بعد از این مهدکودک فرستادن لعنتی .... مانی حسابی از این رو به اون رو شده.....

همش در حال گریه کردن و نق زدن و اذیت کردن و جلب توجهه...... دیگه علناً به من و باباش وقتی داریم با هم حرف میزنیم....

میگه: توجه کن دیگه.....

ما: به کی توجه کنیم؟

میگه: به مانی.... سوال

یکدقیقه آروم نداره..... همش دنبال من و باباش میگرده..... مثلاً من تو اتاق پشت سرش ایستادم دارم کارمو انجام میدم.... یهو هراسون و با گریه داد میزنه... مامی .... کجائی؟؟؟؟

خلاصه فقط موقع خواب یه خرده آرامش دارم.... که اونم نه...... همش استرس دارم الان بیدار میشه و گریه میکنه.....

دیروز که از خواب بیدار شده بود و با گریه که چه عرض کنم.... زجه میزد و میگفت : میترسم.... میترسم...

من و باباش داریم تمام تلاشمونو می کنیم که بیشتر وقت براش بزاریم (البته همهء وقتمونو) تا اثر اون مهدکودک کوفتی از سرش بیاد بیرون....

دیروز رفته بودیم فروشگاه.... به قول مانی فٌیوشگاه.... قبل از این از خرید کردن خیلی خیلی لذت میبردم...

ولی با وجود یه وروجک به اسم مانی...... (که قربونش برم)..... دیروز با سردرد و کلی اعصاب خردی از خرید برگشتیم خونه....

من که تا آخر شب کلافه بودم و نمیتونستم دست به هیچ کاری بزنم.... مانی هم تا آخر شب چسبیده بود به من و همش گریه میکرد و قٌر میزد.... بابایی بیچاره همهء کارها رو خودش تنهایی انجام داد...

ممنونم بابت همه چیز.....قلب (شوهر خوب داشتنم نعمت خیلی بزرگیه)

اینم وروجک مشغول آتیش سوزوندن تو فروشگاه.... صندلی رو برداشته و روش لم داده.... خلاصه همه چیزو باید تست کنه....

موقع خرید کردن.... انگار مسئول خرید اونه..... هی هر چی میبینه میریزه تو سبد.... منم از اونور خالیش می کنم....

فقط بیشتر وقت ما تو قسمت اسباب بازیها میگذره..... گریه

اینم یه نمونهء دیگه..... کل خونه رو ریخته به هم.... بعدشم در حال تماشای Baby TV ... شایدم داره به ریش نداشتهء من میخنده.... شیطان

قلببا همهء اینا ..... خیلی خیلی دوستت دارم عزیز دلم... قلب

چند وقته که جسته گریخته دارم به مانی یاد میدم که تو پاتی سیت .. جیش کنه... یه پاتی سیتم براش خریدیم که وقتی جیش میکنه... آهنگ میزنه.....

ولی خیلی بهش فشار نمی آرم.... امروز یکبار شلوارشو خیس کرد و من دیگه پاش شلوار نپوشیدم.. تو آشپزخونه مشغول بودم که یهو دیدم...

میگه اوی..... و دوید سمت پاتی سیتو بدون اینکه به من بگه.... خودش جیش کرد....تشویق

دیگه هم اجازه نمیده پاش پوشک بپوشم..... شبها هم موقع خواب واسه پوشیدن پوشک مکافاتی داریم که بیا و ببین.....

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۳٠ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس