جمعهء پیش Halloween بود و چون فرداش قرار بود بابایی بره مأموریت... شبش ما رو برد گردش.... ما هم زدیم بیرون تا ببینیم بیرون چه خبره... طبق معمول تو سوئیندن زیاد خبری نبود... فقط تک و توک آدمهایی با لباسهای عجیب و غریب تو خیابون می گشتن... هوا هم اونقدر سرد بود که نمیشد بیرون بایستی... واسه همین رفتیم فروشگاه..... تو و بابایی هم اونجا Halloween بازیتون گل کرد... و کلی خندیدیم...

وقتی هم برگشتیم خونه .... دو تا دختر خوشگل با لباسهای زیبا با مامانشون اومدن در خونه رو زدن و ما هم بهشون شکلات ایرانی "آیدین" دادیم.

یکشنبه هم که بابایی برگشت و  با هم رفتیم بیرون....

دیگه اونقده شیطون شدی که تو فروشگاه یه جا بند نمی شی و هی میدوئی اینور و اونور و قایموشک بازی می کنی و کلی میخندی... ولی نمیدونی ما چقده حرص میخوریم.... میدونی اگه خدای نکرده گم بشی ما باید چه خاکی به سرمون بریزیم....

حالا تصمیم گرفتم یه گردنبند کوچولوی چرمی شبیه کیف کوچولو... (از اونهایی که تو ایران داشتن و توش دعا میذاشتننیشخند) ... برات بگیرم و آدرس و شماره تلفنمونو توش بنویسم.... بالاخره کار از محکم کاری عیب نمی کنه..

آقا مانی کلاه به سر در حال بدو بدو..... حتی مارکشم برنداشته که جلوی پاشو ببینه..

یه مدته که گوش شیطون کر خیلی خوب غذا میخوری..... دیشب یه ترازوی دیجیتال خریدیم و وزنت کردیم........ باورمون نمیشد.......... هورا هورا.....

بعد از فکر کنم هفت هشت ماه که تو وزن 10 کیلو درجا زده بودی...... بالاخره شدی 11 کیلو....... خیلی عالیه......

اینم یه نوع غذا دادن..... دیگه سعی میکنم هر روز صبح یه تخم مرغ بهت بدم..... به این روش.....

بعضی روزها هم میگی.... با تخم مرغ برات کامیون درست کنم....یول عسلکم تو فقط غذاتو بخور.... کامیون که خوبه.... هجده چرخ..... هواپیما... هرچی که بخوای برات درست می کنم...

نمیدونی چه حالی میده .... وقتی بعد از غذا دوباره میری و در یخچال و باز می کنی و میگی: چی میخوام؟؟؟؟؟؟؟

بعد با دسر یا توت فرنگی یا شکلات یا کیک برمیگردی و اونها رو هم میخوری.....

خیلی حس خوبیه..... دیگه داری بزرگ میشی....

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۳ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس