دیروز مهمونهای عزیزی داشتیم ... دوتا و نصفی مهمون .....نیشخند  که اون مهمون نصفیه خیلی خیلی بامزه و بلا بود.....

مانی هم کلی باهاش بازی کرد و لحظهء خداحافظی هم با گریه ازشون جدا شد....

مانی جونم در انتظار ورود مهمونها...... 

اگه گفتید مهمونهای عزیزمون چه کسایی بودن؟؟؟؟

شازده ماهان گل با پدر و مادر عزیزش..... که از طریق وبلاگ با هم آشنا شدیم....

وروجکها در حال بازی با کادوی قشنگی که آقا ماهان زحمت کشیدند و آوردند.... دستتون درد نکنه...

دو تا گلدون گل خیلی قشنگ هم آوردن.... خیلی زحمت کشیدند....

           نگاشون کنید... انگار دارن آپولو هوا می کنن....

اینم بازی بچه ها تو حیاط......

فکر می کنین الان تو چه فکرین؟؟؟؟؟

دیدین تو چه فکری بودن......

 

برای شام هم رفتیم یه رستوران چینی Chinees Buffet جاتون خالی خیلی خوش گذشت و بچه ها هم حسابی آتیش سوزوندن.....

اونقدر عکس انداختم تا بالاخره یکی از عکسها درست از آب دربیاد و هر دوتاشون تو کادر باشن....  مثلاً تو عکس اول مانی در حال ژست گرفتنه و آقا ماهان پا گذاشته به فرار...

 امیدوارم به مهمونهامون خوش گذشته باشه... البته فکر کنم به ساراخانم اصلاً خوش نگذشته... چون همش داشت دنبال ماهان میدوئید تا ماهان شیطونی نکنه...... موقع نهار و شامم که حسابی درگیر غذا دادن به ماهان بود و اصلاً غذا بهش مزه نداد......

ولی خوب این آقا ماهان ما با همهء شیطونیهاش خیلی خیلی بامزه بود و حسابی به نوع حرف زدنش خندیدیم.....

خیلی بامزه حرف میزنه ..... مثل آدم آهنیا......

من  که خیلی دوستش داشتم و شیطونیاش اصلاً به چشم نمی اومد.... مخصوصاً اون بغل کردنهای آخرش که حسابی بهم چسبید....

         Click Me!Click Me!

 اما آقا مانی:

دیروز حسابی گل پسر شده بود و اصلاً اذیت نکرد.... حسابی حرف گوش کن شده بود و آقا.....

اما امروز صبح که از خواب بیدار شده...  یبوست گرفته و همش درد داره.... الان یه استخر آب گرم براش درست کردم و بابایی و مانی دارن توش بازی می کنن و میوه میخورن.... تا شاید دردش یکمی آروم بشه و یبوستش برطرف بشه....Click Me!

وقتی از درد گریه می کنه....... کلافه میشم و مغزم اصلاً کار نمی کنه....

دوستت داریم...... خیلی زیاد.....                

آقا وقتی از آب اومد بیرون و لباس پوشید ..... شروع کردم به ماساژ دادن شکمش که همون موقع با گریه Click Me! تو بغل من پی پی فرمودند.... Click Me! البته فکر کنم اون روغن زیتونه هم که بهش مالیدم بی اثر نبوده......

چه کارها که نکردیم....

پ.ن: بی جنبگی هم حدی داره آقا مانی..... دیشب (بعد از اینکه یبوستش رفع شد) ساعت ۳ نصفه شب دیدم مانی هی وول میخوره... بعدشم گریش دراومد..... رفتم پرسیدم چی شده.... به پشتش اشاره کرد و گفت: جیشم می خاره..... منم از روی پوشک خاروندمش..... دیدم دوباره میگه: میخاره... منم دستمو گذاشتم تو پوشکش تا بخارونمش.....

چشتون روز بد نبینه...... یهو دیدم دستم به یه چیز گرم و نرمی برخورد کرده.... Click Me!اون موقع خودمو کنترل کردم و مانی رو آروم کردم و پی پی شو عوض کردم.....

صبح هم به محض بیدار شدن از خواب دوباره پی پی کرد.....

فکر کنم دیروز زیاد بهش میوه و آب میوه و روغن زیتون داده بودم... یول

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس