مانی گلم با قطار اسباب‌بازی که براش خریدیم + موچین مامینیشخند (می‌دونید دیگه.. بچه‌ها همیشه به چیزهایی که بهشون ربطی نداره، بیشتر علاقه دارند.)

چند روز پیش من طبقه بالا بودم و داشتم اسباب‌بازیهایی رو که وروجک ریخته بود به هم جمع‌و‌جور می‌کردم.... بعد که کارم تموم شد... رفتم پایین.... اونقدر از دیدن این لحظه ذوق کردم.....

رفته بود توت‌فرنگیها رو از تو یخچال برداشته بود و نشسته بود در حال تماشای تلویزیون داشت توت‌فرنگی می‌خورد....... باید باورم بشه که پسرم داره بزرگ می‌شه...

 اینم خونه‌ای!!!! که مانی با لوگوش درست کرده و ذوق‌زده اومد پیش من که تو آشپزخونه مشغول کار بودم و با ذوق و شوق فراوان گفت: مامی بیا House درست کردم... بیا عکس بگیر..... عکس بگیر.... !!!!! (مردم برج می‌سازن اینقده ذوق نمی‌کنن!)

 شازده ماهان و بابا و مامان گلش دیگه دارن میرن... میرن استرالیا تا ان شاء‌ا... یه زندگی بهتری رو اونجا شروع کنن.... دیروز هم مهمون ما بودن و وروجکها تا تونستن آتیش سوزوندن.... مانی هم وقتی کسی نیست بچه آرومیه.... ولی وقتی چشش می‌خوره به یه بچه دیگه...... شیطونیش گل می‌کنه....

قربون اون شیطونیهات برم... دنیا دنیا میخوامت... 

 دل نوشته: بعد از اومدن مانی کلن خودمو فراموش کردم.. البته همه مادرها همینطورن... قبلن یه وبلاگ دیگه داشتم که با اومدن مانی درشو تخته کردم و فقط اینجا می‌نویسم...

امروز داشتم فکر می‌کردم... حالا که نمیتونم تو اون یکی وبلاگم بنویسم..... همین‌جا آخر هر پستی واسه دل خودم بنویسم.... البته نه اینکه چیزهایی که واسه مانی مینویسم از دلم نباشه..... نه.... ولی می‌خوام به خودم دوباره ثابت کنم که وجود دارم...!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٤ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس