ديروز غروب وقت دکتر داشتم.. با بابايی سر ويلا قرار گذاشتيم تا بريم پيش دکتر... تو ماشين راننده تاکسی همينطور چپ چپ نيگام ميکرد و هی ميخواست سر صحبت رو باز که دو سه تا سوال پرسيد که با سرسنگينی جوابشو دادم و خودش پا پس کشيد بعد که بابايی رو ديدم براش تعريف کردم و گفتم که اينجوری شده و مردم ديگه به زن حامله هم رحم نمی کنن... اونم در جوابم گفت که آخه هنوز زياد نشون نميدی که حامله باشی با اين شنلی که می پوشی... بعدشم ازم تعريف کرد که خوشگل شدی منم کلی ذوق کردم....

بعد از اينکه دکتر منو وزن کرد و وزن قبليمو نگاه کرد برق از سرش پريد گفت که تو يه ماه ۵ کيلو وزن اضافه کردی و گفت اگه ميخوای همين هيکلتو بعد از زايمان نگه داری بايد فقط هفته ای نيم کيلو وزن اضافه کنی نه يک کيلو....

فشارمم گرفت و گفت خوبه (خدا رو شکر) چون هميشه پايين بود...

بعدشم دستگاه رو گذاشت و صدای قلبتو گوش کرديم.. ايندفعه ديگه واضح واضح بود...

برای ماه بعدم که قراره برم پيشش برام سونو گرافی و آزمايش قند خون نوشت.. مثل اينکه اين آزمايشه يه خورده مشکله ... البته هنوز نميدونم ولی هفته پيش عموجونتم همين آزمايشو داشت و هر يک ساعت يکبار ازش خون ميگرفتن برای سه بار... تازه اولشم يه پودری داده بودن خورده بوده اميدوارم مثل اون نباشه....

راستی مامی... يادم رفت بگم که تو اين هفته استخونهات محکمتر ميشن و بخاطر تکشيل لايه چربی زير پوست يه خورده فربه تر ميشی... وزنتم تو اين هفته حدوداً ۷۰۰ گرم و قدتم ۳۱ سانتی متره.... يعنی هنوز کوچولويی

راستی بابايی هم همين الان رسيد... برم تا دادش درنيومده... چون دوست داره هر وقت مياد برم استقبالش..... به قول خودش آخه دلش برام تنگ ميشه.... 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢۱ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس