روز یکشنبه ساعت 5 صبح راه افتادیم سمت فرودگاه امام و بعد از تحویل دادن بار و خداحافظی از خاله سبا و عموجون و دائی جون احسان....... رفتیم تو بخش انتظار برای سوار شدن به هواپیما....

هواپیما تقریباً یک ساعت تأخیر داشت ...... مانی هم که این مدت یه جا بند نمیشد و همش دنبالش میدوئیدیم اینور و اونور.....

بعدش سوار هواپیما شدیم ........ تو هواپیما هم مانی یک لحظه یه جا بند نشد...... فقط بعد از نهار یه چرتی زد..... حتی برای بلند شدن و نشستن هواپیما هم که باید کمربندشو می بستیم .... حاضر به این کار نمیشد....

همش به بابایی میگفت بریم دم پنجره تا بتونه بال هواپیما رو ببینه......

خلاصه بعد از 6 ساعت رسیدیم لندن و بعد از تحویل گرفتن بارها........ تاکسی گرفتیم و راه افتادیم سمت خونه.....

تقریباً یکساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم خونه........

خسته و کوفته.......

مجبور بودیم چمدونها رو هم باز کنیم ..... چون یکسری خوراکی توش بود که باید درش می آوردیم.....

خلاصه همه چیز ریخته بود به هم....... مانی هم که میرفت رو اعصاب ما و نمیذاشت کاری بکنیم....

بالاخره چمدونها رو بی خیال شدیم و من رفتم که مانی رو بخوابونم آخه خیلی کلافه بود...

ساعت 6 عصر بود که مانی خوابش برد و من از خستگی زیاد کنارش خوابم برد........

بابایی هم که دید من از اتاق بیرون نیومدم.... فهمید خوابیدم اونم گرفت خوابید.....

صبح که از خواب بیدار شدم...... باورم نمیشد که از دیروز عصر خوابیدم تا ساعت 7 صبح......

مانی هم اونقدر خسته بود و آتیش سوزونده بود که اونم تا صبح بیدار نشد!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

صبح هم بعد از خوردن صبحانه ...... بابایی مانی رو برد بیرون بگردونه تا من بتونم وسایلو مرتب کنم.....

البته دست بابایی درد نکنه کل خونه رو قبلاً مرتب کرده بود و من کارم فقط جمع و جور کردن لباسها و وسایلی بود که آورده بودیم....... نیشخند

 

چه عشقی می کنه با این بادکنکها....

 

عروسکهای محبوبش.....

اینم سبزی خوردنهای اینجا........ آدم دلش نمی آد بخورتشون..... اینقدر تمیز و خوشگلن....نیشخند 

متأسفانه دوربینم ویروسی بود و تمام عکسهای فرودگاه از بین رفت...... بازم دست به دامن خاله ریزه..... تو رو خدا یه عکس بفرست.......

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٧ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس