مانی تقریباً یک هفته و نیمه که سرما خورده و حالش هنوز خوب خوب نشده.... سه روز پیش بردیمش دکتر و آقای دکتر براش آنتی بیوتیک نوشت.... حتماً میگین چقده دیر بردیمش دکتر... اخه دکترهای اینجا اعتقاد دارن که الکی نباید به بچه دارو داد و سیستم دفاعی بدن خودش باید بیماری رو از بدن بیرون کنه.... ما هم فکر کردیم مثل دفعهء قبل اگه ببریمش دکتر بازم هیچ دارویی نمیده.. پس صبر کردیم... ولی دیگه طاقتمون تموم شد و بردیمش دکتر و ایندفعه دکترشو عوض کردیم..  آقای دکتر گفت که گوشش التهاب داره و براش آنتی بیوتیک تجویز کرد!!!!!!! .... الان هم کمی بهتره .... ولی هنوز خوب خوب نشده....

خوبی اینجا اینه که هم ویزیت دکتر و هم داروهایی که دکتر مینویسه همه مجانیه.. هورا  ولی به جاش مالیات خیلی سنگینی از مردم می گیرن.... گریه

ما هم به خاطر بیماری آقا مانی سعی کردیم آخر هفته رو بیشتر تو خونه باشیم.....

شنبه صبح با هم رفتیم بازار و مانی طبق معمول از دماغ ما درآورد و با اعصاب خــــــــــرد و خاک شیر برگشتیم خونه و هیچ جا رو هم نگشتیم.... مانی هم تو راه برگشت خوابش برد و تا خواستم بغلش کنم و بیارمش تو خونه بیدار شد و باز هم اعصابمون خرد شد....

غروب شنبه هم با هم رفتیم تمشک چینی... خوشمزه اینجا همه جاش پره از بوته های تمشک اما هیچکی بهشون دست نمیزنه؟؟؟؟ نمیدونم شاید فکر می کنن که اگه بخورن مریض میشن... ما هم مثل تمشک ندیده ها هر دفعه کلی تمشک نوش جان می کنیم.... ٢ بارم تا حالا تمشک کندیم و مربا درست کردم...

یک چیز جالب دیگه ای که اینجا داره اینه که به وفور عنکبوت پیدا میشه... یادمه اوایل که اومده بودیم... رو آینهء ماشین یه خانمی تار عنکبوت بسته بود... منم به شوهرم گفتم وای این خانمه چند وقته که ماشینشو تمیز نکرده که اینجوری عنکبوته روش تار تنیده.... تعجب

حالا داشته باشین ماشین ما رو.... یک شبه این عنکبوته چه هنرنمایی کرده... نیشخند

 مانی هم بعد از تمشک چینی تقریباً یک ساعت و نیمی تو کالسکه خوابید... و منم باهاش کلی گشتم و تو هوای پاک اینجا کلی پیاده روی کردم.. و بابایی هم تونست بدون دردسر چمنهای حیاطو کوتاه کنه..

بعد هم که اومدیم خونه همش میگفت اون ماشین پلیسی رو میخوام... ما هم که سر درنمی آوردیم کدومو میگه؟؟ آخه کلی ماشین پلیسی داره... بعد ازش پرسیدم: مانی جان کدوم ماشینو می گی؟؟؟

مانی: اون یکی... اون که از ایـــران خَییدیم....

ما هم دو تا شاخ گنده درآوردیم .... از اینکه این بچه ها چقده خوب همه چیزو می فهمن...

بعد از شام هم من که حال شستن ظرفها رو نداشتم... بابایی هم همینطور ... تصمیم گرفتیم هر کسی رو که مانی گفت بره و ظرفها رو بشوره...

من همچنان که مشغول بازی با مانی هستم: مانی جونم کی ظرفها رو بشوره؟؟؟ من بشورم؟؟

مانی برای اینکه بازی کردن با من رو از دست نده: نه .. نشور...

من: پس کی بشوره.. عسلـــــم...... ددی بشوره؟؟؟؟؟

مانی: نه تو بشور....

منم عین بچه های خوب دو ثانیه بعدش تو آشپزخونه بودم و داشتم خنده های بابایی رو میشنیدم و حرص میخوردم... کلافهچشمک

روز یکشنبه هم هوا خیلی عالی بود.....خواستیم از صبح نریم بیرون .... آخه.... روز قبلش مانی چشم زهری ازمون گرفته بود که نگو....

ولی چون روزهای یکشنبه مغازه های اینجا ساعت ۴ و نیم تعطیل میشه مجبور شدیم بازم صبح بریم بیرون... آخه تو خونه موندن هم با بچه.... اونم بچهء مریض خیلی سخته...

دوباره رفتیم بازار... نیشخند  خدا رو شکر مانی خیلی بهتر بود و اذیت نکرد.... قلب  منم مشغول تماشای ویترین مغازه ها بودم که بابایی منو صدا کرد... منم بهشون ملحق شدم... یکدفعه دیدم یکی با یه لهجهء خیلی شیرین و گرمی ما رو صدا کرد....

..... : سلام ...... خوبین؟؟؟

ما هم برگشتیم و پشت سرمونو نگاه کردیم دیدیم بله بچه های ایرانی اونجا بساط راه انداختن و کلی چیزهای خوشمزه برای فروش آوردن... و وقتی شوهرم منو صدا کرد فهمیدن ما ایرانی هستیم... ما هم ازشون زیتون و موسیر و باسلق خریدیم به نصف قیمت.. نیشخند

بعدشم برگشتیم خونه نهار خوردیم و خوابیدیم...  بعد از خواب گفتیم چای رو ببریم بیرون بخوریم... همین باعث شد که یه کشف تازه بکنیم.... ببینید...

کوچه ای که از پشت خونمون میگذره...

و منتهی میشه به یه دشت خیلی خیلی زیبا و بزرگ...  این عکس فقط یه محدودهء خیلی کوچیکی از اونه.. جاهای همتون خالی...

بعدشم بازم کلی پیاده روی کردیم و با هم صحبت کردیم... کاری که تو ایران هیچ وقت فرصتشو نداشتیم..

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۸ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس