یه مدتی بود حسابی کلافه بودم... همش داد میزدم.... بیچاره مانی و بابایی...

آخه تقصیر منم نیست.... از دست مانی خیلی کلافه میشم... هر بچه ای یه جور مامان و باباشو میچزونه... مانی هم یه جور ... در عین آروم بودن.... حسابی به من وابسته است.... همبازی هم که نداره بیچاره... حتی تو فروشگاه هم که میریم اجازه نمیده تنهایی بچرخم و اون با باباش باشه.... من حتماً باید باشم.....

تو خونه هیچ کاری نمی تونم انجام بدم... همش باید پیشش بشینم و اون بازی کنه یا TV نگاه کنه... خیلی جالبه فقط میخواد بشینم..... حتی اجازهء (گلاب به روتون) دستشویی رفتنم ندارم... سبز می شینم اونم با صورتم ور میره.... لپمو می کشه... با دماغ و دهنم ور میره... گوشمو میگیره... بعدشم میگه نرمه؟؟؟؟!!!!!

وای به حال روزی که نهارمونو از شب قبل حاضر نکرده باشم... مکافاتی دارم با این بچه تا نهار درست کنم.. چند روزی هم هست دوباره بد غذا میخوره و منو می کشه تا بخوابه.... وای به حال من.... البته وقتی به زور میخوابونمش از فرط خستگی به 5 دقیقه نمیرسه که خوابش میبره... بعدشم تا صبح میخوابه... (خدا رو شکر اینجای داستان خوبه)

امروز دیگه برای نهار یه کوکوی ساده درست کردم و خونه رو به امون خدا ول کردم ... حتی ظرفهای نهارم جمع نکردم... آخه هنوز کلافه بودم... یعنی مانی اجازهء هیچ کاری رو نمیداد....

با هزار بهانه و الان میام ..... الان میام..... لباس پوشیدم و لباس مانی رو هم تنش کردم و راه افتادم...

خدا رو شکر امروز خیلی هوا عالی بود..... بابایی هم دیروز گفته بود که قراره بره فروشگاه نزدیک خونمون چیزی بخره.....

منم راه افتادم به سمت فروشگاه.. یه فروشگاهیه شبیه شهروند آرژانتین خودمون ...  از یه جادهء خیلی آروم و زیبا..  تقریباً نیم ساعت راه بود... بیشتر راهو با کالسکه میدوئیدم.. خیلی عالی بود.. هورا

اونجا بابایی و یکی از همکاراشو دیدیم.... بابایی خیلی زود از ما جدا شد و رفت.... من و مانی هم کلی خرید کردیم و برگشتیم خونه... توی راه دوباره از اون جادهء زیبا برگشتیم خونه...  بدون هیاهوی ماشینها و هیچ کسی... گه گداری یه نفر با سگش رد میشد.....

مانی هم از این سکوت کلی لذت برد... طوری که برای اولین بار تو کالسکه خوابش برد...

وقتی صدای باد تو شاخه های درخت می پیچید خیلی لذت میبردم.... خیلی شاعرانه بود... یاد خاله ریزه افتادم... ای کاش همتون الان پیش ما بودید.... دلم حسابی برای همتون تنگ شده... گریه

(البته ناگفته نمونه که اگه مانی نبود ... عمراً از خونه بیرون نمی اومدم... واسه همین از داشتن پسر گلم خوشحالم... اگه اونم اینجا نبود... خیلی بیشتر احساس تنهایی می کردم)

تهران که بودم ... درسته از خانواده دور بودم... ولی حداقل ماهی یک بار همشونو میدیدم.... دائی احسان هفته ای یه بار بهمون سر میزد... هر وقت کاری داشتم خاله ریزه فوری ... عین برق خودشو میرسوند پیشمون....

اینجا حسابی تنها شدیم..... از همین الان منتظرم هر چه زودتر عید بشه و همتونو ببینم..... قلب

مانی عادت داره موقع خواب یکی از ماشینهاشو با خودش بیاره تو رختخواب... جدیداً عاشق این ماشینه شده.... بهشم میگه BMW ماشین دائی رو میخوام...... خیلی جالبه ماشین دائیش تو ایران که بودیم شاسی بلند نبود و تازگیها شاسی بلند گرفته... حالا نمیدونم از کجا فهمیده که ماشین دائیش تو این مایه هاست؟؟؟؟؟ شاید از حرفهامون فهمیده؟؟؟؟؟

تو انگلیس خیلی به بچه ها و مادرها میرسن... هر جا که میری حداقل یه وسیلهء کوچیک برای بازی بچه ها وجود داره... فکر کنم واسه همینه که همشون حداقل حداقل 2 تا بچه رو دارن... بگذریم از بعضی هاشون که یه هفت هشت تایی رو ردیف کردن...

یک سری گروههایی هستند به اسم Toddler groups برای بچه ها و مادرها.... که یک روز در هفته تقریباً دو ساعت مادرها با بچه هاشون میرن اونجا و همه جور بازی برای بچه ها هم وجود داره... بچه ها بازیشونو می کنن و مادرها هم چای میخورن و صحبت می کنن...... ما هم  آدرس دو جا رو پیدا کردیم... یکی برای پنج شنبه ۹ و نیم صبح تا ۱۱ و نیم ...هر جلسه ۲ پوند می گیرند...  یکی هم جمعه 12 تا 2 و نیم بعدازظهر.....مجانــــــــی ... هر دوجا هم نزدیک خونمونه....

حتماً میرم.... فکر کنم برای من و مانی خیلی عالی باشه.....

چند وقت پیش سر شام... بابایی خیارشور آورد و برای اینکه مانی خیارشورها رو نبینه گذاشتشون پشت نونها.... یکدفعه دیدیم مانی با یه حالتی به باباش میگه: خیارشور بده....... مرمـــــــــــــــــــوز... بعدشم از اون لبخندهای شیطانی تحویل ما داد..... ما هم از خنده روده بر شده بودیم... آخه خیلی جالب گفته بود... ماچ

پ. ن: از همهء بچه هایی که میان اینجا به ما سر میزنن و وبلاگ ندارن که ازشون تشکر کنم....مثل  پطروس عزیز... فافای مهربون.. Zizi عزیز...  نسیم جون.... زهرا جون... فاطمه زهرای دوست داشتنی.... نازنین (دوست Zizi و البته دوست ما) ..... النازجون... مریم جون... و .... و.... خیلی خیلی ممنونم.... باورتون نمیشه چقده خوشحال میشم که ردپاتونو اینجا می بینم.... قلبماچ

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٠ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس