دیروز روی مبل نشسته بودیم و داشتیم یکی از کارتونهایی که دوست داری نگاه میکردیم... بعد که نگات کردم.. تو چشمهای معصومت...

واسه همه کارهایی که برات نکردم و واسه همه "نه" گفتن ها و واسه هزارتا واسهء دیگه یهو دلم گرفت... گفتم مامی: به من نگاه کن... میخوام باهات صحبت کنم...

یه لبخندی زدی و نگام کردی و زود روتو برگردوندی... من گفتم: عسلم... منو میبخشی؟؟

یه نیم نگاهی کردی و چیزی نگفتی...........

دوباره گفتم: مامی منو میبخشی؟؟؟؟

لبخند زدی و گفتی: آره مامی...

بعد دستهای کوچولوتو حلقه کردی دور گردنمو و گفتی: مامی دوستت دارم..

منم محکم چسبوندمت به خودم و گفتم: عزیزم منم خیلی دوستت دارم..

بعد همونطور که فشارت میدادم ... چشامو بستم... و برای چند لحظه ... فقط عشق خالص استشمام کردم...

الانم که دوباره تب داری و داری آب بازی میکنی تا تبت بیاد پایین... دوست دارم بیام بچلونمت... آخه خیلی ناز شدی...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ|| توسط مامان و نی‌نی‌ش || از دریای محبتتان قطره ای ما را بس ( قطره)

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس