امروز مانی رو بردیم استخر مخصوص کودکان..... کلی کیف کرد.... البته باباشم باهاش رفته بود تو استخر...

 

بچم اونقدر گشنش شده بود که طاقت نداشت تا غذاش حاضر بشه و بیاریم..... داد میزد می گفت: سیبَلَه (سیب زمینی ) میخوام... سیبَلَه  کجایی ......... نیشخند

بعدشم که غذاش اومد.... دو لپی میخورد و داغ بودن غذا اصلاً براش مهم نبود...

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٩ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس