سلام مامی.. اين هفته هفتهء آخر از ماه ششمه... يعنی جنابعالی سه ماه ديگه تشريف فرما ميشی... باورت ميشه.. برام خيلی زود گذشت.... امروز رفته بودم يکی از دامنهای قديميمو بپوشم.. اصلاً دکمه هاش به هيچ نحوی به هم نمی رسيد که هيچی کلی هم از هم فاصله داشت... من ساده رو بگو که فکر ميکردم اين دامنه چون قبل از بارداری برام گشاد بوده حالا حتماً اندازمه... زهی خيال باطل...

تعطيلات عيدم به خوبی و خوشی تموم شد... سيزده به در با خاله ريزه و عمو جون و البته بابای گل گلاب  رفته بوديم پيش ندا و تربچش... اون بيچاره که الان تقريباً ماه سومش تموم شده هنوز کم و بيش حالت تهوع داره ولی ايشاء ا... حالش بهتر ميشه... راستی برای عموجونتم دعا کن... از نظر روحی و البته جسمی زياد حالش خوب نيست... نه اينکه خيلی آدم حساسيه... و همه چيزو ميريزه تو خودش بعضی چيزا خيلی بهش فشار مياره تا جايی که موقع سال تحويل بودن بيمارستان... بدجنسها به ما هم چيزی نگفته بودن... (فقط تو رو خدا اون تو شمع روشن نکنی ها)

تو کتاب همهء مادران سالمند اگر (نشر دانش ايران) که خيلی کتاب جالبيه و مال شرکت جيسن اند جانسونه... خوندم که تو اين هفته ها به خاطر اينکه آب اطراف خودتو ميخوری ممکنه سکسکه و عطسه داشته باشی که بعضی از حرکتهات به خاطر اونه....

هنوز خيلی حرکتهاتو متوجه نميشم ولی صبحها که حرکتهات بيشتره خيلی لذت ميبرم موقعی که تکون نمی خوری يه جورايی ترس ورم ميداره...

راستی الان ديگه شنواييت کامل کامله واسه همين دنبال يه لالايی خوب ميگردم که از الان گوشت بهش عادت کنه.. تا بعد از تولد با اين لالايی خوب بخوابی و پدر منو درنياری.. شايد هفته ديگه نوشتمش ... (لالايی رو ميگم)

امروز غروب هم بابايی قراره زودتر بياد و با هم بريم پياده روی.. اولين پياده روی دو نفره...  آخه تو اين مدت نميشد يا من تو استراحت مطلق بودم يا تو مسافرت بوديم يا هوا سرد بود يا... با هم اينور و اونور ميرفتيم اما اسمش پياده روی نبود ولی اينيکی ديگه خود خودشه.. هوا هم که عاليه... کلی حال کنيم...

راستی هنوز نيومده يه نصيحتی بهت بکنم.. ياد بگير هميشه از تمام لحظات زندگيت لذت ببری.. هرچند اگه لحظاتی که ميشه ازشون لذت برد کم باشه... من که خودم سعی می کنم از چيزهايی که خيلی هم به نظر بعضی ها عاديه و همش ميتونه اتفاق بيفته همون لحظه نهايت لذت رو ببرم... البته قبول دارم که بعضی وقتها (خيلی نادر) نميشه. ... ولی اکثراً ميشه.... اينم موقعی اتفاق می افته که توقعت از زندگی کم باشه.... و در لحظه زندگی کنی... و به چيزهايی که داری شاد باشی...

واااااااااای چقد زر زدم.... ببخشيد ديگه...........

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/۱٦ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس