ که مثل یه مادر همهء کارهامو انجام داد..... همهء خریدهامو.... سبزی پاک کردنها و خشک کردنها و آجیل خریدن و زحمت تولد مانی و آش پشت پای ما و پارک بردنهای مانی و سر و کله زدن با اون ..... تا من بتونم با خیال راحت به کارهام برسم...... و کلی کارهای دیگه..............

خیلی خیلی خیلی خیلی دوستتتتتتتتت دارم.........ماچ

   از "فافا"ماچ.... زی زیماچ.... زَ زَماچ........ که با وجود اینکه فافا سرکار میرفت و زی زی واسه کارشناسی ارشد میخواد بخونه و زَ زَ هم کنکور داشت...... همش با آغوش باز پذیرای ما بودند..... اون روز تولدم زَزَ کنکور داشت و  زی زی هم کلاس داشت و جای خالیشون قشنگ حس میشد........ خیلی اون روز جاتون خالی بود...... به جای اونا فافا اون روز حسابی سنگ تموم گذاشت و کلی خسته شد..     

بوس بوس بوس (برای سه تائیتون)ماچ

  از آقا جعفر قلب..... با وجودی که هیچ وقت از فافا جدا نمیشد.... این مدت بی خیالش شده بود تا با من باشه و یه جاهایی هم خودش با خستگی زیادی که داشت همراهیمون میکرد....

  از آقا موسوی قلب که وقتی مانی عینکشو شکوند هیچی نگفت و حتی نزاشتن خودم ببرم درستش کنم....

..............

  از خاله طلاماچ.... آقا عبداقلب..... فاطمه زهرا ماچو محمدماچ و امینماچ....... که حسابی این مدت مانی رو سرگرم میکردن و میبردنش بیرون تا حوصلش سر نره و منو اذیت نکنه.....

   از فاطمه زهرا که حتی وقتی مانی صورتشو گاز میگرفت و میزدش ...... حتی هولشم نمیداد تا شاید من یا مانی ناراحت بشیم..... بوس بوس ماچ

 ................ 

  از خاله وفای گلمماچ که کلی زحمت رنگ موهای من و مانی رو کشید و تو خواب با چه مکافانی موهای مانی رو کوتاه کرد.... اون روز تولد مانی هم حسابی سنگ تموم گذاشت..... موهام عالی شده بود........ماچ

  از آقا رضا قلبو مهسا ماچو مجیدماچ که هر وقت میرفتم خونشون خم به ابروشون نمی آوردن

   از مهسا که حسابی مانی رو سرگرم می کرد و مانی هنوزم اینجا به یادشه..... تو غذا دادن به مانی هم که استاد بود..... با اینکه میدونستم سختشه ولی تا میگفتم واسه مانی سیب زمینی سرخ کن تا بخوره سریع پا میشد و تا دونهء آخرشو میداد مانی بخوره .....  بوس بوس  ماچ

.............

 از شریفه خانم زن داداش بزرگم ماچو داداشماچ (زن داداشم معصوم که چون اون به مانی میگه داداش.. مانی هم بهش میگه داداش )..... که حسابی زحمت کشیدن. مخصوصاً تو روز تولد مانی ...

   از نسیم گلم.ماچ..... که تو اون گرما اتاقشو در اختیار من و مانی گذاشت .... مانی هم حال کرد و سه ساعت تموم اونجا خوابید.... ماچ

  از زهرا جون.ماچ.... و از حسین ماچ..... که وقتی دید به خاطر امتحان نمیریم خونشون .... به خاطر ما رفت کتابخونه درس بخونه تا ما راحت باشیم...

 از داداشهای گلم....ماچماچماچماچ

..........

  از مریم جون ماچو داداش گلم ماچکه حسابی این مدت منو تحمل کردن......

 از مریم جون که  با اون توتهای خوشمزه ما رو راهی کرد....ماچ

و خلاصه ......

 از دائی جون احسانماچ که هر کاری داشتم سه سوته برام انجام میداد و شده بود بانک ملی واسه من.....

...........

 و بازم از دائی جون احسان و عموجون حسامقلب.... که هنوزم که اومدیم اینجا کلی کار دیگه اونجا هست که قراره زحمت انجام دادنشو بکشن.....

  خلاصه که :

همتونو اندازه دنیا دنیا دوست داریم و هیچ وقت خونواده هامونو با هیچی تو دنیا عوض نمی کنیم....

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٧ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس