چهارشنبه بود که سارا خانم... مامان ماهان عسلی به ما زنگ زد و گفت که برای شنبه بریم لندن...... ما هم قبول کردیم..... صبح شنبه هم.....  چشمتون روز بد نبینه از ساعت 2 که بیدار شدم دیگه خوابم نبرد تا ساعت 11 شب که از لندن برگشتیم.......

نمیدونم چه مرگم شده .... بعضی شبها اینجوری میشم ...... فکر کنم اعصابم حسابی ریخته به هم...... شاید به خاطر تنهائیه؟؟؟؟؟؟ (منظورم دوری از خانواده هاست)

تنها بودن مانی هم خیلی عذابم میده.....

بگذریم......

این اولین منظره قشنگی بود که هنگام وارد شدن به لندن دیدیم.... خودم خیلی خوشم اومد....

قرار بود بریم موزه National museum که روز شنبه برای عموم مجانی بود.... یه موزه خیلی بزرگ و زیبا که همه چیزی توش بود.....

بچه ها هم حسابی اذیت کردن.... مخصوصا غذا نخوردن مانی که حسابی منو کلافه کرده بود.... ولی سعی می کردم به روی خودم نیارم و اون روزو خوش بگذرونم..... !!

اسکلت این دایناسور واقعا عظیم الجثه... اولین چیزی بود که دم در ورودی گذاشته بودن....

اگه گفتین این پرنده رو کجا دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (مانی رو بی خیال شین... داشته حرف میزده اینجوری شده)

درسته.... کارتون عصر یخی..... اون پرنده هایی که هندونه داشتن.... نیشخند

اینم یه دایناسور دیگه..... البته اینا ماکت هستن.... ولی ماکتهای متحرک با صدا که تعدادشونم زیاد بود....  خیلی جالب بودن... مثل پارک ژوراسیک.....

اینم یه اسکلت دیگه.....

اینم قسمت پرندگان

 

تو قسمت سنگهای قیمتی ..... الماس کوه نور... و دو تا هدیهء دیگه.... از ایران بود.... یکیشون فیروه بود که روش به ایرانی قدیم چیزی نوشته شده بود که ما نتونستیم بخونیمش....... بنده هم تا اومدم ازشون عکس بگیرم... این دو تا وروجک فرار کردن و منم از ترس گم شدنشون دوئیدم تا برگردونمشون.... ولی موقعی که پیداشون کردم ... کلی از اونجا دور شده بودیم و متاسفانه نشد ازشون عکس بگیرم......

ولی خیلی جالب بود.... مخصوصاً برای من که عاشق چیزهای براق هستم....

یه قسمت هم داشت که زلزله رو بازسازی کرده بودن.... وارد اون قسمت از زمین که می شدی... زمین تکون میخورد..... انگار که زلزله اومده..... قسمتهای خیلی زیاد دیگه هم داشت که متاسفانه نشد بریم ببینیم.... چون هم ما خسته و گرسنه شده بودیم... هم بچه ها.....

واسه همین تصمیم گرفتیم بریم به رستوران ایرانی بهشت.... اونجا هم جاتون خالی.... کلی از خجالت شکممون دراومدیم.....

      

شب هم خواستیم بریم میدون اصلی لندن..... ولی به خاطر اینکه آخرین روز آتش بازی تو انگلیس بود و قرار بود آتش بازی راه بندازن.... شهر حسابی شلوغ بود....تو اون شلوغی هم ماهان اینا رو گم کردیم و واسه همین مجبور شدیم تنهایی برگردیم خونه....

 

ولی اونجا حسابی لعنت فرستادیم به این انگلیسیها که شهرشونو همون سبک قدیمی نگه داشتن.... حتی یه جای پارک هم برای ماشینها پیدا نمیشه.... باورتون نمیشه... میخواستیم یه جا پارک کنیم تا بتونیم با هم قرار بزاریم و یه جا همدیگه رو ببینیم... نمیشد.... همه جا پارک ممنوع بود..... صد رحمت به تهران خودمون.... چشمک

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۱ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس