روز شنبه و یک شنبه ... مهمون داشتیم.... دوست و همکار سابق بابایی و من ... آقا بهزاد و خانم گلش... بهاره خانم..... که تو Cambridge زندگی می کنن....

روز شنبه که مهمونها میخواستن بیان... صبح برای اینکه بتونم راحت به کارهام برسم... بابایی مانی رو برد یه زمین بازی سرپوشیده و من هم مشغول آشپزی شدم .... کارهام هنوز تموم نشده بود که بابایی و مانی برای نهار برگشتند....

منم کلی کار داشتم.... مرتب کردن خونه و شستن میوه ها و ... البته همه اش کلاً کار خاصی نبود و شاید کار سه.. چهار ساعت بود.... ولی با وجود آقا مانی... همهء این کارها کش پیدا کرد .... طوری که وقتی مهمونها اومدن تو خونه.... من داشتم مانی رو که تازه بابایی حمومش کرده بود.... خشک میکردم و لباس می پوشوندم... و .... خودمم که اصلاً نفهمیدم چه جوری حاضر شدم و رفتم پیش مهمونها... حتی نشد تو آینه یه نگاهی به خودم بندازم....

ای کاش میشد از چنین روزهایی... از لحظه به لحظه اش.... فیلم گرفت و نگهداشت... خیلی جالب میشه....

اول که مانی چشمش به مهمونها خورد حسابی تو بغلم قایم شد و مثلاً خجالت می کشید.... تعجب ولی به یکربع نکشید که حسابی با خاله بهاره صمیمی شد.... یه چیزی میگم... یه چیزی می شنوید .... تا این حد که کارش به شکم بازی با خاله بهاره کشید.. نیشخند آقا مانی دست در دست خاله بهاره و سرمست از این موضوع...

موقع خواب هم که با گریه و زاری ازشون جدا شد و بردمش تو اتاقش که بخوابه... معمولاً با کسی زیاد و تو مدت یکربع اینقدر صمیمی نمیشه.... ولی با خاله بهاره حسابی صمیمی شد شاید بخاطر اینکه کاراش خیلی شبیه به خاله ریزه بود و هر دومون یکدفعه دلمون هوای خاله ریزه رو کرد... گریه

همشم خاله بهاره رو بدون عمو بهزاد میخواست... نیشخندکلاً میونش با خانمها خیلی بهتره.... چشمک

صبح هم که بیدار شدیم بعد از صبحانه رفتیم یه مرکز خرید بزرگ که همه مارکی توش پیدا میشه ... طبق معمول مانی تو فروشگاهها بهانه گیری می کرد...

ما هم مجبور شدیم مهمونهامونو تنها بزاریم تا راحت واسه خودشون بگردن و ما هم بی خیال خرید شدیم و مانی رو بردیم به محل بازی که تو مرکز خرید بود و کلی هم حال کرد... ما هم از خوشحالی اون خوشحال شدیم..

موقع نهار هم اصلاً خوب غذا نخورد... چون حسابی خوابش گرفته بود..... یه دور که زدیم.. تو همون ماشینی که از مرکز خرید براش کرایه کرده بودیم... خوابش برد....

خیلی عجیب بود.... تعجب

ولی بعد از نیم ساعت دوباره بیدار شد و منو تو رویای خرید کردن گذاشت... کلافه

بعدشم برگشتیم خونه و یه عصرونه خوردیم و مانی هم کیف خاله بهاره رو ریخت به هم و همشو خالی کرد....

آقای فضول باشی.... (دست میکرد تو کیف و بدون اینکه به ما نگاه کنه... می گفت: چی توشه؟؟؟؟ ها؟؟؟ ها؟؟؟؟؟)

مهمونها هم که رفتن از بس خسته شده بود... بدون کلنجار رفتن.. سر ساعت نه و نیم خوابید.....

نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٢٩ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس