وای... عجب درد بدیه... تمام وجودم درد می‌کنه... چشامو نمیتونم بچرخونم... خیلی درد داره... سرم داره میترکه... تا حالا تو عمرم همچین سرمایی نخورده بودم... فکر کنم از اون آنفولانزا مرغیا!!! باشه...نیشخند وقتی سرفه می‌کنم تمام جونم می‌خواد بالا بیاد... سعی می‌کنم حرف نزم چون حرف زدن همان و سرفه‌های مکرر همان. یه‌جوری جلوی سرفه کردنمو می‌گیرم... ولی اون سمج‌تر از این حرفهاست.. خیلی حالت بدیه.

شنبه و یکشنبه که روز تعطیلمون بود .... همش به پرستاری از من گذشت... روز جمعه که حالم تقریبا بهتر بود رفته‌بودم پیش دکتر عمومی .... آخه اینجا اول دکتر عمومی بیمار رو معاینه می‌کنه و اگه نتونه درمان کنه میفرسته پیش متخصص.... خلاصه رفتیم پیش دکتر عمومی .... ایشون هم خیر سرشون معاینه کردن و گفتند دارویی لازم نیست و 2 تا 3 روز دیگه خوب میشه.... ما هم عین بچه‌های خوب گوش کردیم... البته چاره‌ای هم نداشتیم....

ولی شنبه حسابی حالم بدتر بدتر شد... با تب 40 درجه... که مجبور شدیم بریم اورژانس... اونجا هم تو شرح مریضی بهشون گفتیم که موقع سرفه‌کردن سینه‌ام درد می‌گیره... اونها هم منو بردن بخش قلب!!!! .... آزمایش خون گرفتن... نوار قلب گرفتن... درجه تب گذاشتن.... آزمایش ادار گرفتن.... عکس از قفسه سینه گرفتن!!!! و کلی معاینه های دیگه و بعدشم سرم وصل کردن... ما هم هی زجه میزدیم: بابا این کارها لازم نیست.... سرماخوردگیه... ولی به خرجشون نمی‌رفت.... خلاصه بعد از اینکه همه این کارها رو عین برق انجام‌دادن ...... بالاخره ما تونستیم دکتر متخصص رو زیارت کنیم و ایشون فرمودند که خدا رو شکر چیزی نیست و فقط سرماخوردگیه و از نوع شدیدش!!

و بعد گفت: روزی 3 تا آنتی بیوتیک + روزی 3 تا ایبوبروفن + روزی 4 تا تب بر بخور + اسپری دهانی برای تسکین سرفه ها

تفاوت رو دارین دیگه...... دکتر عمومی و متخصص (زمین تا آسمان)

موقعی که داشتن این آزمایشات الکی رو... رو من اجرا می‌کردن مانی هم همچنان مشغول گریه‌کردن بود.... آخه دل نداره کسی به مامانش دست بزنه!

ولی کم کم براش عادی شد..... خیلی خوب بود یه امتحان خوبی بود برای مانی تا کم‌کم با این مسائل کنار بیاد....

خود مانی هم 2 هفته است که نمیتونه خوب نفس بکشه (تو پست قبلی که گفته بودم).... امروز دوباره بردیمش دکتر.... دکتر گفت چیزی نیست و قطره بینی بهش داد...

اینجا هم تو این گیر و دار هوس کرده دختر بشه... در نهایت امر هم گیره سر منو شکوند.گریه

خدا رو شکر مانی دیگه نسبت به دکتر رفتن واکنش تند نشون نمیده و راحت میزاره دکتر معاینه اش کنه.... البته به خاطر دکترهای اینجاست که اصلا موقع معاینه بچه ها.. خشونت به کار نمیبرن و خیلی با حوصله معاینه می کنن همراه با بازی کردن....

اینم آخرین برگ پاییزی رو درخت روبروی خونه ما که همچنان مصرانه اصرار به موندن داره..!! و مانی کشفش کرد... خیلی جالبه یه برگ... بین این همه درخت که هیچ برگی روشون نمونده....

آها تا یادم نرفته: برید به لینک زیر... خودتون متوجه می‌شید.... ما رو از دعای خیرتون بی‌نصیب نکنید...نیشخندچشمک

http://persianweblog.ir/topblogs/kids-blogs.aspx

دل نوشته:

میخوام از شوهرم واسه همه حمایتهاش تشکر کنم... شاید این قضیه تکراری باشه و همه جا و همیشه دیده باشین و خونده باشین که یکی از شوهرش تشکر می‌کنه.... ولی منم می‌خوام بگم .. بزار تکراری باشه... عشق تکرارشم قشنگه...

 میخوام بگم.... بگم که بهترین شوهر دنیا رو دارم... اگه اون نبود و هوای ما رو  نداشت... اینجا حسابی کم می‌آوردیم....

این دو روزی که به من و مانی می‌رسید و هر کاری داشتم خیلی سریع انجام میداد.. با مانی بازی می‌کرد [بیشتر از همیشه] تا نیاد پیش من.. یا موقعی که مانی رو برده بود بیرون و بهش یاد داده بود که وقتی رفتی خونه.... به مامی بگو دوستت دارم.... با خودم می‌گفتم: چرا؟ مگه من براش چیکار کردم؟؟.... همیشه یه باری بودم رو دوشش.... چرا منو اینقدر دوست داره؟؟؟ نکنه فقط یه عادته؟؟؟ ولی نه!!... عادت نمیتونه یه چنین آثاری داشته باشه..... به خودم میبالم که اینقده دوستم داره... حالا به هر دلیلی که هست.......

سعی می‌کنم... همسر خوبی برات باشم... تو مشکلاتت کنارت باشم.. مثل خودت...

دوستت دارمچشمک

نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۸ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس