امروز مانی جونم به طور رسمی رفتن به مهدکودک رو شروع کرد..... از ساعت 8 که گذاشتیمش مهدکودک منم همون دم در مهد تو ماشین نشستم تا ساعت 12 و نیم که بابایی اومد و رفتیم گرفتیمش...

وقتی رفتیم تو اتاق دیدیم بغل مربیشه و ریز ریز داره گریه می کنه... دلم داشت از جا کنده میشد.... رفتم بغلش کردم و کلی بوسیدمش....

انگار که صدساله ندیدمش..... مربیش می گفت که نه صبحانه خورده و نه اسنک و نه نهارشو.... حتی لب به آب هم نزده....

همون موقع بهش آب دادم و خورد....... مربیش میگفت همش یه کلماتی مثل "لفطاً" و "می می و"  (نمیتونست خوب تلفظ کنه) میگفت.....

گفتیم که لطفاً یعنی همون Please ولی اون "می می و" و غیره رو نتونستیم بفهمیم چی بوده... بیچاره هی می گفته لفطاً که بیارنش پیش من..... گریه

باباش تشخیص داد احتمالاً میگفته مامی بٍیَم (برم).....چون اکثراً این جمله رو میگه....

دیروز براش یه تفنگ آبی خریده بودم.... امروز بعد از مهد بهش دادم و بهش گفتم که مربیت بهت داده.... تا از مهد بدش نیاد...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٢ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس