چند‌وقته که مانی تقریبا آب‌ریزش داره و خوب نمی‌تونه نفس بکشه.... اولش فکر کردیم که سرماخوردگیه ولی آثارش شبیه سرماخوردگی نیست و شبیه آلرژیه..... که معمولا بعد از حمام هم بدتر می‌شه .... اولش فکر کردیم که به‌خاطر شامپوشه.... بعدش فهمیدم نه.. آخه شامپوشو خیلی وقته که استفاه می‌کنه.... آخرش تو یه بررسی اساسی متوجه شدیم از وقتی که پودر رختشویی رو عوض کردم آقا این مدلی شده.... آخه تا حالا از پودرهای رختشویی که از ایران آورده بودیم استفاده می‌کردم و تازه یه پودر جدید از اینجا خریدیم و همزمان با استفاده از این پودرها مانی هم آب‌ریزشش شروع شده... حالا قراره یه پودر جدید بدون بو بخریم.... ببینیم چی می‌شه....؟؟

باز بگین ایران بده! ........ ببینین چه پودرهایی داره!.... پودر هم پودرهای ایرانی.. نیشخند

بچه برو با هم قدت بازی کن!!

پسر گلم بی‌نهایت حساسه... وقتی من یا باباش ناراحت می‌شیم.. دقیقا از چهره‌هامون می‌فهمه.... همش میاد می‌گه: مامی ... خوشحالی؟؟؟.... ناراحت نباش... نگران ‌نباش.... خدا نکنه!!!!!!!!! 

قربون دلبری‌‌کردنت برم... وقتی این حرفها رو می‌زنه... غصه دنیا از دلم پرمی‌کشه..

جدیدا هم یاد گرفته... موقع غذا خوردن یا لباس پوشیدن یا هر چیز دیگه‌ای .. وقتی می‌بینه عصبانی شدم... رو می‌کنه به باباش و میگه: ددی خوشحالی؟؟؟!!!!!

منم این مدلی می‌شم....    کلافه اما بابایی این مدلی... خندههورا

 

وقتی کلمه‌های انگلیسی رو بهش یاد میدم... خیلی سریع یاد می‌گیره.... یه‌بار (خیلی وقت پیش) داشتم بهش می‌گفتم که استخر می‌شه پول و با فاصله چند روز هم بهش یاد دادم که مانی می‌شه پول....

خیلی سریع این‌جوری درستش کرد:

 استخر می‌شه پول...... پول می‌شه مانی (اشاره به خودش).

نمیدونم استخرو واسه استخرش دوست داره یا واسه مختلط بودنش؟؟؟!! :)

تمام رنگها رو دیگه یاد گرفته که به انگلیسی بگه....

دیروز داشتیم TV نگاه می‌کردیم .... بچه‌ها داشتن آدم برفی درست می‌کردن...

 برگشت به من گفت: ? mommy what's that بعد خودش جواب داد "Snow man"

یا یکبار دیگه یه اتوبوس سبز رو نشون میداد..... تو حال بازی کردن گفت:...

 "bus is green" یا یه سری جمله های دیگه.... منم خیلی متعجب شدم... آخه من جمله باهاش کار نمی‌کنم... ولی فقط با نگاه کردن به برنامه‌های تلویزیون خیلی خوب داره پیشرفت می‌کنه....فکر کنم هوشش به من رفته! نیشخند

هر وقت آهنگ تولدت مبارک رو میزارم... سریع میگه آتیش روشن کنیم تا فوت کنه..!

 دیروز تو فروشگاه یه عروسک لخت دیده به باباش گفته بوده که براش بخره!! به این نکته توجه کنید که مانی اصلا عروسک دوست نداره... بعد که شب اومدیم خونه .. به من می‌گه: مامی عروسک لخته رو بخریم؟؟؟ بعد مثل اینکه می‌دونه نباید بخره میگه: اشکالی نداره.... بخریم.. (خوبه! خودشم مجوز صادر میکنه).

دل نوشته: گفتم که می‌خوام اینجا واسه خودم بنویسم... موقعی که پست قبلی رو می‌نوشتم فکر می‌کردم خیلی حرف برای گفتن دارم.... ولی الان می‌بینم حسابی کم آوردم....!

دیشب داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که یه مدت همش داریم می‌گیم اگه مانی نبود... این کارو می‌کردیم....اون کارو می‌کردیم....  اگه مانی نبود... بیشتر وقت داشتیم واسه خودمون.... اگر مانی نبود و اگر......

یک‌هو به ذهنم زد که اگه مانی نباشه من چی‌کار می‌کنم.... ؟؟؟؟؟ می‌میرم..... اصلا زندگی دیگه مفهوم نداره.... اصلا نمی‌خوام زنده باشم....

پس خدایا الان بهت میگم: غلط کردم... خواهشا این یکی‌رو نشنیده بگیر.... یه‌وقت هوس نکنی بزنی پس کله‌ام..... خدائی طاقتشو ندارم..... از الان گفته باشم... کم میارما....... نگی نگفتی......!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۱ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس