از وقتی که یادم میاد... روز تاسوعا و عاشورا با بچه‌های دیگه میزدیم تو سر و کله همدیگه و خوش‌می‌گذروندیم...

روز عاشورا هم دیگه آخرش بود... آخه تو خونهء مامان‌اینا کلی مهمون میومد و کلی غذاهای خوشمزه پخته میشد و ما هم که هیچی از عزاداری و این حرفها سرمون نمیشد...  تنها کاری که میکردیم ... ردیف کردن کفشهای مهمونها بود و دیدن دسته‌های مختلف و لذت‌بردن از اون و از نظمی که توشون بود....

بزرگتر هم که شدیم ... کم و بیش فهمیدیم که امام‌حسین کی بود و برای زنده‌نگه‌داشتن اسلام چه کارهایی کرد و در مورد تشنگیشون و زجری که خانوادش متحمل شدن کمی به خودمون میومدیم و سعی میکردیم زیاد شیطنت نکنیم...

ولی عادت کرده بودیم که این یک روزو با بچه ها خوش باشیم...

شب تاسوعا خواهرم نذری داشت و شله زرد میپخت ... همه دور هم جمع می‌شدیم و می‌گفتیم و می‌خندیدم ... بعدشم یادمون میفتاد که فردا تاسوعاست ... همه لبی گاز می‌گرفتیم و می‌گفتیم ... فردا دهنهامون کج میشه...

که بعد دادش بزرگم ما رو از این عذاب وجدان در میاورد و میگفت: الان خدا هم از خوشحالی شما خوشحاله... چون در هر صورتی دوست نداره بنده هاشو غمگین ببینه... تازه خوشحالی شما به خاطر دور هم بودنه نه به خاطر شهادت امام حسین و خدا خودش اینو میدونه و تا وقتی که غیبت و شیطان در کار نباشه... هیچ اشکالی نداره...

الانم که بزرگتر شدم حسابی دلتنگ فردام ... فردا دوباره همون برنامه ها تو خونمون برپا میشه ولی من نیستم...

هرچند پارسال و امسال عاشوراش دیگه حال و هوای سالهای قبلو نداره ... چون گل سرسبد مجلس که بابای گلمه... دیگه تو جمعمون نیست...

امیدوارم روحش شاد باشه و خدا مامانمو همیشه سالم برامون نگه داره..  

 بعداً نوشت: امروز در حال نوشتن این پست بودم که در زدن... درو باز کردم... یه بسته بزرگ از ایران!!!!... امضا کردم و تحویل کردم...

روشو خوندم... نوشته بود از شرکت دائی احسان پست شده!!! چی بوده؟؟؟

ما که منتظر چیزی از ایران نبودیم؟؟؟؟ یعنی حامد به احسان گفته چیزی بفرسته؟؟؟

بازش کردم...... اوووووووووووووووووووووه......... چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه کادوهای قشنگی..

اینا چین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مانی هم ذوق زده شده بود... هی میگفت: بازش کن دیگه...

کادو ها رو باز کردم.... واااااااااای... چه چیزهای قشنگی...

از طرف خاله صفا (بوس مخصوص) 

از طرف دائی احسان (مانی نمیذاشت ازشون عکس بگیرم.. هی میگفت ماشین بی‌ام‌دبیلیومو بده) بعدشم زد زیر گریه ....

ممنون بابت شال... باور کن دنبال شال میگشتم واسه عید.... تازه به خاله ریزه سفارش داده بودم برام شال بگیره... چشمک

 

از طرف فافای عزیز و شوشوی گلش (اوه چند تا!)

 

از طرف "زی زی" و "زَزَ"... (جالب بود مانی گیر داده بود به این قسمت ماجرا : میگفت اونی که "تِدی‌بِر" داره رو باز کن)

 

زَزَجون بعد از خوندن نامت منم نتونستم جلوی اشکمو بگیرم... دوستتون دارم فراون چشمک

 محمد عزیزم ممنون که زحمت پستشو کشیدی...قلب

از همتون ممنونم واقعا ذوق مرگ شدم... اصلا راضی به زحمتتون نبودم... دست همگی درد نکنه... امیدوارم روزی بتونم محبتاتونو جبران کنم... البته اگه بتونم...

باورکنید... دنیا دنیا دوستتون دارم.... نه به خاطر این کادوها .... بلکه به خاطر قلب مهربونتون که میدونم خواستین من که اینجا تنهام... خوشحال بشم...

خاله صفای مهربون از تو هم ممنونم که با اینکه میدونم خرج تلفنتون زیاد میشه: ولی حداقل هفته ای یکبار زنگ میزنی و جویای حال ما هستی و میخوای ما رو از تنهایی دربیاری...

همیشه به یادتونم...  

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٧ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس