اینجا هوا حسابی سرد شده... دیگه باید با کلاه و دستکش و لباس خیلی گرم رفت بیرون... صبحها همه جا ... حتی سبزه ها و برگ درختها هم حسابی یخ میبینده...

ولی منظره ها هنوز قشنگن.... اینم منظره جلوی خونهء ما تو فصل پاییز..

شنبهء پیش دوباره رفته بودیم بریستول خونهء شازده ماهان گل ..... بچه ها با اینکه هر دوتاشون سرما خورده بودن حسابی آتیش سوزوندن.....

یکشنبه هم رفتیم بازار سوئیندن.... آخه از الان شروع کردم به خرید سوغاتی برای عید که میریم ایران...  مانی هم تا تونست از این بازیها سوار شد و نذاشت هیچی بخریم... ولی بعدازظهر ... بعد از اینکه نهار خورد... تو کالسکه خوابید... ٢ ساعت.... منم مثل آدمهایی که دیگه وقت ندارن و عین هیچی ندیده ها هی میدوئیدم اینور و اونور.... بابایی هم با خنده هی میگفت.... چرا اینجوری می کنی؟؟؟..... منم میگفتم : الان مانی بیدار میشه... وقت نداریم....

اینجا هم مثلاً داره میخنده.... آخه بهش گفته بودم بخند تا پول بزارم دستگاه حرکت کنه... خوب بچه خنده اش نمی اومد دیگه....

نمیدونم چرا بچه ها اینقده آب بازیو دوست دارن؟؟؟

دوشنبه هم بابایی خودشو تعطیل کرد و با هم مانی رو بردیم زمین بازی... خیلی بهش خوش گذشت... یه شوتهایی میکنه که بیا و ببین... خیلی قوی شوت میکنه... تشویق

بعدازظهرشم که نذاشتن یه نفس راحت بکشم... میرفتم طبقهء بالا میدیدم بابایی مانی بغل اومده بالا.... میگفتم باشه.. شما اینجا بازی کنین .... من میرم پایین.... باز میدیدم بابایی مانی بغل اومده پایین.... آخرش کلافه شدم گفتم: چرا هرجا من میرم شما هم میاین؟؟؟؟؟ بابایی: آخه بدون تو مزه نداره.... منم: گوشهام دراز شد....

بعضی وقتها فکر می کنم باید تنها باشم.... بدون اینکه فکر کنم الان مانی چیکار میکنه؟؟ الان چی بدم بخوره؟؟؟؟ یه وقت نخوره زمین؟؟؟؟ یه وقت اینجوری نشه؟؟ اونجوری نشه....  و هزار تا فکر و خیالهای دیگه.... تنهای تنها..... ولی نمیشه...

............................................

جدیداً هم آقا مانی کارش این شده که هی لباس می آره و میگه این لباسو بپوش .... اون کفشو بپوش... یه روزم اومد... خوشحال و خندان گفت.... مامی پیداش کردم... هاپو داره.... بیا ببین... منم گفتم حالا بچم چه کشفی کرده؟؟؟؟ رفتم دیدم یکی از لباسهاشو میگه که شکل هاپو روشه.... بعدشم اصرار کرد که بپوشم.. فکر کنم الان خیلی زوده که عاشق لباس عوض کردن و فَشِن شدن باشه؟؟؟؟ نظر شما چیه؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۸ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس