بچه ها مشغول بازی و بستنی خوری بودند که مانی هم رفت و یه گوشه واسه خودش جا پیدا کرد.... چه جوری به بستنی خوردن بچه ها نگاه می کنه... حالا خوبه بستنی دوست نداره...

اینجا یه ماشینهایی دارن که توش انواع و اقسام بستنی ها رو داره و همه جا میچرخه و با آهنگ قشنگی که میزنه همه رو خبردار میکنه..... بچه ها هم که معمولاً عاشق بستنی هستند.....

برای مانی هم بستنی خریدم ولی خوب دو تا لیس زد و گفت دیگه نمیخوام و رفت سراغ بچه ها....

وقتی دیدم داره اونطوری به بچه ها نگاه میکنه.... گفتم مامی بستنی خودتو بگیر بخور... گفت نمیخوام... منم نفهمیدم دلیل اونجوری نگاه کردنش چی بوده؟؟؟؟ (فافا هم راست میگه.. فکر کنم میخ دختر مردم شده) نیشخند

پروژه پوشک گیری هم خیلی خوب داره پیش میره.... فقط پی پی رو بعضی وقتها با تأخیر میگه. سبز  ولی جیشو حتماً میگه... حتی اگه پوشک داشته باشه... اگرم تو پوشک جیش کنه مثلاًً تو مهمونی یا بیرون از خونه... اونقده باز باز راه میره تا من پوشکشو عوض کنم.... دیگه بچم بزرگ شده دیگه.. چشمک

    

دیروز اول پائئز بود..... تو یکی از وبلاگها خونده بودم که اول پائیز که میشه... صبح همه جا پر از مه میشه ... باورم نمیشد.... ولی باورتون بشه.... دیروز دقیقاً همین اتفاق افتاد.... دیدم ساعت 9 صبح همه جا رو مه گرفته.... از شوهرم پرسیدم امروز چندمه.... گفت اول پائیز.......

فکر کنم این مه با خودش خبر اومدن پائیزو می آره....

دو روز پیش خونهء شازده ماهان اینا دعوت بودیم.... از صبح رفتیم تا اواخر شب..... خیلی خوش گذشت.. خیلی غذاهای جدید خوردیم... مامان و بابای آقا ماهان هم کلی زحمت کشیدند... دستتون درد نکنه...

مانی هم از صبح تا شب چشم رو هم نذاشت... بعدازظهر هر کاری کردم نخوابید.... غذا هم که خوب نخورد..... دیگه خصلت بچه ها همینه دیگه..... جای جدید که میرن خودشونو گم می کنن. نیشخند

مانی آماده برای رفتن به مهمانی.....

وروجکها تو همین دو بار کلی با هم دوست شدند..

ساحل زیبای کنار خونهء آقا ماهان اینا.....

بچه ها تو پارک ( عجب پارکی بود.... همش سربالایی.... من که هنوزم تنم درد میکنه).. ولی بچه ها خیلی خوش گذروندن.... طوری که موقع برگشت همش می گفتند... برگردیم (پارک)

یه پارک پر از سنجاب --- ببینید سنجاب چه جوری مانی رو دور درخت میچرخونه.... خنده

بچه ها مشغول خوردن بستنی.... قیافهء مانی بعد از خوردن بستنی دیدنی بود... البته کالسکه و لباسهاشم همینطور.... کلافه

حیفم اومد این منظرهء زیبا از پارکو نزارم..... (بچه ها مشغول دویدن دنبال سنجابها)

قابل توجه فافای مهربون: قلبیه روز که داشتم تو آشپزخونه یکی از کمدها رو مرتب می کردم... آقا اومد تو اون شلوغ پلوغی خورد زمین و لپش زخم شد.... امروزم خودش پوست روشو که زخم شده بود کند و بعدشم چون دردش اومده بود شروع کرد به گریه کردن....

نسیم جون.... زیارتت قبول... قلب

پ. ن: فردا ماه رمضان شروع میشه.... نماز و روضهء همه قبول درگاه حق باشه.... قلب

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۱ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس