هر وقت برای خرید میریم باید چهار چشمی مواظب باشیم که چشمش به کبوترها نخوره ... واِلا کلی علافِ آقا می شیم... تا کبوترها رو هیش کنه.... خیال باطل

امروز توی تلویزیون داشت هنرنمایی یه دختر کوچولو رو نشون میداد که با حلقه چه کارها که نمی کرد... واقعاً زیبا بود...... مانی هم مثل من میخ شده  بود به تلویزیون و پلک هم نمی زد.... یه دفعه برگشت رو به من....

دیدم داره از ازون خنده های زیر زیرکی می کنه.... گفتم حتماً میخواد بگه قشنگه....

اما از اونجایی که ایشون مذکر تشریف دارند..... با همون لبخند ژوکوند ... گفتند: مامی.....               لـ.خـ تـــ ـــه..... (ای پسر چشم چرون) از خود راضی

امروز رفته بودیم Butterfly word یه جای قشنگ پر از پروانه ... البته حیوانات دیگه.. مثل گوسفند و اردک و ... هم بودند.... ولی پروانه ها واقعاً زیبا بودند....

پروانه ها مشغول غذا خوردن...

 

 

 

 

 

یه جایی از این باغ سرپوشیده هم یه رودخونه بود پر از ماهی... چه ماهی هایی.... من که خیلی ازشون ترسیدم... با اون دهنهاشون...

همونجا یه محل بازی و یه کافه داشت... که مانی از این قسمتش خیلی خوشش اومد و قسمت حیواناتشو... ولی با قسمت پروانه ها اصلاً موافق نبود.... مشغول تلفن

چند روز پیش همش میگفت به فاطمه زهرا بگو بیاد اینجا با هم بازی کنیم... گیر داده بود ول کن هم نبود...... امروز هم به دختر همسایمون گیر داده بود و هی بوسش میکرد و دامنشو می کشید و می گفت بیا بریم خونمون بازی کنیم.... خیلی دلم براش سوخت گریه.... آخه با همون بچه ها تو کوچه بازی نمی کنه... دوست داره حتماً بیان تو خونه بازی کنه.... ؟؟؟؟؟ حالا گیر داده بود به یه دختر 12-13 ساله ... منم میخواستم بگم بیا تو خونه با مانی بازی کن... نمیدونستم اینا چه جورین؟؟؟ بگم یا نگم؟؟؟؟ بعدشم فردا روز شروع مدرسه هاشونه و بچه ها هم اینجا زود میخوابن.... (معمولاً ساعت 8 دیگه خوابن) دختره هم یه کمی پیش مانی بازی کرد و بعد خداحافظی کرد و رفت خونشون... بای بای

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- - - - - - - - -

صبح هم رفته بودیم برای خونه یخچال بخریم .... آخه یخچال خونه خیلی کوچیکه.... اگر بدونین چه به روزگارمون آورد...... بله آقا مانی رو میگم....

اونقدر اذیت کرد و قر زد تا بی خیال یخچال شدیم و رفتیم تو ماشین ..... هنوز پنج دقیقه بیشتر راه نرفته بودیم که آقا تو ماشین خوابش برد..... ما هم دست از پا درازتر برگشتیم خونه......

آخه اینجا دیگه تهران نیست که دو ساعت تمام مانی رو تو ماشین بگردونیم که آقا خوابشو بکنه...  باید فکر هزینه بنزین هم بود..... یول

البته آقا مانی همیشه موقع خرید کردن از این بلاها سر ما می آره....  بی خیال.!!کلافه     

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۸ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس